انوری (قصاید)/زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان را)
'


 زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان راوز خاک برون برد قدر امن و امان را 
 در بلخ چه پیری و جوانی بهم افتاداسباب فراغت بهم افتاد جهان را 
 چون بخت جوان و خرد پیر گشادندبر منفعت خلق در دست و زبان را 
 پیوسته ثنا گفت فلک همت این راهمواره دعا گفت ملک دولت آن را 
 این مزرعه‌ی تخم سخا کرد زمین راوان دفتر آیات ثنا کرد زبان را 
 آن دید جهان از کرم هر دو که هرگزدر حصر نیاید نه یقین را نه گمان را 
 نزد تو اگر صورت این حال نهانستبر رای تو پیدا کنم این راز نهان را 
 بوطالب نعمه چو شهاب زکی از جودیک چند کم آورد چه دریا و چه کان را 
 چون دست حوادث در این هر دو فروبستدربست جهان‌باز ز امساک میان را 
 آن بود که بحر کرمش زود برانگیختاز لجه‌ی کف ابر چو دریای روان را 
 تا بر دهن خشک جهان نایژه بگشادوز بیخ بزد شعله‌ی نار حدثان را 
 ورنه که به تن باز رسانیدی از این قومباکتم عدم رفته دو صد قافله جان را 
 القصه از این طایفه کز روی مروتآسان گذرانند جهان گذران را 
 زیر فلک پیر ز پیران و جواناناو ماند و تو دانی که نماند دگران را 
 بختیست جوان اهل جهان را به حقیقتیارب تو نگهدار مر این بخت جوان را