انوری (قصاید)/نماز شام چو خورشید گنبد گردان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(نماز شام چو خورشید گنبد گردان)
'


 نماز شام چو خورشید گنبد گردانبه کوه رفت فرود و ز چشم گشت نهان 
 به فال نیک برون آمدیم و رای صواببه عزم خدمت درگاه پیشوای جهان 
 به طالعی که ببسته است ز ابتدای وجودبه پیش طالع عالیش بر سپهر میان 
 تکاورانی در زیر زین به دولت اوچو ابر گاه مسیر و چو پیل گاه توان 
 ز نعلهاشان سطح زمین گرفته هلالز گوشهاشان روی هوا گرفته سنان 
 نه در مفاصل این سستیی ز بار رکابنه در طبیعت آن نفرتی ز باد عنان 
 به کوهسار و بیابانی اندر آوردیمجمازگان بیابان‌نورد که کوهان 
 چو بیشه بیشه درو درزهای خار و خسکچو پاره پاره درو خامهای ریگ روان 
 کسی ندیده فرازش مگر به چشم ضمیرکسی نرفته نشیبش مگر به پای گمان 
 به غارهاش درون مار گرزه از حشراتبه ناوهاش درون شیر شرزه از حیوان 
 ز تنگ عیشی بر ذروهاش برده همایز استخوان مسافر ذخیرهای گران 
 کسی به روز سفید و شب سیاه دروبجز کبودی گردون همی نداد نشان 
 ز بیم دیو بدل در همی گداخت ضمیرز باد سر به تن در همی فسرد روان 
 هزاربار به هر لحظه بیش گفت دلمکه یارب این ره دلگیر کی رسد به کران 
 زمان زمان دهدم آن قدر که بوسه دهمزمین حضرت آن مقصد زمین و زمان 
 ضیاء دین خدای آنکه حسن عادت اوزمانه دارد در زیر سایه‌ی احسان 
 امیر عادل مودود احمد عصمیکه هست جوهری از عدل و عصمت یزدان 
 بزرگ بار خدایی که طبع و دستش راهمی نماز برد بحر و سجده آرد کان 
 بود عنایتش از نایبات چرخ پناهدهد حمایتش از حادثات دهر امان 
 به غیرت از نفسش روح عیسی مریمبه خجلت از قلمش چوب موسی عمران 
 ز آب گرد برآرد به یاد باد افراهز شیر کین بستاند به شیر شادروان 
 هر آن کمر که نه ازبهر خدمتش زنارهر آن سخن که نه در شکر نعمتش هذیان 
 نه ناشناسی تشبیه خواستم کردنسر انامل او را به ابر در نیسان 
 خرد قلم بستد از اناملم بشکستچه گفت زهی غیبت و زهی بهتان 
 به ابر نیسان آخر چه نسبت است او راکزین همیشه گهر بارد و از آن باران 
 به اضطرار بود بذل آن و آن دشواربه اختیار بود جود این و این آسان 
 عنان این چو سبک شد بیا ببین نعمترکاب آن چو گران شد بیا ببین طوفان 
 ایا محامد تو وقف گشته بر اقوالو یا مدایح تو نقش گشته بر اذهان 
 محامد تو همی درنیایدم به ضمیرمدایح تو همی در نگنجدم به دهان 
 تو آن کسی که نیارد به صدهزار قرونتو آن کسی که نیارد به صدهزار قران 
 سپهر مثل تو از اتصال هفت اخترزمانه مثل تو از امتزاج چار ارکان 
 حکایتی است ز فر تو فر افریدونتشبهیست ز عدل تو عدل نوشروان 
 کمر ببسته به سودای خدمتت جوزاکله نهاده ز تشویر رفعتت کیوان 
 مضای خشم تو بر نامه‌ی اجل توقیعنفاذ امر تو بر دعوی قضا برهان 
 قضا و امر ترا آن یگانگیست به ذاتکه دست و پای دویی درنمی‌رسد به میان 
 به زیر دامن کین تو فتنه‌ها مستوربه پیش دیده‌ی وهم تو رازها عریان 
 سپهر حلقه‌ی حکم تو درکشیده به گوشزمانه داغ هوای تو برنهاده بران 
 سپهر کیست که در خدمتت کند تقصیرزمانه کیست که در نعمتت کند کفران 
 دهد لطایف طبع تو بحر را حیرتکند شمایل حلم تو کوه را حیران 
 جهان ز عدل تو یارب چه خاصیت داردکه شیر محتسب است اندرو و گرگ شبان 
 نه‌ای نبی و سر کلک تست قابل وحینه‌ای خدای و کف دست تست واهب جان 
 قوای غاذیه را در طباع جای نبوداگرنه جود تو بودی به رزق خلق ضمان 
 جهان سفله نبیند به جود چون تو جوادسپهر پیر نیارد به جاه چون تو جوان 
 به امتلا چو قناعت شوند آز و نیازاگر طفیلی خوان تو شان برد مهمان 
 ز شوق خدمت خوان تو در تنور اثیرهزار بار حمل کرد خویش را بریان 
 تو آن جهان جلالی که در مراتب ملکبه هرچه از بد و نیک جهان دهی فرمان 
 سپهر گفت نیارد که این چراست چنینزمانه زهره ندارد که آن چراست چنان 
 گر آسمان چو مخالف نداردت طاعتوگر زمین چو موافق نیاردت عصیان 
 سیاست تو کند اختران آن اخگرعنایت تو کند خارهای این ریحان 
 بزرگوارا احوال دهر یکسان نیستکه بد چو نیک نزاید ز دفتر حدثان 
 زمانه را به همه عمر یک خطا افتادبر آستان خداوند و درگه سلطان 
 به حکم شرعش کافر مدان به یک زلتز روی عفوش طاغی مخوان به یک طغیان 
 به عذر ماضی تا کین ز خصم بستاندنشسته بر سر پایست و بر سر پیمان 
 چنان ز خواب کند بازشان که کس پس از اینخیال نیز نبیند به خواب در زیشان 
 نه دیر زود که خر بندگان لشکرگاهبه پالهنگ ببندند گردن الخان 
 چنان شود که شود موی بر تنش مسمارچنان شود که شود پوست بر تنش زندان 
 به هر دیار که باشد مقام آن ملعونبه هر مقام که باشد مکان آن شیطان 
 به تف تیغ ز آبش برآورند بخاربه نعل اسب ز خاکش برآورند دخان 
 همیشه تا ز ورای کمال نیست کمالهمیشه ز ورای سپهر نیست مکان 
 همیشه باد مکان تو از ورای سپهرهمیشه باد کمال تو ایمن از نقصان 
 کشیده جامه‌ی جاه ترا دوام طرازنوشته نامه‌ی عمر ترا ابد عنوان