انوری (قصاید)/سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا)
'


 سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخاعلاء دین که سپهریست از سنا و علا 
 خلاصه‌ی همه اولاد خاندان نظامخلاصه‌ی به حقیقت خلاصه‌ی به سزا 
 نظام داد مقامات ملک را به سخنچنانکه کار مقیمان خاک را به سخا 
 خدایگان وزیران که در مراتب قدربرش سپهر بود چون بر سپهر سها 
 شکسته طاعت او قامت صبی و مسنببسته قدرت او گردن صباح و مسا 
 سخن ز سر قدر برکشد به جذب ضمیردرو نه رنگ صواب آمده نه بوی خطا 
 ز باد صولت او خاک خواهد استعفاز تف هیبت او آب گیرد استسقا 
 نهد رضا و خلافش اساس کون و فساددهد عتاب و نوازش نشان خوف و رجا 
 اگر نه واسطه‌ی عقد عالم او بودیچه بود فایده در عقد آدم و حوا 
 زه ای رکاب ثبات ترا درنگ زمینزه ای عنان سخای ترا شتاب صبا 
 به درگه تو فلک را گذر به پای ادببه جانب تو قضا را نظر به عین رضا 
 به زیر سایه‌ی عدل تو فتنها پنهانبه پیش دیده‌ی وهم تو رازها پیدا 
 نواهی تو ببندد همی گذار قدراوامر تو بتابد همی عنان قضا 
 تو اصل دادن و دادی چو حرف اصل کلامتو اصل دانش و دینی چو صوت اصل صدا 
 ز رشک طبع تو دارد مزاج دریا تبگمان مبر که ز موج است لرزه بر دریا 
 صدف که دم نزند دانی از چه خاصیت استز شرم نطق تو وز رشک للی لالا 
 ز نور رای تو روشن شده است رای سپهروگرنه کی رودی آفتاب جز به عصا 
 تو آن کسی که ز باران فتح باب کفتمزاج سنگ شود مستعد نشو و نما 
 تویی که گر سخطت ابر ژاله بار شوداجل برون نتواند شدن ز موج فنا 
 به صد قران بنزاید یکی نتیجه چو توز امتزاج چهار امهات و هفت آبا 
 به سعد و نحس فلک زان رضا دهند که اوبه خدمت تو کمر بسته دارد از جوزا 
 تبارک‌الله از آن آب‌سیر آتش‌فعلکه با رکاب تو خاکست و با عنانت هوا 
 به شکل آب رود چون فرو شود به نشیببه سیر باد رود چون برآید از بالا 
 زمردین سمش اندر وغا به قوت جذبز دیده مهره‌ی افعی برون کشد ز قفا 
 مگر به سایه‌ی او برنشاندش تقدیروگرنه کی به غبارش رسد سوار ذکا 
 به دخل و خرج عیاری که نعلش انگیزدکند ز صحرا کوه و کند ز که صحرا 
 زمانه سیری کامروزش ار برانگیزیبه عالمی بردت کاندرو بود فردا 
 بزرگوارا من بنده گرچه مدتهاستکه بازماندم از اقبال خدمت تو جدا 
 جدا نبود زمانی زبان من ز ثناتچه باخواص و عوام و چه در خلا و ملا 
 به نعت هرکه سخن رانده‌ام فزون آمدهمم مدیح ز اندازه هم طمع ز عطا 
 مگر به مدح تو کز غایت کمال و بهاتچنانک خواست دلم خاطرم نکرد وفا 
 سخن ببست مرا اندرین قصیده ز عجزهمی چه گویم بس نیست این قصیده گوا 
 اگر به مدح و ثنا هرکسی ستوده شودتو آن کسی که ستوده به تست مدح و ثنا 
 به ناسزا چه برم بیش ازین مدایح خویشسزای مدح تویی وتراست مدح سزا 
 به شبه و شکل تو گر دیگران برون آیندزمانه نیک شناسد زمرد از مینا 
 خدای داند کز خجلت تو با دل ریشکه تا به مقطع شعر آمدستم از مبدا 
 همی چه گفتم گفتم که زیره و کرمانهمی چه گفتم گفتم که بصره و خرما 
 همیشه تا که بود در بقای عالم کونامید عاقبت اندر حساب بیم و بلا 
 حساب عمر تو در عافیت چنان باداکه چون ابد ز کمیت برون شود احصا 
 به هرچه گویی قول تو بر زمانه روانبه هرچه خواهی حکم تو بر ستاره روا 
 بر استقامت حال تو بر بسیط زمینبر آسمان کف کف الخضیب کرده دعا