و راحت. و م ف. بطور ملایمت و سکون. و بدون تعجیل و شتاب. و باملایمت و مشفقانه. و قدم بقدم و درجه بدرجه. و بطور نجوا و به آواز پست.
و سخن آهسته ا. نجوا و زیر گوشی. و سخن آهسته گفتن فل.: نجوا کردن.
آهسته رای (āheste-rāy) ص. پ. دانا و دانشمند و عاقل.
آهستهرو (āheste-row) ص. پ. روندۀ به آرامی و به طمأنینه و وقار. و کاهل و تنبل.
آهسته سخن (āheste-soxan) ا. پ. آواز پست و نجوا.
آهشتگی (āhectegi) ا. پ. پستی و نرمی صدا.
آهک (āhak) ا. پ. جسمی معدنی و عبارت از پروتو اکسید دو کلسیم و چون در همه جای عالم وجود دارد از قدیم الایام همه کس وجودش را شناخته بود و یکی از قلیائیات خاکی متقدمین است. این جسم در طبیعت هرگز بطور خلوص یافته نمیشود و همیشه مرکب است با اسیدها. و آهک متداولی که در امور زندگانی وجودش لازم و در صنایع و کارخانجات بسیار بکار میرود عبارت از سنگ آهکی است که آب تبلرو اسید کربنیک وی بواسطۀ حرارت و تکلیس بخار شده است. و آهک زنده آهکی را گویند که آب در وی نفوذ نکرده خواص آن باقی باشد. و آهک مرده یا شکفت شده آهکیست که بواسطۀ مجاورت هوا. و یا اختلاط با آب خواص خود را از دست داده باشد.
آهکپز (āhak-paz) ا. پ. کسی که آهک میپزد و مباشرت کورهایرا مینماید که سنگ آهک را در آن تکلیس میکنند.
آهکش (āh-kac) ص. پ. آنکه آه از سینه برمیآورد.
آهل (āhel) ص. ع. آنکه وی را زن و عیال باشد. و مکان آهل: جای مسکون.
آهل (āhel) ا. ع. جائی که مردم در آنجا اجتماع کرده و گرد هم آمده باشند.
آهمند (āh-mand) ص. پ. کسی که دروغ گوید تا مردم را فریب دهد.
آهن (āhan) ا. پ. فلزیست وافر و یکی از شصت و چهار جسم مفرد و خداوند عالم در طبیعت همۀ اشیاء آن را پراکنده نموده و در معدن مرکب است با اکسیژن و یا با گوگرد و یا با اسیدهای مختلف یا با اجسام مختلفی که قائممقام اسیدها شده باشند و بندرت بطور خلوص یافته میشود و در صورت خلوص رنگ سطح خارجی آن خاکستری مایل بسیاهی و جوفش برنگ خاکستری روشن که گاهی مایل بسفیدی نقره است و کنارۀ آن نوعا داندان و گاه ورقه. و این فلز دارای استحکام زیادی است به نحوی که میتوان از آن تارهای بسیار باریک ساخت و در شکستن و پاره کردن این تارها وزن و قوت بسیاری لازمست. وزن مخصوصش از ۲۰ ر ۷ تا ۷۹ ر ۷ و بیشتر از سایر اجسام دارای خاصیت جذب مغناطیس است. آهن را نمیتوان ذوب کرد مگر باعانت حرارتی که درجهاش بسیار مرتفع باشد و در حرارت بوریهای متعارفی قابل ذوب نیست و در حرارت کورههای آهنگری فقط نرم میشود بنحوی که بهر شکلی که خواسته باشند میتوانند آن را متشکل سازند و در مجاورت هوای مرطوب بسهولت اکسید شده زنگ میزند. و اسید ازتیک این فلز را حل مینماید و این محلول بواسطۀ سیانور آهن و پتاس درد آبی میدهد. اکنون آهن را با بسیاری از اجسام دیگر ترکیب میکنند و ترکیبات آنها را در طب استعمال نموده دوای بسیار نافعی برای فقر الدم میدانند. آهن نیز بمعنی شمشیر و تیغ استعمال میشود. و آهنِ افسرده: شمشیر زنگ بسته و کند و بکار نیامدنی. و آهن جفت: قلبه. و آهنِ سرد: دل انسانی. و آهن گاو: قلبه. و آهن سرد کوفتن. فم. مرتکب شدن کاری که بفعل نیاید و نتیجه نداشته باشد و تلف کردن وقت.
آهن (āhen) ا. ع. مال قدیمی و موجود یق. اعطاه من آهن ماله ای من تلاده و حاضره.
آهن آشیان (āhan-āciān) ا. پ. انگشتانه.
آهنبایه (āhanbāye) ا. پ. خمیازه.
آهنبر (āhan-bar) ا. پ. دزد خانه بر. و نقب زن. و دزد.
آهنپاره (āhan-pāre) ا. پ. قطعات آهن مستعمل.
آهنپایه (āhan-pāye) ا. پ. پایهای که از آهن باشد.
آهنج (āhanj) ا. پ. قصد و عزم و اراده و آهنگ. و آغاز و شروع و ابتدا.
آهنج (āhanj) ص. پ. افکنده و اندازنده. و گیرنده. و نوشنده. همیشه مرکب با موصوف استعمال میشود و چون موصوف آن از قبیل شمشیر و تیغ باشد بمعنی برکشنده و از غلاف برآورنده است.
آهنجان (āhan-jān) ص. پ. کسی که سختجان و محنتکش و سختی کش بود.
آهنجانیدن (āhanjānidan) فم. پ. سبب گشتن برای آشامیدن.
آهنجد (āhanjad) ا. پ. یک قسم چرخ که از باد حرکت میکند. و نیز یک قسم چرخ که در کشتی جهت جرّ اثقال بکار میبرند. و منجنیق.
آهنجلوغ (āhanjaluq) ا. پ. فشار و عصر.
آهنجه (āhanje) ا. پ. حلقۀ آهنینی که