پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۷۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۷۴-

و سایر خاصه گان خلیفه حاضر بودند و هر کدام در مرتبه خویش نشسته بودند و شمس النهار را در نزد خود نشانده بود در آن هنگام خلیفه کنیزکی را خواندن فرمود کنیزک عود گرفته بنواخت و این ابیات برخواند:

بچشم کرده ام ابروی ماه سیمائی

خیال سروقدی نقش بسته ام جائی

در آنمقام که خوبان بغمزه تیغ زنند

عجب مدار سری اوفتاده در پائی

بروز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

که میرویم به داغ بلند بالائی

چون شمس النهار خواندن کنیزک بشنید طاقت نشستنش نماند و بیخود افتاد خلیفه قدح از دست بینداخت و او را پیش خود بکشید و فریاد زد کنیزکان نیز فریاد برآوردند پس خلیفه خواست که او را بردارد مرده اش یافت و بمرک او محزون گشت و فرمود که عود و دف و چنگ و آلات شراب را بشکستند و شمس النهار را در حجره گذاشت خود نیز باقی آنشب را در نزد او بروز آورد چون روز برآمد فرمود که غسلش دهند و کفنش کنند و بخاکش سپارند و خود محزون و اندوهناک بنشست و از حالت او نپرسید و کار او را تفتیش نکرد پس از آن کنیزک با گوهر فروش گفت ترا بخدا سوگند میدهم که وقت بیرون آمدن جنازۀ علی بن بکار مرا با خبر کن و هنگام خاک سپردن او مرا حاضر گردان گوهری با کنیزک گفت مرا بهر جای توان یافت ولی بر تو رسیدن مشکل است کنیزک گفت چون شمس النهار را مرگ در رسید خلیفه کنیزکان خود آزاد کرد و من نیز از آزاد کردگانم و بر تربت شمس النهار مقیم هستم و او را مقبره فلان مکانست پس من با او برخاسته بدان مکان رفتیم و شمس النهار را زیارت کرده از پی کار خویش شدیم و پیوسته منتظر جنازه علی بن بکار بودیم تا اینکه جنازه را بیاوردند اهل بغداد از برای جنازه بیرون رفتند من نیز همان کنیزک را در میان زنان دیدم بیش از همه اندوهناک بود و من در بغداد جنازه ندیده بودم که بدینسان بزرگش شمرند و حرمتش بدارند پس جنازه را با کمال تعظیم همی آوردیم تا بگورستان رسانده بخاکش سپردیم و من پیوسته بزیارت او و شمس النهار میرفتم شهرزاد گفت آنچه از حدیث ایشان بمن رسیده همین است ولکن این عجبتر و طرفه تر از حکایت ملک شهرمان نیست، چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب یکصد و شصت و نهم بر آمد

(حکایت ملک شهرمان و قمر الزمان)

گفت ای ملک جوانبخت در زمان گذشته پادشاهی بود ملک شهرمان نام که سپاه بیکران داشت ولی سالخورده و رنجور بود و از فرزند نصیبه نداشت روزگاری در کار خود بفکرت اندر شد و محزون گردید و از کار خود به یکی از وزرا شکایت کرد و گفت مرا بیم از آنست که چون بمیرم ملک من ضایع شود از آنکه فرزندی ندارم که پس از من مملکت داری کند وزیر نیز با ملک گفت توکل برخدا کن پس از آن دست نماز گرفته دوگانه بجا آور و پس از آن با جفت خود بیامیز امید هست که بمقصود برسی ملک بدانسان کرد که وزیر گفته بود زن ملک در آن ساعت آبستن شد چون نه ماه بر او بگذشت فرزند بدیع الجمال نرینه بزاد چنانکه شاعر گفته

مادرش گفتی قمر پرورد در دامن نه طفل

دایه اش گفتی شکر پالود در لب نه لبن

پس او را قمرالزمان نام نهادند و ملک بر او شادان گشت هفت شبانه روز شهر را زینت بستند و طبل شادی بزدند و کودک را از پستان غنج و دلال شیر دادند و در کنار عز و جلالش پروردند تا اینکه پنج ساله شد و ملک را بسی دوست میداشت و بجدائیش شکیبا نبود شبان روز همی خواست که با او بسر برد همین طور چند سالی بگذشت روزی ملک از فرط محبت و فزونی مهر که با پسر داشت بوزیر شکایت کرده گفت ای وزیر من از حادثات روزگار بقمر الزمان ترسانم و همی خواهم که در زندگی خود از برای او زن بگیرم و اساس عیش فرو چینم وزیر گفت ای ملک تزویج از سنن سنیه محمدیست اگر در زندگی خود او را کدخدا کنی بس بجا و سزاوار است پس ملک شهرمان قمرالزمان را بخواست ملک زاده حاضر شد و از غایت شرم سر در پیش داشت ملک گفت ای فرزند بدان که قصد من اینست که در زندگی خود ترا کد خدا کنم و شادمان شوم قمر الزمان گفت ای پدر بدان که مرا حاجت به زن گرفتن نیست و رغبت بطایفه زنان ندارم که من کتابی در مکر زنان یافته و خوانده ام و روایات و آیات در کید ایشان دیده ام در نیرنگشان شاعر این ابیات گفته

زنان را ستائی سگان را ستای

که یک سگ به از صد زن پارسای

زن و اژدها هر دو در خاک به

جهان پاک از این هر دو ناپاک به

پس از آن گفت ای پدراگر من ساغر هلاک بنوشم زن نخواهم گرفت چون ملک شهرمان این سخن از قمرالزمان شنید روز روشن بر او تیره گشت و از فرمان نابردن پسر خویش ملول و محزون شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد و هفتادم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت ملک شهرمان از طاعت نکردن قمر الزمان بملالت اندر شد ولی از محبتی که بدو داشت در این باب سخن دوباره نگفت و بدو خشم نیاورد بلکه رو بدو آورده ملاطفت و مهربانی کرد و او را گرامی بداشت و دلجوئیش کرد و لکن قمر الزمان را همه روزه حسن و جمال افزون میشد ملک شهرمان یکسال بر او صبر کرد و او را ملاحت و فصاحت در حد کمال شد نظار گیان بر او مفتون شدند و عاشقان را پرده از روی کار بیفتاد و صورت بدیع و شمایل نیکوی او را شاعران با این ابیات همی ستودند

اندر سر زلفت که فکند ای صنم چین

چندین گره و حلقه و چندین شکن و چین

آن سوسن سیمینت که پوشید بسنبل

آن بد نوشینت که آگند به پروین

چون آغاز سال نو شد ملک شهرمان قمرالزمان را بخواست و باو گفت ای فرزند آیا سخن نمینیوشی قمرالزمان در حال بر خاک افتاد و زمین را بوسه داد و از پدر به بیم و شرم اندر شد و گفت ای پدر چگونه از تو سخن ننیوشم که خداطاعت تو بر من فرض کرده و مرا از مخالفت نهی فرموده پس ملک شهرمان گفت ای فرزند قصد من اینست که ترا تزویج کنم و در زندگی خود با تو شاد باشم و ترا پیش از مرگ خود بمملکت سلطان کنم چون قمر الزمان این سخن از پدر بشنید ساعتی سر بزیر افکند پس از آن سر بر کرده گفت ای ملک من این کار نکنم اگر چه ساغر هلاک بنوشم و من میدانم که طاعت تو مرا فرضست ولکن ترا بخدا سوگند میدهم