انوری (قصاید)/صبا به سبزه بیاراست دار دنیی را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(صبا به سبزه بیاراست دار دنیی را)
'


 صبا به سبزه بیاراست دار دنیی رانمونه گشت جهان مرغزار عقبی را 
 نسیم باد در اعجاز زنده کردن خاکببرد آب همه معجزات عیسی را 
 بهار در و گهر می‌کشد به دامن ابرنثار موکب اردیبهشت و اضحی را 
 مذکران طیورند بر منابر باغز نیم شب مترصد نشسته املی را 
 چمن مگر سرطان شد که شاخ نسترنشطلوع داده به یک شب هزار شعری را 
 چه طعن‌هاست که اطفال شاخ می‌نزنندبه گونه گونه بلاغت بلوغ طوبی را 
 کجاست مجنون تا عرض داده دریابدنگارخانه‌ی حسن و جمال لیلی را 
 خدای عز و جل گویی از طریق مزاجبه اعتدال هوا داده جان مانی را 
 صبا تعرض زل بنفشه کرد شبیبنفشه سر چو درآورد این تمنی را 
 حدیث عارض گل درگرفت و لاله شنیدبه نفس نامیه برداشت این دو معنی را 
 چو نفس نامیه جمعی ز لشکرش را دیدکه پشت پای زدند از گزاف تقوی را 
 زبان سوسن آزاد و چشم نرگس راخواص نطق و نظر داد بهر انهی را 
 چنانکه سوسن و نرگس به خدمت انهیمرتبند چه انکار را، چه دعوی را 
 چنار پنچه گشاده است و نی کمر بسته استدعا و خدمت دستور و صدر دنیی را 
 سپهر فتح ابوالفتح آنکه هست ردایز ظل رایت فتحش سپهر اعلی را 
 زهی به تقویت دین نهاده صد انگشتمثر ید بیضاست دست موسی را 
 نموده عکس نگینت به چشم دشمن ملکچنانکه عکس زمرد نموده افعی را 
 ز کنه رتبت تو قاصر است قوت عقلبلی ز روز خبر نیست چشم اعمی را 
 قصور عقل تصور کند جلالت تواساس طور تحمل کند تجلی را 
 به خاکپای تو صد بار بیش طعنه زدستسپهر تخت سلیمان و تاج کسری را 
 روایح کرمت با ستیزه‌رویی طبعخواص نیشکر آرد مزاح کسنی را 
 حرارت سخطت با گران رکابی سنگذبول کاه دهد کوههای فربی را 
 دو مفتی‌اند که فتوی امر و نهی دهندقضا و رای تو ملک ملک تعالی را 
 بهر چه مفتی رایت قلم به دست گرفتقضا چو آب نویسد جواب فتوی را 
 تبارک‌الله معیار رای عالی توچو واجبست مقادیر امر شوری را 
 هر آن مثال که توقیع تو بر آن نبودزمانه طی نکند جز برای حنی را 
 ز غایت کرم اندر کلام تو نی نیستدر اعتقاد تو ضد است نون مگر یی را 
 به هیچ لفظ تو نون هم به یی نپیونددوجود نیست مگر در ضمیر تو نی را 
 به بارگاه تو دایم به یک شکم زایدزمانه صوت سال و صدای آری را 
 وجود بی‌کف تو ننگ عیش بود چنانکه امن و سلوت می‌خواند من و سلوی را 
 وجود جود تو رایج فتاد اگرنه وجودبه نیمه باز قضا می‌فروخت اجری را 
 زهی روایح جودت ز راه استعدادامید شرکت احیا فکنده موتی را 
 چو روز جلوه‌ی انشاد راوی شعرمبه بارگاه درآرد عروس انشی را 
 به رقص درکشد اندر هوای بارگهتهوای مدح تو جان جریر و اعشی را 
 اگرچه طایفه‌ای در حریم کعبه‌ی ملکورای پایه‌ی خود ساختند ماوی را 
 به پنج روز ترقی به سقف او بردندچو لات و عزی اطراف تاج و مدری را 
 شکوه مصطفویت آخر از طریق نفاذز طاقهاش درافکند لات و عزی را 
 طریق خدمت اگر نسپرند باکی نیستزمانه نیک شناسد طریق اولی را 
 ز چرخ چشمه‌ی تیغ تو داشتن پر آبز خصم نایژه‌ی حلق بهر مجری را 
 ز باس کلک تو شمشیر فتنه باد چنانکه تیغ بید نماید به چشم خنثی را 
 همیشه تا که به شمشیر و کلک نظم دهندبه گاه خشم و رضا خوف را و بشری را 
 ترا عطیه‌ی عمری چنانکه هیلاجشکند کبیسه‌ی سالش عطای کبری را