انوری (قصاید)/کمال کل ممالک جمال حضرت شاه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(کمال کل ممالک جمال حضرت شاه)
'


 کمال کل ممالک جمال حضرت شاهابوالمحاسن نصر آن نصیر دین اله 
 امیر عادل و صدر اجل مهذب دینکه فخر بالش صدرست و عز مسند و جاه 
 نظام داد همه کارهاء معظم مناگرچه بود از این بیش بی‌نظام و تباه 
 سپهر رفعت و خورشید روزگار که هستمدار جنبش قدرش ورای گردش ماه 
 گشاده هیبت او از میان فتنه کمرنهاده حشمت او بر سر زمانه کلاه 
 ز فوق قدرش گردون بمانده اندر تحتز اوج جاهش کیوان بمانده اندر چاه 
 به وهم از دل کتم عدم برآرد رازبه کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه 
 چه حل و عقد قلمش آسمان بدید چه گفتزهی قضا و قدر لا اله الا الله 
 به باد قهر ببرد ز سنگ خاره سکونبه آب لطف برآرد ز شوره مهر گیاه 
 به یک سموم عتابش چو کاه گردد کوهبه یک نسیم نوازش چو کوه گردد کاه 
 صمیم فکرتش از سر اختران منهیصفای خاطرش از راز روزگار آگاه 
 اگر به رحم کند سوی شور و فتنه نظروگر به خشم کند سوی شیر شرزه نگاه 
 دهد عنایت او شور و فتنه را آرامکند سیاست او شیر شیرزه را روباه 
 ایا موافق امر ترا زمانه مطیعایا متابع حکم ترا ستاره سپاه 
 ز همت تو سخا مستعار دارد جودز رفعت تو فلک مستفاد دارد جاه 
 تویی که عدل تو گر دست را دراز کندشود ز دامن که دست کهربا کوتاه 
 بجز تفکر مدح تو نیست در اوهامبجز حکایت جود تو نیست در افواه 
 از آسمانه‌ی ایوان کسری اندر قدرترا رفیع‌ترست آستانه‌ی درگاه 
 زمان نیابد جز در عدم ترا بدگویزمین ندارد جز در شکم ترا بدخواه 
 امان دهد همه‌کس را ز خصم همچو حرمحریم حرمت او چون بدو کنند نگاه 
 بزرگوارا این بنده را به دولت تونماز شام امل گشت بامداد پگاه 
 اگر نه رای تو بودی برویم آوردیسپیدکاری گردون هزار روز سیاه 
 مرا اگر به خلاف تو متهم کردندبران دروغ تمامست این قصیده گواه 
 به خون زرق بیالود خصم پیرهنموگرنه پاکتر از گرگ یوسفم به گناه 
 همیشه تاکه بسیط است صحن این میدانهماره تا که محیطست سقف این خرگاه 
 موافقت چو موالی ندیم شادی و عیشمخالفت چو معادی قرین ناله و آه 
 یکی موافق رای تو باد در بد و نیکدگر مسخر حکم تو باد بی‌گه و گاه 
 به کلک مشکل گردون‌گشای و دشمن‌بندبه عدل حرمت ایمان‌فزای و کفر به کاه