اوحدی مراغهای (ترجیعات)/در خرابات عاشقان کوییست
ظاهر
| در خرابات عاشقان کوییست | وندر آن خانه یک پریروییست | |||||
| طوقداران چشم آن ماهند | هر کجا بسته طاق ابروییست | |||||
| در خم زلف همچو چوگانش | فلک و هر چه در فلک گوییست | |||||
| به نفس چون مسیح جان بخشد | هر کرا از نسیم او بوییست | |||||
| ورقی باز کردم از سخنش | زیر هر توی این سخن توییست | |||||
| من ازو دور و او به من نزدیک | پرده اندر میان من و اوییست | |||||
| آتش عشق او بخواهد سوخت | در جهان هر چه کهنه و نوییست | |||||
| سوی او راهبر نخواهم شد | تا مرا رخ به سایه و سوییست | |||||
| اوحدی با کسی نمیگوید | نام آن بت، که نازکش خوییست | |||||
| چون ازو نیست میشوم هر دم | تا ز هستی من سر موییست | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| نه خرابات خیک و کاسه و می | نه خرابات چنگ و بربط و نی | |||||
| آن خراباتهای بی ره و رو | بر خراباتیان گم شده پی | |||||
| همه را دیده بر حدیقهی قدس | همه را روی در حظیرهی حی | |||||
| گر در آن کوچه باریابی تو | کی از آن کوچه باز گردی، کی؟ | |||||
| بگذر از اختلاف امشب و دی | تا برون آید آن بهار از دی | |||||
| چو بالا رسی، ز لا تا تو | ندری نامهی «الیک» و «الی» | |||||
| تا تو باشی و او، جدا باشد | آسمان از زمین و نور از فی | |||||
| نقش خود برتراش و او را باش | تا شود جملهی جهان یک شی | |||||
| روی آن بت، که اوحدی دیدست | نتوان دید جز ببینش وی | |||||
| سالها شد که راه میپویم | چون نخواهد شد این بیابان طی | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| هر دم از خانه رخ بدر دارد | در پی عاشقی نظر دارد | |||||
| هر زمان مست مست بر سر کوی | با کسی دست در کمر دارد | |||||
| هر دمی عاشق دگر جوید | هر شبی مجلس دگر دارد | |||||
| یار آنکس شود که مینوشد | دست آن کس کشد که زر دارد | |||||
| دوست گیرد نهان و فاش کند | مخلصان را درین خطر دارد | |||||
| هر که قلاشتر ز مردم شهر | پیش او راه بیشتر دارد | |||||
| یار ترسا و ما مترس از کس | عاشقی خود همین هنر دارد | |||||
| عشق معشوقهی خراباتست | زانکه عشقست کین اثر دارد | |||||
| در خرابات ما شود عاشق | هر که پروای دردسر دارد | |||||
| اوحدی تاکنون دری میزد | چون خرابات ما دو در دارد | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| سخنی میرود، به من کن گوش | پیش از آن کز سخن شوم خاموش | |||||
| جز یکی نیست نقد این عالم | باز جوی و به عالمش مفروش | |||||
| گل این باغ را تویی غنچه | سر این گنج را تویی سرپوش | |||||
| پرده بردار، تا ببینی خوش | دست با دوست کرده در آغوش | |||||
| گر کسی میشوی، به جز تو کسی | در جهان نیست، بشنو و مخروش | |||||
| اگر این حال بر تو کشف شود | برهی از خیال امشب و دوش | |||||
| باز دانی که: من چه میگویم | گرت افتد گذر به عالم هوش | |||||
| آن شناسد حدیث این دل مست | که ازین باده کرده باشد نوش | |||||
| در دلم آتشست و در چشم آب | جای آن باشد ار برآرم جوش | |||||
| اوحدی بازگشت گوشه نشین | اگرم فتنهای نگیرد گوش | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| نیست رنگی در آبگینه و آب | بادهشان رنگ میدهد، دریاب | |||||
| باده نیز اندر اصل خود آبیست | کافتابش فروغ بخشد و تاب | |||||
| ز آب بیرنگ شد عنب موجود | و ز عنب شیره و ز شیره شراب | |||||
| زین منازل نکرده آب گذر | هیچ کس را نکرده مست و خراب | |||||
| باش، تا رنگ دید و بینی بوی | عقل ازو سکر دید و غافل خواب | |||||
| اگرت چشم دوربین باشد | برگرفتم از آن جمال نقاب | |||||
| غیر ازو هر چه مینماید رخ | نیست یکباره جز غرور و سراب | |||||
| دیدهی اوحدی به جستن اوست | گر بیابد به کام دیده جواب | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| جز تو کس در جهان نمیدانم | وز تو چیزی نهان نمیدانم | |||||
| بینشان تو نیست یک ذره | به جز این یک نشان نمیدانم | |||||
| با تو پوشیده حالتیست مرا | که درستش بیان نمیدانم | |||||
| گرچه داناست نام من، لیکن | تا نگویی: بدان، نمیدانم | |||||
| این تویی، یا منم، بگو تا: کیست؟ | شرح این کن، که آن نمیدانمم | |||||
| آن چنانم به بویت، ای گل، مست | که گل از بوستان نمیدانم | |||||
| به اشارت حدیث خواهم گفت | که غریبم، زبان نمیدانم | |||||
| دوستان، جز حدیث او مکنید | که من این داستان نمیدانم | |||||
| اوحدی باز در میان آمد | کام او زین میان نمیدانم | |||||
| چون پس از عمرها که گردیدم | راه این آستان نمیدانم | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| باز غوغای او علم برداشت | عشق او خنجر ستم برداشت | |||||
| هرچه بیراه دید غارت کرد | و آنچه بر راه دید هم برداشت | |||||
| دوست احرام آشنایی بست | نام بیگانه زین حرم برداشت | |||||
| خطبها چون به نام او کردند | جمله را سکه از درم برداشت | |||||
| آفتاب رخش ظهور گرفت | وز دل من غمام غم برداشت | |||||
| مطرب عشق را نوا نو شد | کین کهن جامه جام جم برداشت | |||||
| اندر آن جام چون خدا را دید | از کتاب خودی رقم برداشت | |||||
| روز صید آن سوار ازین نخجیر | پر بیفگند، لیک کم برداشت | |||||
| دل نادان من امانت عشق | هم به پشتی آن کرم برداشت | |||||
| دست او چون به حکم دستوری | از من و اوحدی قلم برداشت | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| مستمع نیست، تا بگویم راست | کندرین گنبد این نوا چه نواست؟ | |||||
| هر چه گویی درو، چو آن شنوی؟ | پس یکی باشد، این یک و دو چراست؟ | |||||
| تو یکی، او یکی، دو باشد دو | این یکی زان یکی بباید کاست | |||||
| رشتهای گر هزار تو گردد | چون سر رشته یافتی یکتاست | |||||
| گر ز دریا جدا شود قطره | نه که دریا جدا و قطره جداست؟ | |||||
| یار با ماست وین سخن ز نهفت | من برون میبرم چو موی ز ماست | |||||
| نیست بی زبده شیر، اشارت کن | که کدامست شیر و زبده کجاست؟ | |||||
| آسمان و زمین گرفت این نور | باز بینید کین چه نشو و نماست؟ | |||||
| اوحدیوار میزنم در دوست | تا چه در میزند ارادت و خواست | |||||
| ساختم پرده، گر نگردد کج | کردم آهنگ اگر بیاید راست | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| سایهی نور پاش میبینم | زانکه در جمله جاش میبینم | |||||
| آفتابی بدین عظیمی را | ذرهای در هواش میبینم | |||||
| آنکه عمری بگشتم از پی او | با خود اندر سراش میبینم | |||||
| روز و شب در بلاش میسوزم | تا نگویی: بلاش میبینم | |||||
| این که وقتی بنالم از غم او | نه که از خود جداش میبینم | |||||
| بینشم بیخدا کجا باشد؟ | چو به نور خداش میبینم | |||||
| صورت او چو روشن آینهایست | که جهان در صفاش میبینم | |||||
| هر چه از کاینات گیرد رنگ | جمله در خاک پاش میبینم | |||||
| اوحدی در قفای ماست، دگر | دو سه روز از قفاش میبینم | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| بده، ای ساقی، آن شراب چو زنگ | بزن، ای مطرب حریفان، چنگ | |||||
| که نیابی تو بیپریشانی | دل که باشد به زلف یار آونگ | |||||
| با من ار میروی به جستن او | دامن خویشتن بگیر به چنگ | |||||
| کانچه جستی درون جبهی تست | خواهش از روم جوی و خواه از زنگ | |||||
| ز آب و گل زادهای، از آنی گم | در بیابان جهل چون خر لنگ | |||||
| از دل و جان برآی، تا برود | در دمی همت تو صد فرسنگ | |||||
| کاهن و سنگ را چو آب کند | آتشی، کو بزاد از آهن و سنگ | |||||
| نام و نقش خود از میان برگیر | تا ترا در کنار گیرد تنگ | |||||
| خواجه جانست، چون بمیرد تن | باده آبست، چون ببرد رنگ | |||||
| اوحدی شد به عاشقی بد نام | آن نگار از زمانه دارد ننگ | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| یار، دوشم ز راه مهمانی | به خرابی کشید و ویرانی | |||||
| داشت در پیش رویم آینهای | تا بدیدم درو به آسانی | |||||
| که جزو نیست هر چه میدانم | که ازو خاست هر چه میدانی | |||||
| انس با عالم الهی گیر | به تو گفتم طریق انسانی | |||||
| دو قدم بیش نیست راه، ولی | تو در اول قدم همیمانی | |||||
| گر نه آن نور در تجلی بود | آن «اناالحق» که گفت و «سبحانی»؟ | |||||
| که تواند به غیر او گفتن؟ | «لیس فی جبتی» که میخوانی | |||||
| هر چه هستیست در تو موجودست | خویشتن را مگر نمیدانی | |||||
| ای که روز و شبت همیخوانم | گرچه هرگز مرا نمیخوانی | |||||
| زان شراب بقا بده جامی | تا تن اوحدی شود فانی | |||||
| آشکارا اگر توانم نیک | ورنه، تا میتوان، به پنهانی | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی الطریق الهوی کمایاتی | |||||
| پرسش خستهاش روا باشد | که درین درد بیدوا باشد | |||||
| کس درین خانه نیست بیگانه | مرد باید که آشنا باشد | |||||
| در جهان تو باشد این من و تو | در جهان خدا خدا باشد | |||||
| بنماید ترا، چنانکه تویی | اگر آیینه را صفا باشد | |||||
| بیقفا روی نیست در خارج | وندر آیینه نیقفا باشد | |||||
| اندر آیینه هیچ ننماید | که نه این شهریار ما باشد | |||||
| در صفا نیست صورت دوری | دوری از ظلمت هوا باشد | |||||
| این جدایی و کندی روشست | روش عاشقان جدا باشد | |||||
| از خطای خطست اگر دویی است | این دو بینی از آن خطا باشد | |||||
| اوحدی گر ز دوست برگردد | هر دم اندر دم بلا باشد | |||||
| چون درین آفتاب میسوزم | تا ز من ذرهای به جا باشد | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| چیست این دیر پر ز راهب و قس؟ | بسته بر هم هزار زنگ و جرس | |||||
| زین طرف نغمهای که: «لاتامن» | زان جهت غلغلی که: «لاتیاس» | |||||
| عهد و میثاق کرد گرگ و شبان | یار و انباز گشت دزد و عسس | |||||
| چند ازین جستجوی باطل، چند؟ | بس ازین گفتگوی بیهده، بس | |||||
| حرف زاید منه برین جدول | نقش خارج مزن برین اطلس | |||||
| کندرین خنب نیست جز یک رنگ | وندرین خانه نیست جز یک کس | |||||
| یک حدیثست و صد هزار ورق | یک سوارست و صد هزار فرس | |||||
| عیب ما نیست گر نمیبینیم | گوهری در میان چندین خس | |||||
| نیست در کارخانه جز یک کار | و آن تو داری، به غور کار برس | |||||
| دلم از زهد اوحدی بگرفت | گر امانم دهد اجل، زین پس | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| همه عالم پرست ازین منظور | همه آفاق را گرفت این نور | |||||
| هر یک از جانبیش میجویند | مصطفی از حرم، کلیم از طور | |||||
| اصل این کل و جز و یک کلمه است | خواه توراة از خوان و خواه زبور | |||||
| حاصل شهر عاشقان شهریست | گرد بر گرد آن هزاران سور | |||||
| باش تا نقد او شود پیدا | باش تا کار او رسد به ظهور | |||||
| گرچه در پیش چشم و ما مفلس | دست در دستگاه و ما مهجور | |||||
| یار نزدیکتر ز تست به تو | تو ز نزدیک او چرایی دور؟ | |||||
| تاکنون اوحدی اگر میپخت | آرزوی بهشت و حور و قصور | |||||
| رفتنی رفت، بعد ازین تو مرا | گر گنه گار داری، ار معذور | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| مدتی من به کار خود بودم | با خود و روزگار خود بودم | |||||
| صورتی چند نقش میبستم | گرچه هم در دیار خود بودم | |||||
| به دیار کسان شدم ناگاه | گرچه هم در دیار خود بودم | |||||
| به در هر حصار میگشتم | نه که من در حصار خود بودم | |||||
| سالها یار، یار میگفتم | خود به تحقیق یار خود بودم | |||||
| گفتم: او را شکار کردم، لیک | چون بدیدم شکار خود بودم | |||||
| یک شبم یار در کنار کشید | روز شد، در کنار خود بودم | |||||
| غم دل با کسی نخواهم گفت | چون غم و غمگسار خود بودم | |||||
| اوحدی پیش من حجاب نشد | زانکه خود پردهدار خود بودم | |||||
| گفتم: این اختیار نیست مرا | چون که در اختیار خود بودم | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| دوست به کاروان «کن فیکون» | آمد از شهر لامکان بیرون | |||||
| عور گشت از لباس بیچونی | باز پوشید کسوت چه و چون | |||||
| گر بر آمد بصورت لیلی | گه در آمد بدیدهی مجنون | |||||
| گاه مشهور شد بیت نور | گاه مذکور شد بسورت نون | |||||
| چون بب و زمین او بودست | ریشه و بیخهای گوناگون | |||||
| پیش کافور و زنجبیل نهاد | عسل و تین و روغن زیتون | |||||
| میسرشت این چهار جسم بهم | مدتی، تا تمام شد معجون | |||||
| دردها را دوانهاد، دوا | زهرها را ازو نبشت افسون | |||||
| اوحدی شربتی از آن بچشید | گشت دیوانه «والجنون فنون» | |||||
| پر دویدم بهر دری زین پیش | بر من این در چو بازگشت اکنون | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| میبیاور، که توبه بشکستم | یا مده می، که از غمش مستم | |||||
| نی، که من جز به می نخواهم داد | بعد ازین گر به جان رسد دستم | |||||
| درجهان می مرا چنان سازد | که ندانم که در جهان هستم | |||||
| خلوتی داشتم به جستن او | چون بجست او مرا،برون جستم | |||||
| به یکی کردم از دو عالم روی | دیده از دیگران فرو بستم | |||||
| در کف پای آن یکی خاکم | بر سر کوی آن یکی پستم | |||||
| ببریدم دل از تعلق غیر | زان بریدن به دوست پیوستم | |||||
| ز اوحدی دل به رنج بود و چو دل | اوحدی شد، ز اوحدی رستم | |||||
| تا به اکنون ز پند گویان بود | بند بر پای و حلق در شستم | |||||
| بعد از این، چون به حکم گستاخی | در خرابات عشق بنشستم | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهی کمایاتی | |||||
| گر به دست آوریم دامن دوست | همه او را شویم و خود همه اوست | |||||
| آنکه او را در آب میجویی | همچو آیینه با تو رو در روست | |||||
| تو تویی و تو از میان برگیر | کز تویی تو رشتهی تو دو توست | |||||
| گر شود کوزه کوزهگر،نه شگفت | که بسی کاسه سوده گشت و سبوست | |||||
| تو به مویی بجستهای، ورنه | از تو تا آنکه جستهای یک موست | |||||
| همه از یک درخت رست این چوب | که گهی صولجان و گاهی گوست | |||||
| «ها» که اسم اشارتست از اصل | الفش را چو واو کردی هوست | |||||
| انقلابی ضرورتست اینجا | تا تو این مغز بر کشی از پوست | |||||
| منشین تشنه، اوحدی که ترا | پای در آب و جای بر لب جوست | |||||
| مدتی توبه داشتم و اکنون | که خرابات عشق در پهلوست | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| هر چه من گویم،ای دبیر امروز | نه به خویشم، ز من مگیر امروز | |||||
| قلم نیستی به من در کش | که گرفتارم و اسیر امروز | |||||
| میل یار قدیم دارد دل | تن ازین غصهگو: بمیر امروز | |||||
| سالها در کمین نشستم، تا | در کمانم کشد چو تیر امروز | |||||
| رو بشارت بزن، که گشت یکی | با غلام خود آن امیر امروز | |||||
| چشم گژبین چو از میان برخاست | راست شد شاه با فقیر امروز | |||||
| پرده برمن مدر، که نتوان دوخت | نظر از یار بی نظیر امروز | |||||
| چون در آمیخت آب ما با شیر | چون جدا میکنی ز شیر امروز | |||||
| اوحدی،جز حدیث دوست مگوی | که جزو نیست در ضمیر امروز | |||||
| به تو رمزی بگویم، ار شنوی | از زبانم سخن پذیر امروز: | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| چند وچند؟ ای دل ملامت کش | زین من و ما و این عمامه و فش | |||||
| سر مگردان ز خنجر آن دوست | رخ مپیچان ز تیر آن ترکش | |||||
| نوشدارو، که: غیر دوست دهد | زهر باشد، به خاک ریز و مچش | |||||
| دل ز دنیا و آخرت برگیر | به چنین جوع روزه گیر و عطش | |||||
| رخ به وحدت نهادهای، بردار | از میان اختلاف روم و حبش | |||||
| قل کن روی کعبتین جهت | تا ببینی یکی مقابل شش | |||||
| چند گویی که؟ خانه تاریکست؟ | نیست تاریک، چشم تست اعمش | |||||
| قابلی نیست، چون پذیرد نور؟ | آتشی نیست، کی بسوزد غش؟ | |||||
| ز احد گر نشان همی طلبی | به سر اوحدی قلم درکش | |||||
| در بدین ناخوشان ببند امروز | تا برانیم چند روزی خوش | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||
| اشک من سرخ کرد و رویم زرد | با من آن بیوفا ببین که چه کرد؟ | |||||
| همچو خون در رگست و رگ در تن | آنکه آبم ببرد و خونم خورد | |||||
| عشق آن دوست چون برآرد دست | سر ز پا، پا ز سر نداند مرد | |||||
| همه را کشت، تا نماند غیر | کشته را سوخت، تا بماند فرد | |||||
| میکشد تیغ و نیست پای گریز | میکشد زار و نیست جای نبرد | |||||
| تا دو چشمم به دست بینا شد | هجر او وصل گشت و خارش ورد | |||||
| پیش ابداعیان چه دیر و چه زود؟ | نزد توحیدیان چه گرم و چه سرد؟ | |||||
| این همه نقشها که میبینی | از یکی کارگاه دان و نورد | |||||
| اوحدی گر یکی شود با ما | از حریفان همی بریم این نرد | |||||
| قصهی درد خویشتن گفتم | گر نیاید پدید داروی درد | |||||
| من و آن دلبر خراباتی | فی طریق الهوی کمایاتی | |||||