انوری (قصاید)/چون شمع روز روشن از ایوان آسمان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(چون شمع روز روشن از ایوان آسمان)
'


 چون شمع روز روشن از ایوان آسمانناگه در اوفتاد به دریای بی‌کران 
 روشن زمین و فرق هوا را ز قیر و مشکبهر سپهر کوژ ردا کرد و طیلسان 
 آورد پای مهر چو در دامن زمینبگرفت دست ماه گریبان آسمان 
 بر طارم فلک چو شه زنگ شد مکیندر خاک تیره شد ملک روم را مکان 
 تا هم میان صرح ممرد به پیش چشمبر روی او فشاند همه گنج شایگان 
 گردون چو تاج کسری بر معجزات حسنوز در و لعل چتر سکندر برو نشان 
 زهره چو گوی سیمین‌بر چرخ و بر درشدنبال برج عقرب مانند صولجان 
 بهرام تافت از فلک پنجمین همیچونان که دیده سرخ کند شرزه‌ی ژیان 
 پروین چو وقت حمله گران‌تر کنی رکابجوزا چو گاه پویه سبکتر کنی عنان 
 گردان بنات نعش چو مرغی که سرنگونیکسر به جوی آبخور آید ز آشیان 
 برجیس چون شمامه‌ی کافور پر عبیرکیوان چو بر بنفشه‌ستان برگ ارغوان 
 دیو از شهاب گشته گریزان بر آن مثالچون خصم منهزم ز سنان خدایگان 
 اندر چنین شبی که غضنفر شدی ذلیلوندر چنین شبی که دلاور بدی جبان 
 من روز سوی راه نهاده به فال سعدامید خود بریده ز پیوند و خانمان 
 راهی چنان که آید ازو جسم را خللراهی چنانکه آید ازو روح را زیان 
 ریگش چو نیش کژدم و سنگش چو پشک مارزین طبع را عفونت و زان عقل را فغان 
 در آب او سمک نرود جز به سلسلهبر کوه او ملک نرود جز به نردبان 
 هرچند سنگ و ریگ و که و غار او نمودرنج دل و بلای تن و آفت روان 
 زان در دلم نبود اثر زانکه همچو حرزراندم همی مدیح خداوند بر زبان 
 قطب جلال شاه معظم که روزگاربر حصن قدر و حشمت او هست بادبان 
 گردون به هفت کوکب و گیتی به چار طبعیک تن نپرورید قرینش به صد قران 
 تیرش به گاه حمله چو پوید به سوی خصمکلکش به گاه پویه چو جنبد به پرنیان 
 این داعیست دست امل را به سوی دلوان هادیست پای اجل را به سوی جان 
 شاهان همی روند ز عصان او نگونمرغان همی پرند در ایام او ستان 
 ای بر هزار میر شده میر و شهریاروی تا دو پشت جد و پدر شاه و پهلوان 
 گرگ از نهیب عدل تو اندر دیار تواز بیم میش بدرقه گیرد سگ شبان 
 روزی که تیغ تیز بگرید چو ابر تندوز خون تازه خاک بخندد چو گلستان 
 جان را بود ز هیبت رمح تو سر به سنگدل را شود ز هیبت گرز تو سرگران 
 سازند کار جنگ شجاعان جنگجواز بهر روز کینه دلیران کاردان 
 گرزت چنان بکوبد خصم ترا به حربکش چون خوی از مسام برون جوشد استخوان 
 گویی که شرزه شیر گشاید همی کمینوقتی که در مصاف شها برکشی کمان 
 آرش اگر بدیدی تیر و کمانت رانشناختی ز بیم تو ترکش ز دوکدان 
 ای گشته جفت رای ترا همت بلندوی طبع و رای پیر ترا دولت جوان 
 این بنده سوی درگه عالی نهاده رویتا از حوادث فلکی باشدش امان 
 یابد اگر قبول خداوند بی‌خلافحاصل شود هوای دل بنده بی‌گمان 
 تا بید گل نگردد و شمشاد یاسمینتا ارغوان سمن نشود سرو خیزران 
 اندر حریم جود و جلال و بقا بپایوانرد سرای جاه و جمال و بها بمان