برگه:Anvari poems.pdf/۵۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 بذل آن گه به و دشوارستجود این دم به دم و آسانست 
 گرچه پیدا نکنم کان کف کیستکس ندانم که برو پنهانست 
 کف دستیست که بر نامه‌ی رزقنام او تا به ابد عنوانست 
 مجد دین بوالحسن عمرانیکه نظیر پسر عمرانست 
 آنکه در معرکه‌ی سحر بیانقلمش همچو عصا ثعبانست 
 طول و عرض دلش از مکرمتستپود و تار کفش از احسانست 
 چرخ با قدر بلندش داندکه برو اوج زحل تاوانست 
 ابر با دست جوادش داندکه برو نام سخا بهتانست 
 نظرش مبدا صد اقبالستسخطش علت صد خذلانست 
 ناوک حادثه‌ی گردون راسایه‌ی حشمت او خفتانست 
 در اثر بهر مراعات ولیشخار عقرب چو گل میزانست 
 بر فلک بهر مکافات عدوشزخمه‌ی زهره شل کیوانست 
 نفخ صورست صریر قلمشنفخ صوری نه که در قرآنست 
 کان نشوری دهد آنرا که تنشبر سر کوی اجل قربانست 
 وین حیاتی دهد آنرا که دلشکشته‌ی حادثه‌ی دورانست 
 ای تمامی که پس از ذات خدایجز کمال تو همه نقصانست 
 تیر دیوان ترا مستوفیچرخ عمال ترا دیوانست 
 زهره در مجلس تو خنیاگرماه بر درگه تو دربانست 
 فتنه از امن تو در زنجیرستجور از عدل تو در زندانست 
 بالله ار با سر انصاف شوینایب عدل تو نوشروانست 
 کچو زو درگذری کل وجودجور عبدالملک مروانست 
 شیر با باس تو بی‌چنگالستگرگ با عدل تو بی‌دندانست 
 آن نه شیر است کنون روباهستوین نه گرگست کنون چوپانست 
 هست جرمی که درو شیر فلکهمه پوشیده و او عریانست 
 قلم تست که چون کلک قضاایمن از شبهت و از طغیانست 
 از پی خدمت تو گوی فلکنه به صورت به صفت چوگانست 
 در بر سایه‌ی تو ذات عدوتنه به معنی به صور انسانست