انوری (قصاید)/نوش لب لعل تو قیمت شکر شکست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(نوش لب لعل تو قیمت شکر شکست)
'


 نوش لب لعل تو قیمت شکر شکستچین سر زلف تو رونق عنبر شکست 
 نوبت خوبی بزن هین که سپاه خطتکشور دیگر گشاد لشکر دیگر شکست 
 نسخه‌ی زلف تو برد آنکه بر اطراف صبحطره‌ی میگون شب خم به خم اندر شکست 
 لعل تو در خنده شد رشته‌ی پروین گسستجزع تو سرمست گشت ساغر عبهر شکست 
 جرعه‌ی جام لبت پرده‌ی عیسی دریدنقطه‌ی نون خطت خامه‌ی آزر شکست 
 رهرو امید را عشوه‌ی تو پی بریدخانه‌ی اندیشه را غمزه‌ی تو در شکست 
 جان من آزرم جوی بس که به تو درگریختکبر تو بیگانه‌وار بس که به من برشکست 
 مشکن اگر جان کشم پیش غمت خدمتیشیر شکاری بسی آهوی لاغر شکست 
 با تو نیارد گشاد مهر فلک مهر کانکبر تو چون جود شاه قاعده‌ی زر شکست 
 خسرو فیروزشاه آنکه به رزم و به بزمبذلش لشکر فزود باسش لشکر شکست 
 تا عدد لشکرش در قلم آرد قضااز ورق آسمان کاغذ و دفتر شکست 
 گرد سپاهش به روز شعله‌ی خورشید کشتعکس سنانش به شب لمعه در اختر شکست 
 تیزی تیغش ببرد گرمی آتش ببینتیغ چه جنس از عرض نفس چه جوهر شکست 
 کرد بشیر علم خانه‌ی خورشید دوگرچه به تمثال چتر قدر دو پیکر شکست 
 کی بود از روم و چین پیک ظفر در رسدکان دو سپاه گران شاه مظفر شکست 
 جوشن چینی به تیر بر تن فغفور دوختمغفر رومی به گرز بر سر قیصر شکست 
 وقت هزیمت چو خصم سرزد و از بیم جانگه ره و بی‌ره برد گه که و گه درشکست 
 کیش فدا برگشاد راز نهان گفتییزهره بر آن رزمگاه حقه‌ی زیور شکست 
 شاه بدان ننگریست گفت که روز حنینمال مهاجر گرفت جیش پیمبر شکست 
 وهم نیارد شمرد آنکه شه از حمل و حملدر پی اشتر سپرد در سم استر شکست 
 اسب سکندر نبود رخشش چندانک رفتدر ظلمات مصاف گوهر احمر شکست 
 تا سگ خر بندگانش وحشی دنیا گرفتتا لگد پاسبانش چنبر افسر شکست 
 آنکه بدو صد هزاره بنده و بندی رسیدنایب ممن گماشت تا بت کافر شکست 
 ای ملکی کز ملوک هرکه ز تو سر بتافتسختی دیوار دهر عاقبتش سر شکست 
 از ملکان عهد تو هرکه شکست از نخستمذهب باطل گرفت بیعت داور شکست 
 حزم تو از بس درنگ بیخ خطر خشک سوختعدل تو از بس شتاب شاخ ستم برشکست 
 مرگ ز باس تو کرد آنچه به چشم ستمدرشد و چون دست یافت پای برادر شکست 
 ناصیه‌ی سکه را نام تو مطلوب گشتچون کله خطبه را نعت تو بربر شکست 
 پشت ظفر تیغ تست گر نکشی بشکندشعله چو مستور گشت پشت سمندر شکست 
 کوس تو در حربگاه زخمه به آهنگ بردگریه‌ی خصم از نهیب در فم خنجر شکست 
 رزق زمین بوس اگر خصم ببرد از درتزان چه ترا جام بخت بر لب کوثر شکست 
 از حسد فتح تو خصم تو پی کرد اسبهمچو جحی کز خدوک چرخه‌ی مادر شکست 
 خصم تو گرید بسی کز پی پیکان زرتیر تو در چشم و دل هر دو مخیر شکست 
 حیدر شرع کرم بازوی احسان تستکین در روزی گشاد وان در خیبر شکست 
 سده‌ی قدرت کجاست وای که سیمرغ وهمدر پی بوسیدنش جمله‌ی شهپر شکست 
 دست سخن کی رسد در تو که از باس توتا که سخن رنگ زد رنگ سخنور شکست 
 در صف آن کارزار کز فزع کر و فرزلزله‌ی رزمگاه گوشه‌ی محور شکست 
 شست به پیغام تیر خطبه‌ی جان فسخ کرددست به ایمای تیغ منبر پیکر شکست 
 حدت دندان رمح زهره‌ی جوشن دریدصدمه‌ی آسیب گرز تارک مغفر شکست 
 گوهر خنجر چو شد لعل به خون گفتییلعب هوا بر سراب اخگر آذر شکست 
 تشنگی خاک رزم دردی اوداج خوردبر سر ارواح مست مرگ چو ساغر شکست 
 حمله‌ی تو تنگ کرد عرصه‌ی موقف چنانکپهلوی خصمان چونال یک‌به‌یک اندر شکست 
 هرچه از آن پس برید تیغ مثنی بریدهرچه از آن پس شکست گرز مکرر شکست 
 بی‌مدد عمرو و زید جز تو به یک چشم زدلشکر چون کوه قاف کس به خدا ار شکست 
 زین همه اندر گذر با سخن خواجه آیکز سخنش سحر را زیب شد و فر شکست 
 صاحب صاحب‌قران چون تو سلیمان نداشتآصف او صف دیو نیک مزور شکست 
 باز در ایام تو از پی تسکین ملکخواجه چه صفهای دیو یک به دگر بر شکست 
 معرکه‌ی مکر دیو ظل عمر بشکندچرخ که نظاره بود دید که منکر شکست 
 دین به عمر شد قوی گرچه پس از عهد اوباقی ناموس کفر خنجر حیدر شکست 
 خواجه به تدبیر و رای سدی دیگر کشیدرخنه‌ی یاجوج بست سد سکندر شکست 
 تربیت خواجه کن زانکه نیارد ز بیمبیعت تدبیر او چرخ مدور شکست 
 آنچه به کلک او کند خنجر از آن عاجزستاز وزرا کس به کلک صولت خنجر شکست 
 گرچه ز بس موج جود بحر محیط کفشهیبت جیحون گسست سد دو کشور شکست 
 تا که در افواه خلق هست که از چار طبعاصل فساد جهان فرع دو گوهر شکست 
 آتش اعدادی نوح شوکت طوفان نشاندگردن کفران عاد سیلی صرصر شکست 
 بیعتی شاه باد دست جهان کز جهانپای ستم عدل شاه تا شب محشر شکست