انوری (قصاید)/دوش از درم درآمد سرمست و بی‌قرار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(دوش از درم درآمد سرمست و بی‌قرار)
'


 دوش از درم درآمد سرمست و بی‌قرارهمچون مه دو هفته و هر هفت کرده یار 
 با زلف تابدار دلاویز پر شکنبا چشم نیم‌خواب جهان‌سوز پرخمار 
 جستم ز جای و پیش دوید و سلام کردواوردمش چو تنگ شکر تنگ در کنار 
 گفت از کجات پرسم و خود کی رسیده‌ایچونی بماندگی و چگونست حال و کار 
 گفتم که حالم از غم تو بس تباه بودلیکن کنون ز شادی روی تو چون نگار 
 تا همچون چنگ تو به کنارم نیامدیبودم چو زیر چنگ تو با ناله‌های زار 
 بنشست و ماجرای فراق از نخست روزآغاز کرد و قصه‌ی آن گوی و اشکبار 
 می‌گفت و می‌گریست که آخر چو درگذشتبی‌تو ز حد طاقت من بار انتظار 
 منت خدای را که به هم باز یک نفسدیدار بود بار دگرمان در این دیار 
 القصه از سخن به سخن شد چو یک زمانگفتیم از این حدیث و گرفتیم اعتبار 
 افتاد در معانی و تقطیع شاعریبر وزنهای مشکل و الفاظ مستعار 
 گفتا اگرچه مست و خرابم سال کنرمزی دو زین نمط نه نهان بل به آشکار 
 گفتم که چیست آنکه پس دور چرخ ازوستگر زیر دور چرخ یمین است یا یسار 
 در بزم رشک برده برو شاخ در خزاندر بذل شرم خورده از او ابر در بهار 
 اصل وجود اوست که از بیخ فرع اویدارد همان نظام که از هفت و از چهار 
 گفتا که دست نایب سلطان شرق و غربآن از جهان گزیده و دستور شهریار 
 مودود احمد عصمی کز نفاذ امردارد زمام گیتی در دست اختیار 
 گفتم که چیست آن تن بی‌جان که در صبیبودی صباش دایه و مادرش جویبار 
 زو موج فتنه ساکن و او روز و شب دوانزو ملک شاه فربه و او سال و مه نزار 
 گه در مزاج حرف نهد نفس ناطقهگه در کنار نطق کند در شاهوار 
 گفتا که کلک نایب دستور شرق و غربآن لطف گاه بر و سیاست به روز بار 
 مودود احمد عصمی کز مکان اوستبنیاد دین و قاعده‌ی دولت استوار 
 گفتم قصیده‌ای اگرت امتحان کنمدر مدح این خلاصه‌ی مقصود روزگار 
 طبعت بدان قیام تواند نمود گفتکم‌گوی قصه، خیز دوات و قلم بیار 
 برخاستم دوات و قلم بردمش به پیشآن یار ناگزیر و رفیق سخن‌گزار 
 برداشت کلک و کاغذ و فرفر فرونوشتبر فور این قصیده‌ی مطبوع آبدار 
 ای روزگار دولت تو روز روزگاروی بر زمانه سایه‌ی تو فضل کردگار 
 قادر به حکم بر همه‌کس آسمان صفتفائض به جود بر همه خلق آفتاب‌وار 
 حزم تو دام و دانه‌ی امروز دیده دیجود تو نقد و نسیه‌ی امسال داده پار 
 افلاک را به عز و جلال تو اهتزازوایام را به جاه و جمال تو افتخار 
 از آب تف هیبت تو برکشد دخانوز سنگ جذب همت تو برکشد بخار 
 تا سد حزم تو نکشیدند در وجودعالم نیافت عافیت عام را حصار 
 عقلی گه ذکا و سحابی گه سخابحری گه کفایت و کوهی گه وقار 
 هم عقل پیش نطق تو شخصی است بی‌روانهم نطق پیش کلک تو نقدیست کم‌عیار 
 در ابر اگر ز دست تو یک خاصیت نهنددست تهی برون ندمد هرگز از چنار 
 تا در ضمان رزق خلایق نشد کفتترکیب معده را نه به پیوست پود و تار 
 حکم تو همچو باد دهد خاک را مسیرعلم تو همچو خاک دهد باد را قرار 
 نی چرخ را به سرعت امر تو ره‌نوردنه وهم را به پایه‌ی قدر تو رهگذار 
 از خاک زور بازوی امرت برد شکیبوز آب نعل مرکب عزمت کند غبار 
 آنجا که یک پیاده فرو کرد عزم توملکی توان گرفت به نیروی یک سوار 
 مهر تو دوستان را در دل شکفته گلکین تو دشمنان را در جهان شکسته خار 
 چون مور هرکه با کمر طاعت تو نیستبیرون کشد قضای بد از پوستش چو مار 
 هم غور احتیاط ترا دهر در جوالهم اوج بارگاه ترا چرخ در جوار 
 چندین سوابق از پی کام تو آفریداز تر و خشک عالم خاک آفریدگار 
 ورنه چو ذات کامل تو کل عالمستکردی بر آفرینش ذات تو اختصار 
 تا نیست اختران را آسایش از مسیرتا نیست آسمان را آرامش از مدار 
 بادا مسیر امر تو چون چرخ بی‌فتوربادا مدار عمر تو چون دور بی‌شمار 
 هم فتنه را به دست شکوه تو گوشمالهم چرخ را ز نعل سمند تو گوشوار 
 تو بر سریر رفعت و اعدا چو خاک پستتو در مقام عزت و حاسد چو خاک خوار