انوری (قصاید)/ملک مصونست و حصن ملک حصین است

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ملک مصونست و حصن ملک حصین است)
'


 ملک مصونست و حصن ملک حصین استمنت وافر خدای را که چنین است 
 شعله‌ی باسست هرچه عرصه‌ی ملکستسایه‌ی عدلست هرچه ساحت دین است 
 خنجر تشویش با نیام به صلح استخامه‌ی انصاف با قرار مکین است 
 خواب که در چشم فتنه هست نه صرفستبلکه به خونابه‌ی سرشک عجین است 
 آب که در جوی ملک هست نه تنهاستبل ز روانی دور دوام قرین است 
 جام سپهر افتاد و درد ستم ریختدست جهان گو که دور ماء معین است 
 عاقله‌ی آسمان که نزد وقوفشنیک و بد روزگار جمله یقین است 
 گرچه نگوید که اعتصام جهان رااز ملکان کیست آنکه حبل متین است 
 دور زمان داند آنکه وقت تمسکعروه‌ی وثقی خدایگان زمین است 
 شاه جهان سنجر آنکه بسته‌ی امرشقیصر و فغفور و رای و خان و تگین است 
 دیر زیاد آنکه در جبین نفاذشزیر یک آیه هزار سوره مبین است 
 شیر شکاری که داغ طاعت فرضششیر فلک را حروف لوح سرین است 
 آنکه ز تاثیر عین نعل سمندشقلعه‌ی بدخواه ملک رخنه چو سین است 
 آنکه یسارش به بزم حمل گرانستوآنکه یمینش به رزم حمله گزین است 
 بحر نه از موج واله تب و لرز استکز غم آسیب آن یسار و یمین است 
 تیغ جهادش کشیده دید ظفر گفتآنکه بدو قایمست ذات من این است 
 راه حوادث بزد رزانت رایشخلق چه داند که آن چه رای رزین است 
 باره نخواهد همی جهان که جهان راامن کنون خود نگاهبان امین است 
 عمر نیابد ستم همی که ستم راروز نخستین چو روز بازپسین است 
 فکرت او پی برد بجاش اگر چنددر رحم مادر زمانه جنین است 
 نعمتش از مستحق گزیر نداندگر همه در طینتش بقیت طین است 
 با کرم او الف که هیچ ندارددر سرش اکنون هوای ثروت شین است 
 ای به سزا سایه‌ی خدای که دین راسایه‌ی چترت هزار حصن حصین است 
 قهر ترا هیبتی که در شب ظلشروز سیه را هزار گونه کمین است 
 حکم ترا روزگار زیر رکابسترای ترا آفتاب زیر نگین است 
 تا شرف خدمت رکاب تو یابدتوسن ایام را تمنی زین است 
 خطبه‌ی ملک ترا که داند یا ربکیست خطیبش که عرش پیش‌نشین است 
 نام ترا در کنایه سکه صحیفه استنعت ترا در قرینه خطبه قرین است 
 با قلم خود گرفت خازن و همتهرچه قضا را ز سر غیب دفین است 
 بی‌شرف مهر مشرفان وقوفتکتم عدم را کدام غث و سمین است 
 مردمک چشم جور آبله داردتا که بر ابروی احتیاط تو چین است 
 تا چه قدر قدرتی که شیر علم رادر صف رزم تو مسته شیر عرین است 
 عکس سنان در کف تو معرکه سوز استچشم زره در بر تو حادثه‌بین است 
 لازم ازین است خصم منهزمت راآنکه جبینش قفا قفاش جبین است 
 دوزخ قهر تو در عقوبت خصمتآتش خشم خدا و دیو لعین است 
 بنده در این مختصر غرض که تو گفتیآیت تحصیل آن چو روز مبین است 
 قاعده‌ی تهنیت همی ننهد زانکخصم نه فغفور چین و غور نه چین است 
 گرچه هنوز از غریو لشکر خصمتجمجمه‌ی کوه پر صدای انین است 
 ورچه ز تیغ مبارزان سپاهتسنگ به خون مبارزانش عجین است 
 با چو تو صاحب‌قران به ذکر نیرزدوین سخن الهام آسمان برین است 
 ذکر تو با ذکر کردگار کنم راستنام ترا نام کردگار قرین است 
 گو برو از خطبه بازپرس و ز سکههرکه یقینش به شک و ریب رهین است 
 تا که به آمد شد شهور و سنین درطی شدن عمر شادمان و حزین است 
 شادی و عمر تو باد کین دو سعادتمصلحت کلی شهور و سنین است 
 ناصر جاهت خدای عز و جل استکوست که در خیر ناصر است و معین است