انوری (قصاید)/سپاس ایزد کاندر ضمان دولت و جاه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(سپاس ایزد کاندر ضمان دولت و جاه)
'


 سپاس ایزد کاندر ضمان دولت و جاهبه کام باز رسیدی به صدر مسند و گاه 
 چه داند آنکه ندیدست کاندرین مدتچه نالهای حزین بود و حالهای تباه 
 ز فرقت تو دلی بود و صدهزاران دردز غیبت تو دمی بود و صدهزاران آه 
 در انتظار تو چشم عوام گشته سپیدوز افتراق تو روی خواص گشته سیاه 
 چو صد هزار خلایق ز بهر آمدنتهمه دو گوش به در بر، همه دو چشم به راه 
 ز شوق خدمت تو بر زبان خرد و بزرگسخن همین دو که واحسرتاه و واشوقاه 
 ز بهر آنکه ز تقدیر آگهی یابندز هر دلی به فلک بر هزار کار آگاه 
 زمانه همچو تویی را به دست بد افکندزهی زمانه‌ی دون لا اله الا الله 
 بزرگوارا یاری خدای داد ترانه زید داد و نه عمرو و نه مال داد و نه جاه 
 چو کارهای تو دایم خدای ساز بودز زید هیچ مساز وز عمرو هیچ مخواه 
 به اضطرار درین ورطه اوفتاد و برستیکی اگرچه یکی را نبود هیچ گناه 
 به علم تست که چندین هزار نفس نفیسچه زن چه مرد چه پیر و جوان چه شاه و چه داه 
 ز خون کشته چنانست رود مرو هنوزکه در گذار بمانند ماهیان ز شناه 
 به دشتهاش ز بس کشته بعد چندین سالعجب مدار که از خون بود نمای گیاه 
 ترا که دل به قضای خدای داد رضاخدای عز و جل داشت زان قضات نگاه 
 بلی بسوزد چشم قضا ز روی رضااز آن به عین رضا می‌کند سوی تو نگاه 
 تویی که پشت و پناهی به خلق خلقی راخدای لاجرمت یار بود و پشت و پناه 
 خلاص داد سپهرت گرت سپاه نبودبه هر طریق که باشد سپهر به که سپاه 
 ایا ببسته جهان پیش خدمت تو کمرو یا نهاده فلک پیش خدمت تو کلاه 
 کجا که نی سمر رسم تست در اقوالکجا که نی شکر شکر تست در افواه 
 هوا به قوت حلم تو کوه برداردچنان که قوت بیجاده برندارد کاه 
 نه به ز قهر تو یک قهرمان شرع رسولنه به ز پاس تو یک پاسبان دین اله 
 ز شبه و مثل بعیدی از آن نیاری دیدبجز در آینه امثال و جز در آب اشباه 
 سهر طوق مراد ترا نهد گردنبه طبع بی‌اجبار و به طوع بی‌اکراه 
 به عون رای تو بردارد آفتاب فلکاگر بخواهد یکباره رسم سایه‌ی چاه 
 حکایتی است زقدر تو اوج گنبد چرختشبهیست به خوان تو شکل خرمن ماه 
 درازدستی جودت به غایتی برسیدکه دست آز و زبان نیاز شد کوتاه 
 اگر ز حاتم طایی مثل زنند به وجودکه نان چند بدادی به رسم بی‌گه و گاه 
 تویی که جان به خطر دادی از حمیت دینزهی چو حاتم طایی غلام تو پنجاه 
 نه حاتم آنکه چو حاتم هزار بنده‌ی اوستبه بندگانت نویسند عبده و فداه 
 حدیث قدرت تو بر سخا و قوت اوحدیث حمله‌ی شیرست و حیله‌ی روباه 
 ایا نهاده به عزم درست و طالع سعدبه سوی قبه‌ی اسلام روی و حضرت شاه 
 ز عزم بلخ تو شد عیش ما مصحف بلخزهی عزیمت انده‌فزای شادی کاه 
 نعوذبالله از آن دم که این و آن گویندکه خواجه زد به سر راه خیمه و خرگاه 
 هنوز داغ اراجیف مرو بر دلهاستگمان بلخ کرا بود و ظن لشکرگاه 
 مرا مقام سرخس از برای خدمت تستبر این حدیث که گفتم خدای هست گواه 
 چو خدمت تو که مقصودم اوست حاصل نیستمرا یکیست نشابور و بلخ و مرو و هراه 
 همیشه تا که نباشد مسیر اسب چو رخچنان کجا نبود رفتن پیاده چو شاه 
 به پیل حادثه شه مات باد عمر عدوتبه بازی فلکی از عرای باد افراه 
 فتاده سایه‌ی قدرت بر آسمان و به طوعچو سایه برده زمین بوست اختران به حباه 
 مباد و خود نبود تا شبانگاه ابدشب حسود ترا هیچ بامداد پگاه