این برگ همسنجی شدهاست.
۱۸۸
| بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود | این همه قول و غزل تعبیه در منقارش | |||||
| ای که در کوچهٔ معشوقهٔ ما میگذری | بر حذر باش که سر میشکند دیوارش | |||||
| آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست | هر کجا هست خدایا بسلامت دارش | |||||
| صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ایدل | جانب عشق عزیزست فرومگذارش | |||||
| صوفی سرخوش ازین دست که کج کرد کلاه | بدو جام دگر آشفته شود دستارش | |||||
| دل حافظ که بدیدار تو خوگر شده بود | ||||||
| نازپرورد وصالست مجو آزارش | ||||||
| ۲۷۸ | شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش | که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش | ۲۷۵ | |||
| سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش | مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش | |||||
| بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن | بلعب زهرهٔ چنگیّ و مرّیخ سلحشورش | |||||
| کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار | که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش | |||||
| بیا تا در میِ صافیت رازِ دهر بنمایم | بشرط آنکه ننمائی بکج طبعان دل کورش | |||||
| نظر کردن بدرویشان منافیّ بزرگی نیست | سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش | |||||
| کمان ابروی جانان نمیپیچد سر از حافظ | ولیکن خنده میآید بدین بازوی بی زورش | |||||