انوری (قصاید)/هندویی کز مژگان کرد مرا لاله قطار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(هندویی کز مژگان کرد مرا لاله قطار)
'


 هندویی کز مژگان کرد مرا لاله قطارسوخت از آتش غم جان مرا هندووار 
 لاله راندن به دم و سوختن اندر آتشهندوان دست ببردند بدین هر دو نگار 
 هندوانه دو عمل پیش گرفت او یاربداری از هر دو عمل یار مرا برخوردار 
 هندوان را چه اگر گرم و تر آمد به مزاجعشقشان در دل از آن گرمتر آمد صدبار 
 عشق هندو به همه حال بود سوزان‌ترکه در انگشت بود عادت سوزانی نار 
 اتفاق فلکی بود و قضای ازلیعشق را بر سر من رفته یکایک سر و کار 
 دیدم از پنجره‌ی حجره‌ی نخاس او رااو به کاشانه بد و من به میان بازار 
 هم بر آن‌گونه که از پنجره‌ی ابر به شبرخ رخشنده‌ی مه بیند مرد نظار 
 کشی و چابکیش دیدم و با خود گفتماینت افسونگر هندو نسب جادو سار 
 به فسون بین که بدانگونه مسخر کردستهم به بالای خود از عنبر و از مشک دو مار 
 آنکه دلال دو گیسوی پر از عطر ویستنیست دلال درین مرتبه هست او عطار 
 زنخش چیست یکی گوی بلورین در مشکابرویش چیست دو چوگان طلی کرده نگار 
 دمچه‌ی چشم کدامست و دماوند کدامحلقه‌ی زلف کدامست و کدامست تتار 
 آنکه آن حور که او را دل احرار بهشتوانکه آن بت که ورا جان عزیزان فرخار 
 گو بیا روی ببین اینک وانگه به دو دستزو نگهدار به دل و دین خود ای صومعه‌دار 
 من در آن صورت او عاجز و حیران ماندهدیده در وی نگران و دل از اندیشه فکار 
 هندوانه عملی کرد وی و من غافلدلم از سینه برآورده و از فرق دمار 
 جادویی کردن جادو بچه آسان باشدنبود بط بچه را اشنه‌ی دریا دشوار 
 چون به ناگاه فرود آمد از آن حجره به شیبهمچو کبکی که خرامنده شود از کهسار 
 پای من خشک فرومانده ز رفتار و مرانیست بر خشک زمین پای من و گل ستوار 
 گفتم ای رشک بتان عشق مبارک بادمکه گرفتم غم عشق تو به صد مهر کنار 
 خنده می‌آمدش و بسته همی داشت دو لبکانچنان خنده نبینی ز گل هیچ بهار 
 گفت اگر زر بودت عشق مبارک بادتکه به زر پای رسد بر سر نجم سیار 
 از خداوند مرا گر بخری فردا شببرخوری از من و از وصل من اندوه مدار 
 گفتم ار زر نبود پس چه بود تدبیرمگفت یک بدره‌ی زر فکر کن و ریش مخار 
 دلم از جا بشد ناگه و بخروشیدمجامه بدریدم و اشک از مژگان کرد نثار 
 نوحه‌ی زار همی کردم و می‌گفتم وایاینت بی‌سیمی و با سیم همی آید یار 
 دلش از زاری و از نوحه‌ی من باز بسوختبه نوازش بگشاد آن دو لب شکربار 
 گفت مخروش ترا راه نمایم که چه کنرو بر خواجه‌ی خود شعر برو سیم بیار 
 خواجه‌ی عادل عالم خلف حاتم طیمعطی دهر جلال‌الوزرا شمع دیار 
 آنکه آسان به کم از تو مثلا داده بودده به از من به یکی راه ترا نه صدبار 
 نه بسنجد چهل از من به جوی در چشمشنه بهای چو منی بگذرد از چل دینار 
 رو میندیش که از بهر توام بخریدیبه مثل قیمت من گر بگذشتی ز هزار 
 گفتم ای دوست نکوراه نمودی تو ولیبا خداوند کرا زهره از این سان گفتار 
 گفت لا حول و لا قوة الا باللهاین چه گل بود که بشکفت میانش پرخار 
 او چو برگشت و خرامان شد از آنجای وداعکه نحوست کند از چرخ بر آنجای نثار 
 درد بی‌سیمیم آورد به سوی خانهچو گنه کاری حاشا که برندش سوی دار 
 در ببستم بدو زنجیر هم از اول شبپشت کردم سوی در روی به سوی دیوار 
 گفتم امشب بسزا بر سر بی‌سیمی خویشتا گه صبح یکی ناله کنم زارازار 
 اشک راندم که همی غرقه شدی کشتی نوحآه کردم که همی خیمه بیفکندی نار 
 هر شراری که برانداخت دل از روی رهیبر فلک دیدم رخشان شده انجم کردار 
 من درین دمدمه‌ی کار که سیمرغ سحربه یکی جوی پر از شیر فرو زد منقار 
 گرمی و تری آن شیر همانا که مرابه سوی مغز همان لحظه برآورد بخار 
 تا زدم چشم ولی نعمت خود را دیدمبر نهالی به زر بر طرف صفه‌ی بار 
 گفت ای انوری آخر چه فتادست تراکه فرو رفته‌ای و غمزده چون بوتیمار 
 پیشتر رفتم و با خواجه به یکبار به شرحقصه‌ی عشق کنیزک همه کردم تکرار 
 خوش بخندید و مرا گفت سیه‌کار کسیگفتم از خواجه سیه به نبود رنگ‌نگار 
 هم در آن لحظه بفرمود یکی را که بروبخر این بدره بیار و به ثناگوی سپار 
 رفت و بخرید و بیاورد و به من بنده سپرددست دلدار گرفتم شدم آنگه بیدار 
 نه ولی‌نعمت من بود و نه معشوقه‌ی منراست من با تن خود خفته چو با سگ شنغار 
 وز همه نادره‌تر آنکه عطا خواست عطاتا بر خواب گزارنده گرو شد دستار 
 ویحک ای چرخ منم مانده سری پر سودااز جهان این سر و سودا به من ارزانی دار 
 دور ادبار تو تا چند به پایان آرمدور اقبال اگر هست بیار ای دیار 
 ای کریمی و حلیمی که ز نسل آدمکرم و حلم ترا آمده بی‌استغفار 
 از کریمی و حلیمی است که می بنیوشینعره‌ی زاغ و زغن چون نغم موسیقار 
 گرچه از قصه درازی ببرد شیرینیکی بود از بر هفتاد ترش بوالغنجار 
 همه به قدر تو که کوتاه نخواهم کردنتا ببینم که دهی تا شب قدرم دیدار 
 ناز بنده که کشد جز که خداوند کریمناز حسان که کشد جز که رسول مختار 
 من برآنم که مدیح تو بخوانم برخاکتا شود خاک سیه کن‌فیکون زر عیار 
 وانگهی زر بدهم کار چو زر خوب کنمبیش چون زر نکنم در طلب زر رخسار 
 راست گویم چو کف راد گهربار تو هستمنت زر شدن خاک سیاهم به چکار 
 آفتاب فلک‌آرای تو بر جای بودجای باشد که جهان را ز چراغ آید عار 
 تا به نزدیک سر و صدر اطبا آفاقعشق بیماری دل باشد و عاشق بیمار 
 دل من باد گرفتار چنین بیماریتو خداوند مرا داشته هردم تیمار