اطلاع ما راجع بشخص این پادشاه بسیار سودمند است. گوید: بخت و اقبال او را متکبر و مغرور کرد، خودخواهی و استبداد و آزمندی او به نهایت رسید، و چشم طمع بمال و ثروت مردم دوخت. یکی از مردان بیگانه را، که پسر سمی؟ بود، و نام ایرانی گرفته، فرخزاد یا فرخانزاد خوانده میشد، بگرد آوردن خراج پس افتاده برگماشت، و او ظلم بیپایان میکرد، و اموال رعیت را میگرفت. این قبیل کارهای خسرو، که موجب صعوبت زندگی مردم شد، خلق را بر او بددل کرد[۱]. و نیز طبری گوید: «خسرو مردمان را حقیر میشمرد، و چیزهایی را خوار میداشت، که هیچ شهریار عاقلی خوار نمیدارد. در جرم و عصیان بباری تعالی به جایی رسید، که برئیس نگاهبانان خاصه خود زاذان فرخ فرمان داد، تا همه زندانیان را، که عددشان به ۳۶۰۰۰ تن میرسید[۲]، هلاک کند. زاذان فرخ در اجرای امر تعلل کرد، و امرار وقت نمود، و در حضور خسرو عذرها آورد). از این گذشته، خسرو میخواست افواجی را، که از هرقل شکست یافته بود، بقتل آورد.[۳]
اگر هرمزد چهارم به بزرگان سختگیری میکرد، و رعیت را مینواخت، خسرو پرویز بالعکس، برای آکندن گنج، هم رعایا و پیشهوران را میآزرد، هم بزرگان را رنجیده خاطر میکرد. از فرط بدگمانی و کینهوری، این شهریار همواره مترصد فرصت بود، تا خدمتگزاران مظنون و خطیر را از دم تیغ بگذراند. نخست چنان که گفتیم از وندوی و وستهم بدگمان شد، و شخص اخیر زحمت بسیار برای او فراهم کرد. پس نوبت به مردان شاه، پاذگوسپان نیمروز رسید، که از خدام باوفای