انوری (قصاید)/چو شاه زنگ برآورد لشکر از ممکن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(چو شاه زنگ برآورد لشکر از ممکن)
'


 چو شاه زنگ برآورد لشکر از ممکنفرو گشاد سراپرده پادشاه ختن 
 چو برکشید شفق دامن از بسیط هواشب سیاه فرو هشت خیمه را دامن 
 هلال عید پدید آمد از کنار فلکمنیر چون رخ یار و به خم چو قامت من 
 نهان و پدا گفتی که معنی‌ایست دقیقورای قوت ادراک در لباس سخن 
 خیال انجم گردون همی به حسن و جمالچنان نمود که از کشت‌زار برگ سمن 
 یکی چو فندق سیم و یکی چو مهره‌ی زریکی چو لعل بدخشان یکی چو در عدن 
 به چرخ بر به تعجب همی سفر کردمبه کام فکرت و اندیشه از وطن به وطن 
 به هیچ منزل و مقصد نیامدم که درومجاوری نبد از اهل آن دیار و دمن 
 مقیم منزل هفتم مهندسی دیدمدراز عمر و قوی هیکل و بدیع بدن 
 به پیش خویش باری حساب کون و فسادنهاده تخته‌ی مینا و خامه‌ی آهن 
 وزو فرود یکی خواجه‌ی ممکن بودبه روی و رای منیر و به خلق و خلق حسن 
 خصال خویش چون روی دلبران نیکوضمیر پاکش چون رای زیرکان روشن 
 به پنجم اندر زایشان زمام‌کش ترکیکه گاه کینه ببندد زمانه را گردن 
 به گرز آهن‌سای و به نیزه صخره‌گذاربه تیر موی شکاف و به تیغ شیر اوژن 
 فرود ازو بدو منزل کنیزکی دیدمبنفشه زلف و سمن عارضین و سیم ذقن 
 رخش زمی شده چون لعل و بربطی به کنارکه با نوای حزینش همی نماند حزن 
 وزان سپس به جوانی دگر گذر کردمکه بود در همه فن همچو مردم یک فن 
 صحیفه نقش همی کرد بی‌دوات و قلمبدیهه شعر همی گفت بی‌زبان و دهن 
 خدنگهای شهاب اندر آن شب شبه گونروان چو نور خرد در روان اهریمن 
 نجوم کرکس واقع بجدی درگفتیکه پیش یک صنمستی به سجده در دو شمن 
 ز بس تزاحم انجم چنان نمود همیمجره از بر این کوژپشت پشت‌شکن 
 که روز بار ز میران و مهتران بزرگدر سرای و ره بارگاه صدر زمن 
 جلال دین پیمبر عماد دولت و ملکمدار داد و دیانت قرار فرض و سنن 
 جهان فضل ابوالفضل کز کفایت اوستنظام ملک چنان کز نظام ملک حسن 
 سپهر قدری کاندر زمین دولت اوشکال شیر شکارست و پشه پیل‌افکن 
 به پای همت او نارسیده دست ملکبه شاخ دولت او ناگذشته باد فتن 
 نه ثور دهر ز عدلش کشیده رنج سپهرنه شیر چرخ ز سهمش چشیده طعم وسن 
 ز بیم او بتوان دید در مظالم اوضمیر دشمن او در درون پیراهن 
 ز تف هیبت او در دلش ببندد خونچنانکه بر رخ عناب و در دل روین 
 به جنب رای منیرش سیاه‌روی خردبه جای قدر رفیعش فرود قدر پرن 
 به پیش دستش و طبعش گه سخا و سخندفین دریا زیف و زبان عقل الکن 
 از آن جدا نتوان کرد جود را به حسامبر آن دگر نتوان بست بخل را به رسن 
 حکایتی است از آن طبع آب در دریاروایتی است از آن دست ابر در بهمن 
 هنر ز خدمت آن طبع یافتست شرفگهر ز صحبت آن دست یافتست ثمن 
 ابا به پیش تو دربسته گردش ایامو یا به مدح تو بگشاده گیتی توسن 
 یکی هزار کمر بی‌طمع چو کلک شکریکی هزار زبان بی‌نصیب چون سوسن 
 جهان تنست و تو جان جهان و زنده بتستجهان چنان که به جانست زندگانی تن 
 به فر بخت تو دایم به شش نتیجه‌ی خوبز بهر جشن تو آبستن است شش مسکن 
 صدف به گوهر و نافه به مشک و نی به شکرشجر به میوه و خارا به زر و خار به من 
 از آن سبب که چو اعداء و اولیاء تواندبه رنگ زر عیار و به عهد سرو چمن 
 ز فر این بود آن سرفراز در بستانز شرم این بود این زرد روی در معدن 
 ز بهر رتبت درگاه تست زایندهز بهر مالش بدخواه تست آبستن 
 بسیط مرکز هامون به گونه گونه گهرمحیط گنبد گردان به گونه گونه محن 
 اگرچه قارن و قارون شود به قوت و مالمخالفت ز گزاف زمانه‌ی ریمن 
 به خاک درکندش هم ستاره چون قارونبه باد بردهدش هم زمانه چون قارن 
 وگر ز غبطت و غیرت به شکر تو ترنیستزبان لال و لب پژمریده‌ی دشمن 
 از آن چه نقص تواند بدن کمال تراچو سال و ماه به توفیق ایزد ذوالمن 
 به مدحت تو زبان زمانه تر بودستاز آن زمان که ترا تر شده است لب به لبن 
 همیشه تا که کند باد جنبش و آرامهماره تا که کند ابر گریه و شیون 
 به ابر جود تو در باد خلق را روزیبه باد بذل تو بر باد ملک را خرمن 
 موافقان تو پیوسته یار نعمت و زرمخالفان تو همواره جفت محنت و رن 
 چو طبل رحلت روزه همی زند مه عیدبه شکر ریت او رایت نشاط بزن 
 هزار عید چنین در سرای عمر بمانهزار بیخ خلاف از زمین ملک بکن