انوری (قصاید)/خدای خواست که گیرد زمانه جاه و جلال

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(خدای خواست که گیرد زمانه جاه و جلال)
'


 خدای خواست که گیرد زمانه جاه و جلالجمال داد جهان را به جود و جاه و کمال 
 سپهر معنی مسعود کز قران سعودنزاد مادر گیتی چو او ستوده خصال 
 قضا توان و قدر قدرت و ستاره محلزمانه بخشش و کان دستگاه و بحر نوال 
 به جنب قدر رفیعش مدار انجم پستبه پیش رای مصیبش زبان حجت لال 
 به نوک حامه ببندد ره قضا و قدربه تیر نکته بدوزد لب صواب و محال 
 گر ابر خاطر او قطره بر زمین باردبه جای برگ زبان بردمد ز شاخ نهال 
 چو رای روشن او باشد آفتاب سپهرگر آفتاب امان یابد ز کسوف و زوال 
 هلال چرخ معالیش منخسف نشوداز آنکه راه نباشد خسوف را به هلال 
 سپر برشده را رای او به خدمت خواندکمر ببست به جوزا چو بندگان به دوال 
 ز حرص خدمت او سرنگون همی آیندبه وقت مولد از ارحام مادران اطفال 
 ز شاخ بادرم آید کف چنار برونگر از مهب کف او وزد نسیم شمال 
 ترازویی که بدان بار بر او سنجندسپهر کفه‌ی او زیبد و زمین مثقال 
 ز حرص آنکه ازو سائلان سال کنندهمی سال بخواهد ز سائلان به سال 
 ایا محامد تو نقش گشته در اوهامو یا مثر تو وقف گشته بر اقوال 
 خطر ندید هر آنکو ندید از تو قبولشرف نیافت هر آنکو نجست با تو وصال 
 تو آن کسی که سپهرت نپرورید نظیرتو آن کسی که خدایت نیافرید همال 
 زمانه سال و مه از خدمت تو جوید نامستاره روز و شب از طلعت تو گیرد فال 
 تو آدمی و همه دشمنان تو ابلیستو مهدیی و همه حاسدان تو دجال 
 به دست حزم بمالی همی مخالفت رازمانه نیز نبیند چو تو مخالف مال 
 اگرنه کین تو کفرست پس چرا داردسپهر خصم ترا خون مباح و مال حلال 
 عدو حرارت بیم تو دارد اندر دلز دست مردمک دیده زان زند قیفال 
 بزرگوارا شد مدتی که من خادمبه خدمتت نرسیدم ز گردش احوال 
 نه آنکه از دل و جان مخلصت نبودستمگواه دارم، وان کیست ایزد متعال 
 ز مجلس تو گر ابرام دور داشته‌امنه از فراغت من بود بل ز بیم ملال 
 وگرنه در دو سه موسم ز طبع چون آتشقصیده‌هات بیاورد می چو آب زلال 
 به جای دیگر اگر اول التجا کردمبدیدم آنچه مبیناد هیچ کس به خیال 
 خدای داند و کس چون خدای نیست که کسبه عمر خویش ندیدست از آن سمج‌تر حال 
 ثنا قبول به همت کنند اهل ثنابلی که مرد به همت پرد چو مرغ به بال 
 بدین دلیل تویی خواجه‌ی به استحقاقوزین قیاس تویی مهتر به استقلال 
 نه هرکرا به لقب با کسی مشابهت استشبیه اوست چنان چون یمین شبیه شمال 
 که دال نیز چو ذال است در کتابت لیکبه ششصد و نود و شش کمست دال از ذال 
 ببین که میر معزی چه خوب می‌گویدحدیث هیات بینو و شکل کعب غزال 
 در این مقابله یک بیت ازرقی بشنونه بر طریق تهجی به وجه استدلال 
 زمرد و گیه سبز هر دو همرنگندولیک زین به نگین‌دان کشند از آن به جوال 
 همیشه تا که بود نعت زلف در ابیاتهمیشه تا که بود وصف خال در امثال 
 سری که از تو بپیچد بریده باد چو زلفدلی که از تو بگردد سیاه باد چو خال 
 هزار سال تو مخدوم و دهر خدمتگارهزار جای تو ممدوح و بنده مدح سگال