برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۲۸۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
در نمونه‌خوانیِ این برگ مشکلی وجود دارد.
۱۵۷
 گفتم که نوش لعلت ما را بآرزو کُشتگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید 
 . . . . . . . .عزم صلح داردگفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید 
  گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد  
  گفتا خموش حافظ کاین غصّه هم سر آید  
۲۳۲ بر سر آنم که گر ز دست بر آیددست بکاری زنم که غصه سر آید ۱۸۷
 خلوت دل نیست جای صحبت اضداددیو چو بیرون رود فرشته درآید 
 صحبت حکّام ظلمت شب یلداستنور ز خورشید جوی بو که برآید 
 بر در ارباب بی‌مروّت دنیاچند نشینی که خواجه کی به درآید 
 ترک گدائی مکن که گنج بیابیاز نظر رهروی که در گذر آید 
 صالح و طالح متاع خویش نمایندتا که قبول افتد و که در نظر آید 
 بلبل عاشق تو عمر خواه که آخرباغ شود سبز و شاخ گل ببر آید 
  غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست  
  هر که بمیخانه رفت بیخبر آید  
۲۳۳ دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد بجانان یا جان ز تن بر آید ۱۹