این برگ همسنجی شدهاست.
۲۳۲
| ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان | گرم بود گلهٔ رازدار خود باشم | |||||
| همیشه پیشهٔ من عاشقیّ و رندی بود | دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم | |||||
| بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ | ||||||
| وگرنه تا بابد شرمسار خود باشم | ||||||
| ۳۳۸ | من دوستدار روی خوش و موی دلکشم | مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم | ۳۱۸ | |||
| گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگو | آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم | |||||
| من آدم بهشتیم امّا درین سفر | حالی اسیر عشق جوانان مهوشم | |||||
| در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز | استادهام چو شمع مترسان ز آتشم | |||||
| شیراز معدن لب لعلست و کان حسن | من جوهریّ مفلسم ایرا[۱] مشوّشم | |||||
| از بس که چشم مست درین شهر دیدهام | حقّا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم | |||||
| شهریست پر کرشمهٔ[۲] حوران ز شش جهت | چیزیم نیست ور نه[۳] خریدار هر ششم | |||||
| بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست | گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم | |||||