این برگ نمونهخوانی نشده است.
| بذل آن گه به و دشوارست | جود این دم به دم و آسانست | |||||
| گرچه پیدا نکنم کان کف کیست | کس ندانم که برو پنهانست | |||||
| کف دستیست که بر نامهی رزق | نام او تا به ابد عنوانست | |||||
| مجد دین بوالحسن عمرانی | که نظیر پسر عمرانست | |||||
| آنکه در معرکهی سحر بیان | قلمش همچو عصا ثعبانست | |||||
| طول و عرض دلش از مکرمتست | پود و تار کفش از احسانست | |||||
| چرخ با قدر بلندش داند | که برو اوج زحل تاوانست | |||||
| ابر با دست جوادش داند | که برو نام سخا بهتانست | |||||
| نظرش مبدا صد اقبالست | سخطش علت صد خذلانست | |||||
| ناوک حادثهی گردون را | سایهی حشمت او خفتانست | |||||
| در اثر بهر مراعات ولیش | خار عقرب چو گل میزانست | |||||
| بر فلک بهر مکافات عدوش | زخمهی زهره شل کیوانست | |||||
| نفخ صورست صریر قلمش | نفخ صوری نه که در قرآنست | |||||
| کان نشوری دهد آنرا که تنش | بر سر کوی اجل قربانست | |||||
| وین حیاتی دهد آنرا که دلش | کشتهی حادثهی دورانست | |||||
| ای تمامی که پس از ذات خدای | جز کمال تو همه نقصانست | |||||
| تیر دیوان ترا مستوفی | چرخ عمال ترا دیوانست | |||||
| زهره در مجلس تو خنیاگر | ماه بر درگه تو دربانست | |||||
| فتنه از امن تو در زنجیرست | جور از عدل تو در زندانست | |||||
| بالله ار با سر انصاف شوی | نایب عدل تو نوشروانست | |||||
| کچو زو درگذری کل وجود | جور عبدالملک مروانست | |||||
| شیر با باس تو بیچنگالست | گرگ با عدل تو بیدندانست | |||||
| آن نه شیر است کنون روباهست | وین نه گرگست کنون چوپانست | |||||
| هست جرمی که درو شیر فلک | همه پوشیده و او عریانست | |||||
| قلم تست که چون کلک قضا | ایمن از شبهت و از طغیانست | |||||
| از پی خدمت تو گوی فلک | نه به صورت به صفت چوگانست | |||||
| در بر سایهی تو ذات عدوت | نه به معنی به صور انسانست | |||||