این برگ همسنجی شدهاست.
باب نهم
— ۲۳۴ —
| پی نیکمردان بباید شتافت | که هرک این سعادت طلب کرد یافت | |||||
| ولیکن تو دنبال دیو خسی | ندانم که در صالحان چون[۱] رسی | |||||
| پیمبر کسی را شفاعتگرست | که بر جادهٔ شرع پیغمبرست | |||||
| ره راست رو تا بمنزل رسی | تو بر ره نهٔ زین قبل[۲] واپسی | |||||
| چو گاوی که عصار چشمش ببست | دوان تا بشب[۳] شب هم آنجا که هست[۴] | |||||
***
| گل آلودهٔ راه مسجد گرفت | ز بخت نگون بود[۵] اندر شگفت | |||||
| یکی زجر[۶] کردش که تبت یداک | مرو دامن آلوده بر جای پاک | |||||
| مرا رقتی در دل آمد بر این | که پاکست و خرم بهشت برین | |||||
| در آن جایِ پاکان امّیدوار | گل آلودهٔ معصیت را چه کار؟ | |||||
| بهشت آن ستاند که طاعت برد | کرا نقد باید بضاعت برد | |||||
| مکن، دامن از گرد زلّت بشوی | که ناگه ز بالا ببندند جوی | |||||
| اگر مرغ دولت ز قیدم[۷] بجست | هنوزش سر رشته داری بدست | |||||
| و گر دیر شد گرم رو باش و چست | ز دیر آمدن غم ندارد درست | |||||
| هنوزت اجل دست خواهش نبست | بر آور بدرگاه دادار دست | |||||
| مخسب ای گنهکار خوش[۸] خفته خیز | بعذر گناه آب چشمی بریز | |||||
| چو حکم ضرورت بود کابروی | بریزند باری برین خاک کوی | |||||
| ور آبت نماند شفیع آر پیش | کسی را که هست آبروی از تو بیش | |||||
| بقهر ار براند خدای از درم | روان بزرگان شفیع آورم | |||||