انوری (قصاید)/طبعم به عرضه کردن دریا و کان رسید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(طبعم به عرضه کردن دریا و کان رسید)
'


 طبعم به عرضه کردن دریا و کان رسیدنطقم به تحفه دادن کون و مکان رسید 
 هم وهم من به مقصد خرد و بزرگ تاختهم گام من به معبد پیر و جوان رسید 
 این دود عود شکر که جانست مجمرشبدرید آسمانه و بر آسمان رسید 
 انده بمرد و مفسدت او ز دل گذشتشادی بزاد و منفعت او به جان رسید 
 رنجور بادیه به فضای ارم گریختمقهور هاویه به هوای جنان رسید 
 بلبل فصیح گشت چو بوی بهار یافتگل تازگی گرفت چو در بوستان رسید 
 پرواز کرد باز هوای ثنا و مدحوز فر او اثر به زمین و زمان رسید 
 محبوب شد جهان که ز اقلیم رابعشاز چهره‌ی سخا و سخن کاروان رسید 
 محنت رود چو مدت عنف از زمانه رفتنوبت رسد چو نوبت لطف جهان رسید 
 عالی سخن به حضرت عالی نسبت شتافتصاحب هنر به درگه صاحب‌قران رسید 
 دستور شهریار جهان مجد دین که دیناز جاه او به منفعت جاودان رسید 
 محسود خسروان علی‌بن عمر که عدلاز رای او به ریت نوشیروان رسید 
 آن شه‌نشان که قدرت شمشیر سرفشاندر عهد او به خامه‌ی عنبر فشان رسید 
 نقش بقا چو جلوه‌گری یافت از ازلمنشور بخت او ز ابد آن زمان رسید 
 ای صاحبی که از رقم مهر و کین تودر کاینات نسخه‌ی سود و زیان رسید 
 در کارکرد کلک تو خسرو چو فتح کردحالی به سایه‌ی علم کاویان رسید 
 برخاست چرخ در طلب کبریاء تومی‌بودش این گمان که بدو در توان رسید 
 از کبریاء تو خبری هم نمی‌رسدآنجا که مرغ وهم و قیاس و گمان رسید 
 در منزلی که خصم تو نزل زمانه خورداز هفت عضو خصم تو یک استخوان رسید 
 مصروع کرد بر جگر مرگ قهر توهر لقمه‌ای که خصم ترا در دهان رسید 
 دولت وصال عمر ابد جست سالهادیدی که از قبول تو آخر به آن رسید 
 در اضطراب دیده‌ی تسکین گشاده شدچون التفات تو به جهان جهان رسید 
 در کرده‌ی خدای میاور حدیث ردکام از حرم به چنین خاکدان رسید 
 ای خرد بارگاه بلا را ز کام تواینک ز صد هزار بزرگی نشان رسید 
 سلطانی از نیاز در خواجگی زندچون نام خواجگی تو سلطان نشان رسید 
 نقد وجود چرخ عیار از در تو بردچون در علو به کارگه امتحان رسید 
 تقدیر رزق اگرچه به حکم خدای بودتوجیه رزق از تو به انس و به جان رسید 
 در عشق مال آز روان شد به سوی توهم در نخست گام به دریا و کان رسید 
 مرغ قضا چو بر در حکم تو بار یافتچشمش به یک نظر به همین آشیان رسید 
 صدرا به روزگار خزان دست طبع مندر باغ مدح تو به گل و ارغوان رسید 
 گلزار مدح تو به طراوت اثر نموداین طرفه تحفه بین که مرا از خزان رسید 
 شخصم به جد و جهد به فرمان عقل و جاناز آسمان گذشت و به این آستان رسید 
 سی سال در طریق تحیر دلم بتاختاکنون ز خدمت در تو بر کران رسید 
 آخر فلک ز مقدم من در دیار توآوازه درفکند که جاری زبان رسید 
 نی نی به سوی صدر هم از لفظ روزگارآمد ندا که بار دگر قلتبان رسید 
 کس را ز سرکشان زمانه نگاه کنتا خام قلتبان‌تر از این مدح خوان رسید 
 این است و بس که از قبل بخت نیست شداز باده‌ی محبت تو سرگران رسید 
 از فیض جاه باش که از فیض مکرمتاز باختر ثنای تو تا قیروان رسید 
 تا در ضمیر خلق نگردد که امر حقنزدیک هر ضعیف و قوی با امان رسید 
 وز بهره‌ی زمانه تو بادی که شاه رااز دولت تو بهره دل شادمان رسید