این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
دیوان انوری
۳۸
| راندهای بر جهان تو آن احکام | کز خجالت رخ زمانه ترست | |||||
| پیش دست تو ابر چون دودست | نزد طبع تو بحر چون شمرست | |||||
| ذهن پاک تو ناطق وحی است | نوک کلک تو منشی سحرست | |||||
| در حصار حمایت حزمت | مرگ چون حلقه از برون درست | |||||
| مابقی را ز خوان خود پندار | هرچه بر خوان دهر ماحضرست | |||||
| مه و خورشید شوخ و بیشرمند | تا چرا بر سر توشان گذرست؟ | |||||
| جاه تو آن شنیده، این دیده | مه مگر کور و آفتاب کرست؟ | |||||
| بحقیقت بدان که مثل تو نیست | زیر گردون، مگر که بر زبرست | |||||
| آمدم با حدیث سیرت خویش | که نمودار مردمان سیرست | |||||
| بخدایی، که در دوازده میل | هفت پیکش همیشه در سفرست | |||||
| عمل کارگاه صنعت اوست | گر سواد مه، ار بیاض خورست | |||||
| بصفای صفی حق آدم | که سر انبیا و بوالبشرست | |||||
| بدعایی که کرد نوح نجی | که در آفاق ازو اثرست | |||||
| برضای خلیل ابراهیم | که بتسلیم در جهان سمرست | |||||
| بنماز و نیاز یعقوبی | در غم یوسفی، کش او پسرست | |||||
| بکف موسی کلیم کریم | بدم عیسییی که زندهگرست | |||||
| حق داود و لطف نعمت او | که ترا در بهشت منتظرست | |||||
| بسر مصطفی، شریف قریش | که ز جمع رسل عزیزترست | |||||
| بصفا و وفا و صدق عتیق | که دل و جان فروش و شرع خرست | |||||
| بدلیری و هیبت عمری | که ظهور شریعت از عمرست | |||||
| بحیا و حیات ذوالنورین | که حقیقت مؤلف سورست | |||||
| بکف و ذوالفقار مرتضوی | که بحرب اندرون چو شیر نرست | |||||
| حرمت جبرئیل روح امین | که بعصمت جهانش زیر پرست | |||||
| حق میکال، خواجهٔ ملکوت | که ز کروبیان مهینهترست | |||||
| بصدا و ندای اسرافیل | که منادی و منهی حشرست | |||||
| بکمال و جلال عزراییل | که کمیندار جان جانورست | |||||