انوری (قصاید)/دی بامداد عید که بر صدر روزگار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(دی بامداد عید که بر صدر روزگار)
'


 دی بامداد عید که بر صدر روزگارهر روز عید باد به تایید کردگار 
 بر عادت از وثاق به صحرا برون شدمبا یک دو آشنا هم از ابناء روزگار 
 در سر خمار باده و بر لب نشاط میدر جان هوای صاحب و در دل وفای یار 
 اسبی چنانکه دانی زیر از میانه زیروز کاهلی که بود نه سک‌سک نه راهوار 
 در خفت و خیز مانده همه راه عیدگاهمن گاه زو پیاده و گاهی برو سوار 
 نه از غبار خاسته بیرون شدی به زورنه از زمین خسته برانگیختی غبار 
 راضی نشد بدان که پیاده شوم ازواز فرط ضعف خواست که بر من شود سوار 
 گه طعنه‌ای ازین که رکابش دراز کنگه بذله‌ای از آن که عنانش فرو گذار 
 من واله و خجل به تحیر فرو شدهچشمی سوی یمینم و گوشی سوی یسار 
 تا طعنه‌ی که میدهدم باز طیرگیتا بذله‌ی که می‌کندم باز شرمسار 
 شاگردکی که داشتم از پی همی دویدگفتم که خیر هست، مرا گفت بازدار 
 تو گرم کرده اسب به نظاره‌گاه عیدعید تو در وثاق نشسته در انتظار 
 عیدی چگونه عیدی چون تنگها شکرچه تنگها شکر که به خروارها نگار 
 گفتم کلید حجره به من ده تو برنشیناین مرده ریگ را تو به آهستگی بیار 
 القصه بازگشتم و رفتم به خانه زوددر باز کرد و باز ببست از پس استوار 
 بر عادت گذشته به نزدیک او شدمآغوش باز کرد که هین بوس و هان کنار 
 در من نظر نکرد چو گفتم چه کرده‌امگفت ای ندانمت که چگویم هزار بار 
 امروز روز عید و تو در شهر تن زدهفردا ترا چگوید دستور شهریار 
 بد خدمتی اساس نهادی تو ناخلفگردندگی به پیشه گرفتی تو نابکار 
 گفتم چگویمت که درین حق به دست تستای ناگزیر عاشق و معشوق حق‌گزار 
 لیکن ز شرم آنکه درین هفته بیشترشب در شراب بوده‌ام و روز در خمار 
 ترتیب خدمتی که بباید نکرده‌امکمتر برای تهنیتی بیتکی سه چار 
 گفتا گرت ز گفته‌ی خود قطعه‌ای دهممانند قطعهای تو مطبوع و آبدار 
 گفتم که این نخست خداوندی تو نیستای انوریت بنده و چون انوری هزار 
 پس گفتمش که بیتی ده بر ولا بخوانتا چیست وزن و قافیه چون برده‌ای به کار 
 آغاز کرد مطلع و آواز برکشیدوانگاه چه روایت چون در شاهوار 
 کای کاینات رابه وجود تو افتخاروی پیش از آفرینش و کم ز آفریدگار 
 ای صاحب ملک دل و صدر ملک نشاندستور بحر دست و خداوند کان یسار 
 امر تو همچو میل فلک باعث مسیرنهی تو همچو طبع زمین موجب قرار 
 از همت تو یافته افلاک طول و عرضوز مدت تو یافته ایام پود و تار 
 از سیر کلک تو همه آفاق در سکونوز سد حزم تو همه آفاق در حصار 
 یک‌چند بی‌شبانی حزم تو بوده‌اندگرگ ستم سمین، بره‌ی عافیت نزار 
 پهلوی ملک بستر عدل آنگهی بسودکاقبال کرد بالش عالیت آشکار 
 جایی رسیده پاس تو کز بهر خواب امنبگرفت فتنه را هوس کوک و کو کنار 
 از خواب امن و مستی جود تو در وجودکس نیست جز که بخت تو بیدار و هوشیار 
 عدل تو سایه‌ایست که خورشید را ز عجزامکان پیسه کردن آن نیست در شمار 
 تا حشر منکسف نشود آفتاب اگرآید به زیر سایه‌ی عدلت به زینهار 
 رای تو بر محیط فلک شعله‌ای کشیددر سقف او هنوز سفر می‌کند شرار 
 حلم تو بر بسیط زمین سایه‌ای فکندطبع اندرو هنوز دفین می‌نهد وقار 
 قهر تو گر طلایه به دریا کشد شوددر در صمیم حلق صدف دانه‌ی انار 
 ور یک نسیم حلق تو بر بیشه بگذرداز کام شیر نافه برد آهوی تتار 
 جایی که از حقیقت باران سخن رودتقلیدیان مختصر از روی اختصار 
 گویند ابر آب ز دریا برآوردوانگه به دست باد کند بر جهان نثار 
 این خود فسانه‌ایست همینست و بیش نهکز خجلت کف تو عرق می‌کند بحار 
 بی‌آبروی دست تو هرکس که آب یافتاز دست چرخ بود چنان کاتش از خیار 
 ای آفتاب عاطفت ای آسمان محلوی هم ز آفتاب و هم از آسمانت عار 
 از گفتهای بنده سه بیت از قصیده‌ایکانجا نه معتبر بود اینجا نه مستعار 
 آورده‌ام به صورت تضمین در این مدیحنز بهر آنکه بر سخنم نیست اقتدار 
 لیکن چو سنتی است قدیمی روا بوداحیای سنت شعرای بزرگوار 
 ای فکرت تو مشکل امروز دیده دیوی همت تو حاصل امسال داده پار 
 قادر به حکم بر همه‌کس آسمان صفتفایض به جود بر همه خلق آفتاب‌وار 
 در ابر اگر ز دست تو یک خاصیت نهنددست تهی برون ندمد هرگز از چنار 
 تا از مدار چرخ و مسیر ستارگانچون چرخ پر ستاره کند باغ را بهار 
 بادا فرود قدر تو اجرام را مسیرواندر وفای عهد تو افلاک را مدار 
 دست وزارت تو زبردست آسمانوین بارگه و مرتبه تا حشر پایدار 
 بر گوشمال خصم تو مولع سپهر و بسدر گوش او نعل سمند تو گوشوار 
 بر جویبار عمر تو نشو نهال عزتا باغ چرخ را ز مجره است جویبار