انوری (مقطعات)/تو ای سیف زنگ اجل چون نگیری
ظاهر
| تو ای سیف زنگ اجل چون نگیری | که الحق به انصاف درخورد آنی | |||||
| بدین تیزی و روشنایی و گوهر | ترا در کجا میخورد زندگانی | |||||
| نه در دست تقدیر ملکی بگیری | نه در حرب ایام خونی برانی | |||||
| ترا ذوالفقار علی خود گرفتم | گران قلتبانی گران قلتبانی | |||||
| حقوقی که در گردنت هست واجب | به گوش دلت چون فرو مینخوانی | |||||
| بدین مایه داد و ستد بعد ماهی | چه تاخیر سردست چون میتوانی | |||||
| چرا قدر مردم ندانی ولیکن | تو مردم نهای قدر مردم چه دانی | |||||
| خرابی عالم ز تو هست پیدا | مباد آنکه اندر جهان تو بمانی | |||||