انوری (قصاید)/دی چون بشکست شهنشاه فلک نوبت بار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(دی چون بشکست شهنشاه فلک نوبت بار)
'


 دی چون بشکست شهنشاه فلک نوبت باروز سراپرده‌ی شب گرد جهان کرد حصار 
 روی بنمود مه عید به شکلی که کشندقوسی از زر طلی بر کره‌ای از زنگار 
 جرم او قابل و مقبولش از آن سو تاثیرسیر او فاعل و مفعولش از این سو آثار 
 گاهی از دوری خورشید همی شد فربهگه ز نزدیکی او باز همی گشت نزار 
 بر ازو بود سبک‌روح دبیری که به کلکمعنی اندر ورق روح همی کرد نگار 
 سفهش غالب و چون بخت لیمان خفتهخردش کامل و چون چشم رقیبان بیدار 
 مضمر اندر سخنش هرچه قضا را مقدورمدغم اندر قلمش هرچه فلک را اسرار 
 بود بر تخته‌ی او از همه نوعی آیاتبود در دفتر او از همه وزنی اشعار 
 کرده در دلو برین منطقه و هیات آسانکرده در حوت بر آن ابجد و هوز دشوار 
 باز بر طارم دیگر صنمی سیم اندامبه کفی بربط سغدی به دگر جام عقار 
 از تبسم لب شیرینش همی شد خستهوز اشارت رخ نیکوش همی گشت فکار 
 توامان با وتد و فاصله‌ی موسیقیهم‌نوا با وتر و زمزمه‌ی موسیقار 
 حضرتی بود بر از طارم او سخت رفیعسقف او را نه ستون بود و نه دیوار به کار 
 ملکی همچو خرد عادل و هشیار درونیک مستظهر وزو یافته خاک استظهار 
 گه تهی کرد همی دامن ابر از گوهرگاه پر کرد همی کیسه‌ی کان از دینار 
 صحن و دهلیز سراپرده‌ی او اوج و حضیضادهم و اشهب گرد آخر او لیل و نهار 
 باد را دخل همی داد به وجهی ز دخانابر را خرج همی کرد به وجهی ز بخار 
 باز میدان دگر بود درو شیردلیکه ازو شیر فلک خیره شود در پیکار 
 خنجرش گردن ارواح زند روز مصافناوکش نامه‌ی آجال برد وقت شکار 
 بی‌گنه بسته همی داشت یکی را در حبسبی‌سبب خیره همی کرد یکی را بر دار 
 خواجه‌ای بود از اینان همه برتر ز شرفمرد موسی کف و عیسی دم و یوسف دیدار 
 سایه‌ی عدل پراکنده و نور احسانرایت و رایش بر هفت و شش و پنج و چهار 
 عالم غیب همی دید و نبودش دیدهاملی وحی همی کرد و نبودش گفتار 
 بر ازو صومعه‌ای بود و درو هندوی پیرمدت عمرش بیرون شده از حد شمار 
 در همه شغلی چون صبر شتابش اندکدر همه کاری چون حلم درنگش بسیار 
 گاه می‌دوخت یکی را به کتف بر عسلیگاه می‌بست یکی را به میان بر زنار 
 عدد انجم بسیار سپهر هشتمبود چندان که برو چیره نمی‌شد مقدار 
 راست‌گویی که ز بسیاری انجم هستیدر گه خواب ز بسیاری شاهان گه بار 
 مجد دین بوالحسن عمرانی آنکه به جوددل او بحر محیطست و کفش ابر بهار 
 آنکه دهرش ز قرانات فلک نارد مثلوانکه چرخش ز موالید جهان نارد یار 
 چرخ را با شرفش سنگ فتد در موزهکوه را با سخطش کیک فتد در شلوار 
 گشت بر محضر اقبال بزرگیش گواههر دو گیتی چو قضا و قدر آورد اقرار 
 تا نشد ضامن ارزاق خلایق جودشپود یک معده طبیعت نفکند اندر تار 
 هست استیلا عدلش به کمالی که کنونباز را کبک همی طعنه زند در کهسار 
 زانکه مانند شترمرغ ندارد مخلبزانکه ماننده‌ی خفاش ندارد منقار 
 تا زبان قلمش تیز فلک بگشادستعقل در کام کشیدست زبان چون سوفار 
 قلمش آنچه بدو راه نیابد طغیانخردش آنکه برو غیب نباشد دشوار 
 هست کمیت اشغال جهان را میزانهست کیفیت احکام فلک را معیار 
 شادمان باش زهی مهتر با استحقاقچشم بد دور زهی خواجه‌ی بی‌استکبار 
 درگهت مقصد سادات و برو بر اعیانمجلست مرجع زوار و بدو در احرار 
 دخل مدح تو دویده ز وضیع و ز شریفخرج جود تو رسیده به صغار و به کبار 
 کنی از تقویت لطف عرض را جوهرکنی از تربیت قهر شفا را بیمار 
 باد در موقف حکم تو وزد وقت نفاذخاک در سایه‌ی حلم تو بود گاه وقار 
 تابش رای تو بیرون کند از ماه محاقکوشش عدل تو بیرون برد از خمر خمار 
 خواب امن تو چنان عام شد اکنون که نمانددر جهان جز خرد و بخت تو یک تن بیدار 
 به یسار تو یمین خورد فلک گفت مترسبه یمین تو دهم هرچه مرا هست یسار 
 همتت بانگ برو زد که نگهدار ادبکان یمین را ز یسار تو همی آید عار 
 تا برآورد فلک سر ز گریبان وجودجز که در دامن قدر تو نکردست قرار 
 هرکجا رایض حزم تو گران کرد رکاببر سر توسن افلاک توان کرد فسار 
 هرکجا منع تو بگشاد در چون و چرابر در خانه‌ی تقدیر توان زد مسمار 
 گر صبا از کف دست تو وزد همچو بهاردرم‌افشان دمد از شاخ برون دست چنار 
 جز فلک با کف پای تو نسودست رکابجز عنان در کف دست تو نکردست قرار 
 خواستم گفت که خورشید به رایت ماندگفت خورشید که با او سخن من بگذار 
 در جبین همه اجرام فلک چین افتدگر فلک را به مثل حکم تو گوید که بدار 
 در بزرگی تو یک نکته بخواهم گفتنکانچنانست وگرنه ز خدایم بیزار 
 عقل اگر از سر انصاف بجوید امروزدر دیار دو جهان جز تو نیابد دیار 
 ای روان کرده به هر هفت فلک بر فرمانوی روا دیده به هر شش جهت اندر بازار 
 نام من بنده به شش ماه به هر هفت اقلیمگشت مشهور کبار از تو و معروف صغار 
 گر نیرزد سخنم زحمت من ور ارزدهم بخر، نوش بر نیش بود گل بر خار 
 خاطری دارم منقاد چنانک اندر حالگویدم گیر هر آن علم که گویم که بیار 
 در ادب گرچه پیاده است چو خصمت گه عفودر سخن هست چو عقلت گه ادراک سوار 
 مرد باید چو میان بست به مداحی توکه ازو گوهر ناسفته ستاند به کنار 
 همه شب کسب جواهر کند از عالم غیبتا دگر روز کند در کف پای تو نثار 
 شعرم اینست وگر کس به ازین داند گفتگو بیار اینک ارکان و بزرگان دیار 
 حاش لله نه که من بنده همی گویم از آنکه چرا پار نبود این سخنم یا پیرار 
 این هم اقبال تو می‌گوید ورنه تو بگویکز چو من شاخ چنین میوه چرا آید بار 
 همه کس داند و آنرا نتوان شد منکرروز را بارخدایا نتوان کرد انکار 
 تا گسسته نشود رشته‌ی امروز از دیتا بریده نشود اول امسال از پار 
 باد هر سال به سال دگرت ضامن عمرباد هر روز به روز دگرت پذرفتار 
 دایم از روی بزرگی و شرف روزافزونوز تن و جان و جوانی و جهان برخوردار 
 دامن عمر تو از گرد اجل در عصمتپایه‌ی جاه تو زاسیب فلک در زنهار 
 هردم اقبال نوت باد ز گردون کهنسال نو بر تو همایون و چنین سال هزار