انوری (قصاید)/زندگانی ولی نعمت من باد دراز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(زندگانی ولی نعمت من باد دراز)
'


 زندگانی ولی نعمت من باد درازدر مزید شرف و دولت و پیروزی و ناز 
 باد معلوم خداوند که من بنده همینیستم جمله حقیقت چو نیم جمله مجاز 
 از موالید جهانم من و در کل جهانچیست کان را متغیر نکند عمر دراز 
 از خلاف حرکت مختلف آمد همه چیزاندرین منزل شادی و غم و ناز و نیاز 
 در بنی‌آدم چونان که صوابست خطاستکو ز خاک است و همه خاک نشیبست و فراز 
 این معانی همه معلوم خداوند منستچون چنین است به مقصود حدیث آیم باز 
 زیبد ار رمز دو از سر هوای دل خویشپیش تو باز نمایم به طریق ایجاز 
 اولا تا که ز خدام توام نتوان گفتکه در کس به سلامی مثلا کردم باز 
 خدمت تو چو نمازست مرا واجب و فرضبه خدایی که جز او را نتوان برد نماز 
 پایم از خطه‌ی فرمان تو بیرون نشودسرم ار پیش تو چون شمع ببرند به گاز 
 در همه ملک تو انگشت به کاهی نبرمتا نیابم ز رضای تو به صد گونه جواز 
 نیست بر رای تو پوشیده که من خدمت تواز برای تو کنم نز پی تشریف و نواز 
 چون چنین معتقدم خدمت درگاه ترابهر آزار دلی از در عفوم بمتاز 
 درخیال تو نه بر وفق مرادت چو دهمصورت ساحت من قاعده‌ی کینه مساز 
 گیرم از روی عیانش نتوان کرد عتابآخر از وجه نصیحت بتوان گفت به راز 
 قصه کوتاه کنم غصه بپردازم بهتا نجاتی بودم باشد ازین گرم و گداز 
 دی در آن وقت که بر رای رفیعت بگذشتکه فلان باز حدیث حرکت کرد آغاز 
 گرهی گشت بر ابروی شریفت پیدااز سیاست شده با عقده‌ی گردون انباز 
 نه مرا زهره‌ی آن کز تو بپرسم کان چیستنه گمانی که کند گرد ضمیرت پرواز 
 ساعتی بودم و واقف نشدم رفتم و دلدر کف غم چو تذروی شده در چنگل باز 
 گر به تشریف جوابم نکنی آگه از آندهر بر جامه‌ی عمرم کشد از مرگ طراز 
 تا بود نیک و بد و بیش و کم اندر پی همتا بود سال و مه و روز و شب اندر تک و تاز 
 روز و شب جز سبب رافت و انصاف مباشسال و مه جز ندب دولت و اقبال مباز 
 داده بر باد رضای تو فلک خرمن دهرشسته از آب خسخای تو جهان تخته‌ی آز 
 نامه‌ی عمر ترا از فلک این باد خطابزندگانی ولی نعمت من باد دراز