برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۳۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 
اگر دشنام فرمائی و گر نفرین دعا گویمجواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارندجوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جوکه کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریّا را
 
صبا بلطف بگو آن غزال رعنا راکه سر بکوه و بیابان تو داده‌ٔ ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چراتفقّدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گلکه پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
بخلق و لطف توان کرد صید اهل نظرببند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنائی نیستسهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینی و باده پیمائیبیاد دار محبّان بادپیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیبکه وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
در آسمان نه عجب گر به گفتهٔ حافظ
سرود زهره برقص آورد مسیحا را