انوری (قصاید)/منصب از منصبت رفیع‌ترست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(منصب از منصبت رفیع‌ترست)
'


 منصب از منصبت رفیع‌ترستهر زمانیت منصبی دگرست 
 این مناصب که دیده‌ای جزویستکار کلی هنوز در قدرست 
 باش تا صبح دولتت بدمدکاین هنوز از نتایج سحرست 
 پای تشریف صاحب عادلکه جهان را به عدل صد عمرست 
 ذکر تشریف شاه نتوان کردکان ز سین سخن فراخ‌ترست 
 در میانست و خاک پایش راخاک بوسیده هرکه تاجورست 
 ورنه حقا که گفتمی بر توکافرینش به جمله مختصرست 
 بالله ار گرد دامن تو سزدهرچه در دامن فلک گهرست 
 هرچه من بنده زین سخن گویمهمه از یکدگر صوابترست 
 سخن‌آرایی و لافی نیستخود تو بنگر عیانست یا خبرست 
 من نمی‌گویم این که می‌گویمتا تو گویی هباست یا هدرست 
 بر زبانم قضا همی راندپس قضا هم بدین حدیث درست 
 ای جوادی که پیش دست و دلتابر چون دود و بحر چون شمرست 
 استخوان ریزهای خوان تواندهرچه بر خوان دهر ماحضرست 
 هرکجا از عنایتت حصنی استمرگ چون حلقه از برون درست 
 هرکجا از حمایتت حرزیستدر الم چون شفا هزار اثرست 
 باس تو شد چنانکه کاه‌ربایاز ملاقات کاه بر حذرست 
 عنصرت مایه‌ایست از رحمتگرچه در طی صورت بشرست 
 خطوانت ز راستی که بودهمه خطهای جدول هنرست 
 وقت گفتار و گاه دیدارتسنگ را سمع و خاک را بصرست 
 هست با خامه‌ی تو خام همههرچه صد ساله پخته‌ی فکرست 
 ناوکت روز انتقام بدیسپر دور فتنه و خطرست 
 در دو حالت که دید یک آلتکه همو ناوک و همو سپرست 
 با سر خامه‌ی تو آمده گیرهرچه در قبضه‌ی قضا ظفرست 
 گردش آفتاب سایه‌ی تستزیر فیضی کز آسمان زبرست 
 زانکه دایم همای قدر تراهرچه در گردش است زیرپرست 
 شوخ چشمی آسمان دان اینکبر سرت آسمان را گذرست 
 ورنه از شرم تو به حق خدایکز عرق روی آفتاب ترست 
 گر کند دست در کمر با کوهکینت کز پای تا به سر جگرست 
 بگسلد روز انتقام تو چستهر کجا بر میان او کمرست 
 گر دهد خصم خواب خرگوشتمصلحت را بخر که عشوه خرست 
 چرخ داند که ریشخندست آننه چو آن ریش گاوکون خرست 
 یک ره این دستبرد بنمایشتا ببیند اگرنه کور و کرست 
 که به سوراخ غور کین تو دربه مثل موش ماده شیر نرست 
 آمدم با حدیث سیرت خویشکه نمودار مردمان سیرست 
 به خدایی که در دوازده میلهفت پیکش همیشه در سفرست 
 تخته‌ی کارگاه صنعت اوستگر سواد مه و بیاض خورست 
 که مرا در وفای خدمت توگر به شب خواب و گر به روز خورست 
 چمن بوستان نعت تراخاطرم آن درخت بارورست 
 که ز مدح و ثنا و شکر و دعادایمش بیخ و شاخ و برگ و برست 
 شعر من در جهان سمر زان شدکه شعار تو در جهان سمرست 
 گشته‌ام بی‌نظیر تا که ترابه عنایت به سوی من نظرست 
 آتش عشق سیم نیست مراسخنم لاجرم چو آب زرست 
 تا سه فرزند آخشیجان راچار مادر چنانکه نه پدرست 
 ناگزیر زمانه باد بقاتتا ز چار و نه و سه ناگزرست 
 پای قدرت سپرده اوج فلکتا جهان را فلک لگد سپرست