برگه:Anvari poems.pdf/۵۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.

یمدح الصدرالکبیر مجدالدین ابوالحسن العمرانی

 روز عیش و طرب و بستانستروز بازار گل و ریحانست 
 توده‌ی خاک عبیر آمیزستدامن باد عبیر افشانست 
 وز ملاقات صبا روی غدیرراست چون آزده‌ی سوهانست 
 لاله بر شاخ زمرد به مثلقدحی از شبه و مرجانست 
 تا کشیده است صبا خنجر بیدروی گلزار پر از پیکانست 
 فلک از هاله سپر ساخت مگربا چمن‌شان به جدل پیمانست 
 میل اطفال نبات از پی قوتسوی گردون به طبیعت زانست 
 که کنون ابر دهد روزیشانهر کرا نفس نباتی جانست 
 باز در پرده‌ی الوان بلبلمطرب بزمگه بستانست 
 کز پی تهنیت نوروزیباغ را باد صبا مهمانست 
 ساعد شاخ ز مشاطه‌ی طبعغرقه اندر گهر الوانست 
 چهره‌ی باغ ز نقاش بهاربه نکویی چو نگارستانست 
 ابر آبستن دریست گرانوز گرانیش گهر ارزانست 
 به کف خواجه‌ی ما ماند راستنی که آن دعوی و این برهانست 
 مضمر اندر کف این دینارستمدغم اندر دل آن بارانست 
 کثرت این سبب استغناستکثرت آن مدد طوفانست