انوری (مقطعات)/خداوندا تو میدانی که بنده
ظاهر
| خداوندا تو میدانی که بنده | نیارد هیچ زحمت تا تواند | |||||
| ولیکن چون به چیزی حاجت افتد | ز گیتی مرجع دیگر نداند | |||||
| نیابد همتش از نفس رخصت | که از کس جز شما چیزی ستاند | |||||
| نه آن دامن کشیدست از تکبر | که گردون گرد منت برفشاند | |||||
| کم از بیتی بود وا و با | که گر امروز بر افلاک خواند | |||||
| بحمدا به اقبال خداوند | که بختش هرچه باید میچشاند | |||||
| فذلک چون تو کردی عزم جنبش | قرار کارها چونین نماند | |||||
| اگرچه راتب معهود بنده | اجل معتمد هر مه رساند | |||||
| تو آنی کز جفا و جور گردون | به یک صولت دلت بازش رهاند | |||||
| بمان در نعمت و شادی همه عمر | که آن نعمت بدین نعمت بماند | |||||