انوری (مقطعات)/ای برادر گر مزاج از فضله خالی آمدی
ظاهر
| ای برادر گر مزاج از فضله خالی آمدی | آدمی پس یا ملک یا دیو بودی یا پری | |||||
| ور قوای ماسک و دافع نبودی در بدن | طفل را از پایهی اول نبودی برتری | |||||
| طبع اگردست تصرف برکشیدی وقت خواب | شخص را بر دم زدن هرگز نبودی قادری | |||||
| نزد عاقل هیچ فرقی نیست گاه مصلحت | آنچه بولی میکنی تازانج آبی میخوری | |||||
| گر طبیعت را به دست آدمی بودی زمام | خندهی بیوقت را خندیده کردی داوری | |||||
| دیده بر آواز واجب دار تا بیشبهتی | از چنین گردابهای ژرف جان بیرون بری | |||||
| باد را منکر نهای بیاختیار اندر نماز | چیز دیگر را چرا در خواب و مستی منکری | |||||
| فعل طبع از راه تسخیرست بیهیچ اختیار | در جماد و در نبات آنگاه در ما بر سری | |||||
| راه حکمت رو که در معنی این جنس از علوم | ره به دشواری توان برد از طریق شاعری | |||||
| چون به وقت هوشیاری برنیایی با فواق | گاه مستی با حریفان چون همان ره نسپری | |||||
| گوش و دل جنبان و ساکن دار اگر فاعل تویی | زانکه اینجا از طریق جبر چون در نگذری | |||||
| در گرانی کی شود هرگز عنان آفتاب | گرچه بسیاری بکوشد چون رکاب مشتری | |||||
| خود بیا تا کژ نشینم راست گویم یک سخن | تا ورق چون راست بینان زین کژیها بستری | |||||
| اشک فضله است و عرق فضله است و دافع هم مزاج | این یکی را در عداد آن دو چون مینشمری | |||||
| گر تو خواهی گفت مخرج دیگرست آن فضله را | فضلهی زنبور را هم چون به مخرج ننگری | |||||
| دفع افزونی به نسبت مختلف گردد از آنک | هست بازوبند را در گاو بحری عنبری | |||||
| معده گر در قی همی امساک واجب داشتی | کی نهادی کرم قزاز جسم اساس ششتری | |||||
| علم را زینها علم هرگز کجا گردد نگون | رفتن بازار نارد رخنه در پیغمبری | |||||
| خواجه فخری ای مشامت بوی حکمت یافته | گر حکیمی زین معانی رنگ هان تا ناوری | |||||
| آنچه حالی در ضمیر آمد همین ابیات بود | کاندرین محضر به خط خویش بنوشت انوری | |||||