این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۱۱
ابو اسحاق
| کوشت باید که مهرّا شده باشد در وی | زخمهائی که درو خیره بماند ابصار | |||||
| قلیهٔ باقلی و قلیهٔ سیب و ریواس | کزری باشد بر کوفتها کرد و صغار | |||||
| عشق سختو دل ما برد بیغما امروز | مطبخی خیز و برو دیک کلان نه بر بار | |||||
| (فصل ثالث) چو نهادیم بتوفیق خدای | ||||||
| کوش کن تا بشمارم ز طعام بازار | ||||||
| تابه بریان چه دکر صحبت بادنجان دید | از شعف سرخ برآمد بمثال کلنار | |||||
| وصف بریان مخلّا چه بکویم با تو | در زمانی که بود سبزی و نانش بکنار | |||||
| ور بکویم صفت قیمه و خاکینهٔ کرم | برود از دل هر مستمعی صبر و قرار | |||||
| شرح سیخک چه بکویم که ز بوی خوش او | من شدم مست و نشستست کبابی هشیار | |||||
| کافر ار جوشش زنّاج به بیند در جوش | جای آنست که در دم بکشاید زنّار | |||||
| سطلکی چند شراحی چه بموقع باشد | که بچینیم درین خوان ز یمین و ز یسار | |||||
| مار سختو که چو او حلقه زند درین دیک | من بپیچم بخود از آرزویش همچون مار | |||||
| باش تا کوکبهٔ مرغ مسمّن برسد | قاز و مرغابی و درّاج و کلنک طیّار | |||||
| زاغ پاسرخ و تهو باشد و درّاج سفید | ار دهی فاخته و مخلفهای قرقار | |||||
| کبک و کنجشک و کبوتر بچهای فربه | همه در روغن خود غرق شده تا منقار | |||||
| پایها کرده ببالا همه در صحن برنج | جوفهاشان همه پر کرده بمشک تاتار | |||||
| اینچنین مرغ مسمّن چو تو از هم بدری | ||||||
| بوی نسرین و قرنفل برود در اقطار | ||||||
| (فصل رابع) همه از آش ترش خواهم کفت | ای که صفرات کرفتست ز پار و پیرار | |||||
| دست در آش ترش زن که بغایت خوبست | تمر هندی و سماقست و دکر اش انار | |||||
| آش آلوچه خوش و معتدل آمد بمزاج | ای دل از آش چنین دست مداری زنهار | |||||
| آرزوئی که ترا هست بآب لیمو | شرح آن راست نیاید بهزاران طومار | |||||
| غورهبا روشنی چشم ضعیفان باشد | زیرهبا همچو مفرّح ز برای بیمار | |||||
| صفت آش بنا کردم و عقلم میکفت | لوحش الله دکر از آش زرشک خوشخوار | |||||