پس از آن جوان متاع خود بگشود و یکان یکان و پارچه پارچه به تاج الملوک باز نمود و از آن جمله جامه حریر زرتاری بدر آورد که بدو هزار دینار ارزش داشت چون جامه بگشود پارچه حریر از میان جامه بیفتاد و در حال پارچه بگرفت و در زیر زانو بنهاد و این ابیات بخواند
تا مرا fیند بلا با کس نگیرد دوستی
تا مرا بیند هوا با کس نگردد آشنا
من بدی را نیکتر جویم که مردم را بدی
من بلا را بیشتر خواهم که مردم را بلا
گر بلای عاشقی بر من بلای ایزدیست
تن نهادم بر بلای و جان بfستم بر قضا
تاج الملوک را عجب آمد و سبب ندانست و ازو باز پرسید که این پارچه چه بود جوان گفت ملکزاده را با این چه کار است ملکزاده گفت او را بمن بنما جوان گفت مرا ننمودن بضاعت از برای همین بود و من یارای اینکه آنرا بتو بنمایم ندارم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و دوازدهم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت تاج الملوک گفت ناچار باید من آن پارچه باز بینم و در دیدن اصرار کرد و بدانجوان خشم آورد آنگاه جوان پارچه از زیر زانو بدر آورده گریان شد و بنالید و این ابیات بخواند
بلای غربت و تیمار عشق و فرقت یار
شدند با من دلخسته این سه آفت یار
بشب ز حسرت آنروی چون ستارۀ روز
ستاره بارد و چشمم بود ستاره شمار
مرا بزاری گوید چه کارت آمد پیش
هر آنکسی که ببیند که من بگریم زار
ز دوست دورم ازین زارتر چه آید پیش
ز بار مردم ازین صعبتر چه باشد کار
چون ابیات بانجام رسانید تاج الملوک گفت ترا حالت درست نمی بینم بازگو که چرا از دیدن این پارچه گریان شدی جوان چون این بشنید آهی بر کشید و بنالیده گفت ای ملکزاده مرا طرفه حدیثی و عجب حکایتی با این پارچه و خداوند این و با این صورتها هست پس پارچه باز کرد در آن پارچه صورت غزالی که با زر سرخش نگاشته بودند پدید شد و در برابر او صورت غزال دیگر بود که با نقره اش نگاشته بودند و در گردن آن غزالان طوقی زرین مرصع بدیدند چون تاج الملوک آن نقشها بدید و صنعت بدیع آنها را مشاهده کرد گفت پاکست آن خدائی که انسان را علم و صنعت آموخته و تاج الملوک را بشنیدن حدیث آن جوان رغبت تمام افتاد و با او گفت حدیث خود با خداوند این غزالان بازگو پس جوان گفت ای ملک زاده بدان که پدر من بازرگانی بزرک بود و بجز من فرزندی نداشت و مرا دختر عمی بود که پدرش مرده و در خانه پدر من با من پرورش یافته بود و پیش از آنکه عم من بمیرد با پدرم پیمان بسته بود که دختر بمن کابین کند چون هر دو بزرگ شدیم ما را از همدیگر پوشیده نمیداشتند پس از آن پدر و مادرم با هم یکدله شده گفتگو کردند که امسال عزیزه را بعزیز کایین کنیم و پدرم همه روزه بتهیة اسباب عیش مشغول بود ولی من با دختر عمم در یک خوابگاه میخفتیم و نمیدانستیم که چه باید کرد و او از من داناتر و شعورش بیشتر بود چون پدرم اسباب عیش آماده کرد و بجز نوشتن عقدنامه چیزی نماند پدرم عزیمت کرد که پس از نماز آدینه صیغه نکاح بخوانند آنگاه نزد یاران خود رفته ایشان را دعوت کرد و مادر من نیز زنان بازرگان را دعوت کرد چون روز آدینه شد خانه را فرش حریر و استبرق بگستردند و همه گونه حلیه ها فرو چیدند و عود بسوزاندند و عنبر بسائیدند و بانتظار مردم نشستند که پس از نماز آدینه مردم حاضر آیند و صیغۀ نکاح بخوانند آنگاه مرا بگرمابه بردند چون از گرمابه بدر آمدم جامه فاخر که با طیب و گلابش خوشبو کرده بودند بمن بپوشاندند خواستم که بجامع رفته نماز بگذارم یکی از دوستانم بخاطر آمد بجستجوی او بازگشتم که او را بمجلس عیش دعوت کنم و همیگردیدم تا بکوچه ای برسیدم که هرگز آنکوچه را ندیده بودم و از اثر گرمابه عرق از جبینم همی ریخت و کویها را بوی خوش من معطر کرده بود پس در سر کوچه دستار چه بفراز مصطبه گسترده از پی راحت بنشستم از بس گرمی هوا عرق از چین و رویم همی رفت چون دستار چه بزیر گسترده بودم نتوانستم عرق از دستار چه پاک کنم خواستم که دامن جبه را گرفته عرق از جبین پاک کنم ناگاه دیدم که دستار چه سفید از بالا بر دامنم افتاد آن دستار چه بگرفته و سر بر کردم که ببینم دستارچه از کجاست چشمم بچشم خداوند این غزال افتاد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و سیزدهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت آنجوان با تاج الملوک گفت که سر بر کردم تا ببینم که دستار چه از کجاست چشمم بچشم خداوند این غزال افتاد که در منظرۀ غرفه نشسته بود که من آدمی بخوبی او ندیده بودم چون مرادید که او را نظاره میکنم انگشت شهادت بر لب نهاد پس از آن انگشت میان را با انگشت شهادت جفت کرده بمیان دو پستان بنهاد پس از آن منظره فروبست و بازگشت و آتش حسرت بر دل من بیفروخت و من حیران بودم که او چه گفت و از آن اشارت چه قصد داشت پس هر لحظه بغرفه نظاره کرده منظره را بسته میدیدم تا نماز شام بدانجا بودم نه کسی دیدم و نه آوازی شنیدم چون از دیدنش ناامید شدم دستارچه آن زهره جبین را برداشته از جای خود برخاستم و دستارچه بگشودم بوی مشک و عنبر کوی را معطر ساخت پس به آنسو و این سوی دستارچه نگاه میکردم که ورقه از آن بیفتاد این دو بیت در آن نوشته بود
در زلف تو آویخته دلبندیها
پیش خردت خیره خردمندیها
در دل دارم که بندگیهات کنم
تا خود چه کنی تو از خداوندیها
چون دوبیتی بخواندم دستارچه بدست گرفته چشم بر او دوختم و در کنار او این دو بیتی نوشته یافتم
ای روی تو رخشنده تر از قبله زردشت
هرگز نکنم مهر و وفای تو فرامشت
رخسار تو باغ است و دو زلف تو بنفشه
خواهم که بنفشه چینم از باغ تو یک مشت
و در کنار دیگر این دو بیتی نوشته بودند
از روضه حسن تو نگاری رسدم
روز مرکب وصل تو غباری رسدم
گیرم که بنزدیک تو بارم ندهند
از دور نظاره تو باری رسیدم
چون اشعار را بدستارچه اندر بدیدم آتش اشتیاق در دلم شعله ور گشت و بعشق و وجد من بیفزود و دستارچه و ورقه بگرفتم و بخانه برگشتم نه بدوری شکیبا بودم و نه وصل را حیله میدانستم سر گشته و حیران کوی بکوی همی آمدم تا اینکه سه یک از شب رفته بود که بخانه در آمدم دختر عم خود را دیدم که نشسته و گریانست چون مرا دید سرشک از دیده پاک