انوری (قصاید)/چو از دوران این نیلی دوایر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(چو از دوران این نیلی دوایر)
'


 چو از دوران این نیلی دوایرزمانه داد ترکیب عناصر 
 زمین شد چون سپهر از بس بدایعخزان شد چون بهار از بس نوادر 
 درخت مفلس از گنج طبیعتتوانگر شد به انواع جواهر 
 چنان شد باغ کز نظاره‌ی اوهمی خیره بماند چشم ناظر 
 زنور دانه‌ی نار کفیدهببیند در دل آبی همی سر 
 تو گویی برگ سیب و سیب الوانسپهرست و برو اجرام زاهر 
 ز شکل بربط و از دسته‌ی اواگر فکرت کند مرد مفکر 
 همان هیات که از امرود و شاخشبه خاطر اندرست آید به خاطر 
 اگرنه برج ثور و شاخ انگوردو موجودند از یک مایه صادر 
 چرا پس خوشه‌ی انگور و پروینیکی صورت پذیرفت از مصور 
 وگرنه شاخها را جام نرگسبه باغ اندر شرابی داد مسکر 
 چرا چونان که مستان شبانهتوان و سرنگونسارند و فاتر 
 چمن را شاخ چندان زر فرستادز دارالضرب وی پنهان و ظاهر 
 که هر ساعت چمن گوید که هر شاخکف خواجه است با این بخشش و بر 
 ظهیر دین یزدان بوالمناقبنصیر ملت اسلام ناصر 
 کمال فضل و او با فضل کاملوفور علم و او با علم وافر 
 به تقدیم قضا رایش مقدمبه تقدیر قدر حکمش مدبر 
 بود در پیش حلمش خاک عاجلبود در جنب حکمش برق صابر 
 به کلکش در فتوت را خزاینبه طبعش در مروت را ذخایر 
 امور شرع را عدلش مربیرموز غیب را حلمش مفسر 
 ندارد هیچ حاصل عقل کلیکه نه در ذهن او آن هست حاضر 
 خطابش منهی آمال عاقبعتابش داعی آجال قاهر 
 ز سهمش گوئیا اقرار حشوستبه دیوانش اندرون انکار منکر 
 دهد پیشش گواهی در مظالمرگ و پی بر فجور مرد فاجر 
 قضا تاویل سهم او نداردحریف خویش بشناسد مقامر 
 بر از گردون تاسع کرد مفروضز قدر او خرد گردون عاشر 
 قدر تقدیر قدر او نداندمقدر کی بود هرگز مقدر 
 ایا آرام خاکت در نواهیو یا تعجیل بادت در اوامر 
 بیان از وصف انعام تو عاجززبان از شکر اکرام تو قاصر 
 ره درگاه تو گویی مجره استز سیم سایلت وز زر زایر 
 گر از جود تو گیتی دانه سازدبه دام او درآید نسر طایر 
 ور از لطف تو تن مایه پذیردچو روحش درنیابد حس باصر 
 نیارد چون تو گردون مدورنزاید چون تو ایام مسافر 
 به فرمان بردن اندر شرع ماموربه فرمان دادن اندر حکم آمر 
 عمارت یافت از عدلت زمانهزمانه هست معمور و تو عامر 
 فرو خورد آب عدلت آتش ظلمچنان چون مار موسی سحر ساحر 
 اگر مسعود ناصر تربیت دادعیاضی را به خلعتهای فاخر 
 مرا آن داد جاهت کان ندادستعیاضی را دو صد مسعود ناصر 
 وگر چند اندرین مدت ندیدستکسم در خدمتت الا بنادر 
 به یاد آن حقوق مکرماتتزبانها دارم از خلق تو شاکر 
 وگر عمرم بر آن مقصور دارمبه آخر هم نمیرم جز مقصر 
 به شعر آنرا مقابل کی توان کردولیکن شعر نیکوتر ز شاعر 
 چو خاموشی بود کفران نعمتدر این معنی چه خاموش و چه کافر 
 همیشه تا بود ارکان مثرهمیشه تا بودگردون مثر 
 چو ارکانت مبادا هیچ نقصانچو گردونت مبادا هیچ آخر 
 ز چرخت باد عمری در تزایدز بختت باد عزمی بر تواتر 
 بر احکام قضا حکم تو قاضیبر اسرار قدر علم تو قادر 
 سعادت همنشینت در مجالسهدایت هم حریفت بر منابر 
 ترا در شرع امری باد جاریمرا در شعر طبعی باد ماهر 
 چو عیدی بگذرد تا عید دیگربه عید دیگرت هر شب مبشر