پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۲۰۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۹۸-

پر کرده نزد من آر و دیر مکن و بسی بشتاب خازن گفت سمعاً و طاعة پس در همان ساعت برخاسته رو بسوی امجد و اسعد گذاشت وقتی بایشان برسید که از قصر بدر میامدند و جامهای نیکو پوشیده به دیدار پدر روان بودند تا او را سلام کنند و بسلامت او تهنیت گویند چون خازن ایشان را بدید گفت بدانید که من مملو کم و پدر شما مرا بکاری امر فرموده آیا شما فرمان او می پذیرید یا نه گفتند آری فرمان پذیر هستیم در آن هنگام خازن پیش رفته بازوان ایشان را ببست و بصندوقشان گذاشته بر استری بنهاد و از شهر بدر آورد و تاهنگام ظهر هی بردشان و تا اینکه در مکانی بی آب و علف فرود آمد و صندوق باز کرده ملک امجد و ملک اسعد را بدر آورد حسن و جمال ایشان بدید و سخت بگریست پس از آن تیغ بر کشید و بایشان گفت ای ملکزادگان بخدا سوگند که بر من دشوار است که با شما بدی کنم و شما را آسیب رسانم ولکن معذور هستم و باین کار مأمور شده ام و پدر شما قمر الزمان مرا بکشتن شما امر فرموده پس ایشان گفتند ای امیر بر آنچه مامور گشته ای بکن ما بتقدیر خدا شکیبا هستیم و خون خود را بر تو حلال کردیم پس آن دو برادر یکدیگر را در آغوش گرفته و وداع باز پسین کردند و اسعد با خازن گفت ای امیر بخدایت سوگند میدهم که داغ بر جگر من منه و شربت حسرت او بر من مچشان بلکه مرا پیش ازو بکش که این بر من آسان تر است امجد نیز با خازن همان را گفت که اسعد میگفت و خارن را بکشتن خویش ترغیب میکرد و میگفت برادر من از من خورد سال تر است مصیبت او بر من روا مدار و مرگ او بمن منمای پس ایشان سخت گریان گشته و خازن بگریستن ایشان بگریست پس از آن هر دو برادر با هم هم آغوش شدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و بیستم برآمد

گفت ایملک جوانبخت آن دو برادر بگریستند و پس از آن هر دو برادر هم آغوش شدند و یکدیگر را وداع کردند و با خود گفتند این همه محنت و بلیت از کید و مگر آن دو خیانت کار مادر من و مادر تست و این پاداش نیکوئیهاست که تو با مادر من و من با مادر تو کرده ام آنگاه اسعد دست در گردن برادر افکنده فریاد بناله بلند کرد و این دو بیتی بر خواند:

  منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا زین هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا  
  شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا  

چون امجد گریستن برادر بدید گریان شد و برادر را بسینه گرفته این دو بیتی بر خواند

  دگر باره چه صنعت کرد با ما سپهر سر کش فرتوت رعنا  
  ندانم چرخ را با ما چه کینه است مگر با زهره بگرفته است ما را  

پس از آن ملک امجد با خازن گفت ترا بپروردگار بی همتا سوگند میدهم که مرا پیش از برادرم اسعد بکش که آتش دل من شعله ور نشود و شرو جدائی برادر خرمن وجودم نسوزد پس ملک اسعد بگریست و گفت نخستین من کشته باید شوم ملک امجد گفت رای من اینست که هم آغوش گشته یکدیگر را بسینه بگیریم تا اینکه تیغ هر دو را بیکدفعه بکشد پس هر دو دست در گردن یکدیگر افکندند و روی بر روی بگذاشتند و با یکدیگر بخسبیدند و خازن ایشان را بریسمان همی بست و همی گریست آنگاه تیغ برکشید و گفت ای خواجه گان بخدا سوگند که کشتن شما بر من دشوار است آیا شما را حاجتی هست تا روا کنم یا وصیت دارید تا بگذارم امجد گفت ما را حاجت نیست و اما وصیت اینست که برادر من اسعد را بزیر انداخته مرا بروی او بداری تا اینکه صدمت شمشیر نخست مرا رسد و چون از کشتن فارغ شوی و به پیشگاه ملک قمرالزمان بروی او با تو گوید که از ایشان چه شنیدی باو بگو که فرزندانت ترا اسلام کردند و گفتند که تو ایشان را کشتی ولی ندانستی که آیا جرم دارند یا بیگناه هستند و گناه ندانسته ایشان را کشتی و بحال زار ایشان نظر نکردی و این ابیات نیز بر او فروخوان

  کرا عقل باشد زبر دست شهوت چرا زیر دستی کند هیچ زن را  
  عیال زن خویش باشد هر آنکس که فرمانبر زن کند خویشتن را  
  ولیکن کسی را که زن شوی باشد کجا در گذارد بگوش این سخن را  

پس امجد گفت ما از تو تمنی نداریم جز اینکه این ابیات که شنیدی بملک فروخوانی چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب دویست و بیست و یکم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت ملک امجد با خازن گفت ما از تو نمیخواهیم مگر اینکه این ابیات برو فروخواندی و ترا بخدا سوگند میدهم که اندکی مهلت بده تا این دو بیت دیگر را نیز از برای برادرم بخوانم این بگفت و بگریست و این دوبیتی برخواند

  چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ  
  خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی از سلخ بغره آید از غره بسلخ  

چون خازن از امجد این سخن بشنید سخت بگریست چندانکه سرشک بر زنخ او روان شد و اما ملک اسعد سرشک از دیدگان فروریخته این دو بیت برخواند

  جهانا چه بی مهر و بد خو جهانی چو آشفته بازار بازارگانی  
  غمین تر کس آنکش غنی تر کنی تو فروتر کس آنکش تو برتر نشانی  
  پس از آن سرشک بر رخسار روان کرده این ابیات نیز برخواند الحذر ای غافلان زین وحشت آباد الحذر  
  الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار ای عجب دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول  
  زین هواهای عفن زین آبهای ناگوار مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم  
  جهل را در دست تیغ و عقل را بر پای خار پس از آن آواز بناله بلند کرده این ابیات برخواند  
  این جهان بر مثال مرداری است گرد او کرکسان هزار هزار  
  این مر او را همی زند مخلب او مر اینرا همیزند منقار  
  آخر الامر بر پرند همه وز همه باز ماند این مردار  

چون اسعد ابیات بانجام رسانید با برادر خود ملک امجد چنان یکدیگر را بکنار گرفتند که گویا دو مغز در یک پوست و دو روان در یک تن بودند و خازن شمشیر برکشیده بلند کرد و همیخواست که بزند از قضا اسب خازن برمید و رو بطرف بادیه بدوید و آن اسب هزار دینار قیمت داشت و زینی مرصع بر او نهاده بود پس شمشیر از دست بینداخت و بر اثر او روان شد چون قصه بدینجا رسید