-۱۶۹-
آمدن نزد من دیر کردی و باندوه من بیفزودی پس خادمان را فرمود بیرون رفتند و در خانه را فرو بستند آنگاه با گوهر فروش گفت بخدا سوگند از روزیکه تو از من جدا گشته خور و خواب بر من حرام شده و من در کار خود حیرانم که مرا شکیبائی نمانده ابوالحسن مرا انیس و همدم بود و کنیزک را میشناخت چون گوهر فروش سخن ابن بکار را بشنید بخندید این بکار از خندیدن او بگریست و این بیت بر خواند:
بزخم خود حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چومن بخروشم
چون گوهری گریستن ابن بکار دید بگریست و از آنچه میانه او و کنیز گذشته بود با ابن بکار بگفت و او گوش همی کرد و هر کلمه که از سخنان گوهر فروش بشنید گونه اش سرخ میگردید و تنش گاه قوت میگرفت و گاه ضعف چون گوهر فروش سخن بانجام رسانید ابن بکار بگریست و گفت ای برادر در هر حال من هلاک خواهم شد کاش که مرگ نزدیک میبود و از تو تمنی دارم که با من مهربانی کنی و من نیز سخنان ترا مخالفت نکنم گوهری گفت ای برادر این آتش تو فروننشیند مگر وقتی که با معشوقه خود جمع آئی و لکن در این مکان خطرناک محال است و این کار باید در خانه ای که در همسایگی خانه من است صورت پذیرد و مقصود من اینست که بیکجا جمع آئید و شکایت رنج دوری و مقاسات شوق با هم بگوئید علی بن بکار گفت آنچه دانی بکن که هر چه تو گوئی صواب آنست گوهر فروش گفت که آن شب در نزد علی بن بکار بماندم و باو حکایت عشاق میخواندم تا اینکه بامداد شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و شصت و دوم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت گوهری گفت که آنشب در نزد علی بن بکار ماندم و تا بامداد با او حدیث گفتم آنگاه فریضه صبح بجا آوردم و از نزد او بدر آمده بمنزل خود رفتم ساعتی ننشسته بودم که کنیزک درآمده و مرا سلام کرد من جواب گفتم و آنچه که میانه من و علی بن بکار گذشته بود باو گفتم کنیزک با من گفت بدانکه خلیفه از نزد خاتون بدر رفته و مجلس ما جائی است امن و خلوت از همه جاها بهتر است من باو گفتم سخن تور است است ولی منزل شما چون منزل من نیست از آنکه منزل من امن تر و خلوت تر است کنیزک گفت رای تو رائی است صواب من نزد خاتون رفته گفته های ترا باو بگویم و او را از رای تو آگاه کنم پس کنیزک برفت و ماجری به خاتون گفت و به منزل باز گشت و به من گفت خاتون سخن تو بپذیرفت پس کنیزک بدره زر بدر آورده گفت ای خاتون ترا سلام رساند و گفت این زرها صرف ضیافت ما کند من سوگند یاد کردم که از آن زرها چیزی صرف نکنم کنیزک زرها برداشته بنزد خاتون خود بازگشت و من پس از رفتن کنیزک بخانه که در همسایگی من بود رفته فرش و سایر مایحتاج از ظروف نقره و چینی مهیا کردم و خوردنی و نوشیدنی در آنجا حاضر آوردم چون کنیزک بیامد و بکارهای من نظر کرد شگفت ماند و مرا بحاضر آوردن علی بن بکار امر کرد من گفتم او را جز تو کس حاضر نکند پس کنیزک بنزد علی بن بکار رفته او را بیاورد چون علی بن بکار بیامد من برخاسته استقبالش کردم و تحنیتش گفتم و در مکان شایسته و لایق بنشاندمش و ریاحین و عطریات بظرف های بلور اندر به پیش او بگذاشتم و در پیش او نشسته حدیث میگفتم که کنیز برفت و پس از نماز مغرب با شمس النهار و دو کنیز دیگر بیامدند چون علی بن بکار را دید و ابن بکار به او نظر کرد پس هر دو بیخود بیفتادند و ساعتی بیخود افتادند چون بخود آمدند با هم بنشستند و حدیث شوق و عشق با یکدیگر همی گفتند پس از آن پرسیدم که شما را بطعام میل هست گفتند آری من طعام حاضر آوردم بخوردند و دست بشستند آنگاه ایشان را بمجلس دیگر بردم و باده از برای ایشان بیاوردم باده بنوشیدند و سرمست شدند پس شمس النهار با من گفت که نکوئی بر ما تمام کردی عود حاضر کن تا ما را عیش و طرب تمام شود پس من برخاسته عود حاضر آوردم شمس النهار عود بگرفت و تارهای آن محکم کرده بنواخت و این ابیات برخواند
خوش بود یاری و باری در کنار سبزه زاری
مهربانان روی بر هم از حسودان برکناری
راحت جانست رفتن با دل آرامی بصحرا
عین درمانست گفتن در دل باغم گساری
هر که را با دلستانی عیش را افتد زمانی
گو غنیمت دان که نادر در کمند افتد
شکاری عقول از شنیدن آن آواز حیران گشت و نزدیک شد که مجلس از طرب برقص آید پس از آن دور دیگر باده بنوشیدند آنگاه کنیزک عود بگرفت و تارهای آن راست کرده او را بنواخت و این ابیات بر خواند
امشب براستی شب ما روز روشن است
عید وصال دوست علی رغم دشمن است
باد بهار میگذرد یا نسیم صبح
یا نکهت دهان تو یا بوی لادن است
گردن نهم بخدمت و گوش نهم بقول
تا خاطرم معلق آن گوش و گردنست
گوهر فروش گفته است که ایشانرا در آن منزل گذاشته خود بجای دیگر رفتم و تا بامداد بخفتم چون بامداد شد فریضه بجا آورده قهوه بخوردم و همیخواستم که بنزد ایشان روم که همسایه من بیامد و گفت ای برادر چه ماجرائیست که دوش بر تو رفته من باو گفتم ای برادر باز گو که در آن خانه دوش چه روی داده همسایه گفت دزدان روز پیش بخانه فلان همسایه رفته مال او برده و او را کشته بودند ترا دیده اند که فروش و ظروف بآن خانه بری شب بدانجا آمده هر چه داشته ای برده اند و مهمانان ترا کشته اند گوهری گوید که من برخاسته و قوت برخاستن نداشتم با آن همسایه بدانخانه رفتیم دیدیم که خانه خالی است و هیچ چیز در آنجا نمانده در کار خود حیران شدم و گفتم اما از تلف شدن متاع خانه اگر چه بسیاری از آنها را بعاریه گرفته بودم چندان باک ندارم که خداوندان مال چون بدانند مال مرا دزد برده و خانه مرا غارت کرده اند عذر مرا خواهند پذیرفت و اما از علی بن بکار و شمس النهار خاصه خلیفه بهراس اندرم که مبادا کار ایشان آشکار شود و من در هلاکت افتم پس از آن گوهر فروش رو بهمسایه آورده باو گفت تو مرا برادر و همسایه و عیب پوش هستی بمن راهنمائی کن و درین بلیه مرا یاری نمای آن مرد گفت رای من اینست که تو صبر کنی از آنکه دزدان که بخانه تو آمده متاع ترا برده اند ایشان از دار الخلافه جماعتی کشته اند و از خانه صاحب شرطه نیز کسی کشته اند و گماشتگان شحنه از بهر ایشان همی گردند شاید ایشان را بیابند ترا نیز مراد بی کوشش