-۱۹۹-
بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و بیست و دوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت خازن بر اثر اسب روان شد و از پی او همیرفت که او را نگاه دارد تا اینکه اسب در نیستان شد خازن از پی او در نیستان رفت اسب در میانه نیستان بایستاد و پای برزمین بکوبید گردهمی بلند شد پس اسب فریاد میزد و شبهه میکرد و خشمناک بود و در آن نیستان شیری قوی هیکل و قبیح منظر جای داشت که شرر از چشمانش همی ریخت و از شکل مهیب و روی در هم کشیدۀ او مردمان بهراس اندر بودند ناگاه همان شیر قصد او کرد خازن از دست شیر گریزگاهی ندید و با خود شمشیر نداشت گفت سبحان الله این حادثه نخواهد بود مگر اینکه خدا مرا بگناه امجد و اسعد گرفته است و این سفر از آغاز بس نامبارک بود خازن را کار بدینجار سید و اما امجد و اسعد راگرمی آفتاب تأثیر کرد و سخت تشنه شدند چندانکه لبانشان بخشکید و جگرشان تافته شد و از تشنگی استغاثه کردند کس پناهشان نداد گفتند کاش کشته میشدیم و آسوده میگشتیم و نمیدانیم که اسب کدام سوی گریخت که خازن از پی او برفت ای کاش خازن باز میگشت و ما را میکشت که مرگ از برای ما خوشتر ازین رنجها ملک اسعد گفت ای برادر شکیبا شو که بزودی از حضرت پرورگار نجات در رسد از آنکه گریختن اسب نبود مگر این که خدا با ما عنایتی داشت و اکنون ما بجز تشنگی باکی نداریم پس اسعد با توانائی تمام بچپ و راست حرکت کرده در حال بازوانش گشوده شد و بازوان برادر نیز بگشود و شمشیر امیر خازن برداشته با برادر گفت بخدا سوگند از اینجا نخواهم رفت تا از چگونگی کار خازن آگاه شوم و سرگذشت او را بدانم پس هر دو برادر اثر خازن گرفته همی رفتند تا به نیستان برسیدند و با هم گفتند که اسب و خازن از اینجا در نگذشته اند اسعد با برادر گفت همینجا بایست تا من به نیستان اندر شده نظاره کنم ملک امجد گفت نخواهم گذاشت که تنها در نیستان شوی باید هر دو با هم بدانجا رویم اگر سلامت ماندیم هر دو بمانیم و اگر هلاک شویم هر دو هلاک شویم پس هر دو به نیستان در آمدند شیری دیدند که بخازن چیره گشته و خازن در چنگال شیر بگنجشک همی ماند ولی بتذلل و تظلم خدای همیخواند و بگریه و زاری چشم بسوی آسمان دوخته پس چون امجد این حالت بدید تیغ برگرفته روی بشیر آورده شمشیر بدو زد و او را بکشت پس امیر خازن برخاست ولی از این حادثه در شگفت مانده بود و خویشتن را در پای امجد و اسعد بیفکند و بایشان گفت ای خواجگان بخدا سوگند که کشتن شما ستمی است بزرک بر من نشاید و من شما را نخواهم کشت هر گاه دیگری خواهد شما را بکشد من جان خود را بشما فدا خواهم کرد. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و بیست و سوم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت خازن با امجد و اسعد گفت من جان خود را بشما فدا کنم پس خازن در حال برخاسته ایشان را بکنار گرفت و سبب گشودن بازوان بپرسید ایشان گفتند که تشنگی بر ما غلبه کرد پس بند از یکی خود بخود گشوده شد و دیگری را آن یکی بگشود آنگاه اثر پای تو گرفته بدینجا رسیدیم چون خازن سخن ایشان بشنید ایشان را سپاس کرد و شکر نیکوئی شان بجا آورد و با ایشان از نیستان بدر آمد چون بخارج نیستان برآمدند امجد واسعد گفتند ای امیر بر آنچه از پدر ما حکم رفته اقدام کن خازن گفت حاشا که من بشما آسیبی رسانم ولی همی خواهم که جامه شما را بر کنده جامۀ خود را بشما بپوشانم و دو شیشه از خون همین شیر پر کرده بسوی ملک باز گردم و باو بگویم که ایشان را کشتم و اما شما بشهرهای دور بروید که خدا را مملکت بسیار است و ای ملک زادگان بدانید که جدائی شما بر من سخت دشوار است خازن و ملکزادگان بگریستند و خازن جامه ایشان بر کند و جامه خویش بر ایشان بپوشانید و جامه هر یک را به بقچه گذاشت دو شیشه از خون شیر پر کرد و ملکزادگان را وداع کرده بر اسب بنشست و رو بشهر آورده همی رفت تا بنزد ملک برسید و در پیش روی ملک زمین ببوسید ملک دید که خازن را گونه متغیر گشته و او را گونه از صدمت شیر متغیر بود ملک گمان کرد از کشتن ملکزادگان متغیر است ملک را فرح روی داد و با خازن گفت کار بانجام رساندی یا نه خازن گفت آری ایملک پس بقچه ها و شیشه ها در پیش روی ملک بنهاد ملک باو گفت از ایشان چه دیدی آیا وصیت گذاردند یا نه خازن گفت ایشان را بخواسته پروردگار و فرمان شهریار شکیبا یافتم و گفتند پدر ما معذور است ما خون خود بر او حلال کردیم و گفتند که این ابیات را بر ملک بخوان :
| کرا عقل باشد زبر دست شهوت | چرا زیر دستی کند هیچ زن را | |||||
| عیال زن خویش باشد هر آنکس | که فرمانبر زن کند خویشتن را | |||||
| ولیکن کسی را که زن شوی باشد | کجا در گذارد بگوش این سخن را | |||||
چون ملک از خازن این سخن بشنید دیر زمانی سر بزیر افکند و دانست که ابیات فرزندانش دلالت دارد بر آنکه به ستم کشته شده اند پس از آن ملک در مکر و کید زنان بفکرت فرو رفت و بقچه ها را بگشود و جامه های فرزندانش این سو و آن سو همی گردانید و همی گریست چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و بیست و چهارم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک قمر الزمان بقچه ها گشوده جامه های فرزندانش را این سو و آن سو همی گردانید و همی گریست پس چون جامه پسر کهتر ملک اسعد بگشود در جیب او ورقه ای که بخط زن خود ملکه بدور مرقوم بود دریافت و تارهای گیسوان او را برقعه پیچیده دید ورقه بگشود و بخواند و مضمون بدانست معلوم کرد که پسرش اسعد به ستم کشته شده آنگاه جامه ملک امجد بر داشته در جیب او ورقه یافت که بخط زن خود حیات النفوس نوشته بود و بتار گیسوان او بسته بودند پس ورقه بگشود و بخواند و مضمون معلوم کرده بدانست که او نیز به ستم کشته گشته پس دست به دست سود و گفت سبحان الله فرزندان خود بظلم و جور بکشتم پس از آن طپانچه بر رخسار همی زد و وا ولداه و وامصیبتاه همی گفت آنگاه فرمود که دو قبر ساخته بیت الاحزانش نامید و گفت که بر آن دو قبر نام دو پسر من بنویسید پس خود را بقبر امجد انداخته بگریست و بنالید و شکایت کرده این