انوری (قصاید)/حبل متین ملک دو تا کرد روزگار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(حبل متین ملک دو تا کرد روزگار)
'


 حبل متین ملک دو تا کرد روزگاراقبال را به وعده وفا کرد روزگار 
 در بوستان ملک نهالی نشاند چرخوآنرا قرین نشو و نما کرد روزگار 
 هر شادیی که فتنه ز ما فوت کرده بودآنرا به یک لطیفه قضا کرد روزگار 
 با روضه‌ی ممالک و ملت که تازه بادسعی سحاب و لطف صبا کرد روزگار 
 محتاج بود ملک به پیرایه‌ای چنینآخر مراد ملک روا کرد روزگار 
 نظم جهان نداد همی بیش ازین ز بخلآخر طریق بخل رها کرد روزگار 
 ای مجد دین و صاحب ایام و صدر شرقدیدی چه خدمتی به سزا کرد روزگار 
 این آیتی که زبده‌ی آیات صنع اوستدر شان ملک خوب ادا کرد روزگار 
 وین گوهری که واسطه‌ی عقد دهر اوستاز دست غیب نیک جدا کرد روزگار 
 گنج قدر ز مایه تهی کرد آسمانتا خاک را به برگ و نوا کرد روزگار 
 سوی تو ای رضای تو سرچشمه‌ی حیاتدایم نظر به عین رضا کرد روزگار 
 آنجا که حکم چرخ و نفاذ تو جمع شدبر حکم چرخ چون و چرا کرد روزگار 
 در بیع خدمت تو که آمد که بعد از آنشبر من یزید فتنه بها کرد روزگار 
 وانجا که ذکر صاحب ری رفت و ذکر توبر عهد دولت تو دعا کرد روزگار 
 هر سر که از عنایت تو سایه‌ای نیافتموقوف آفتاب عنا کرد روزگار 
 هر تن که از رعایت تو بهره‌ای ندیدگل مهره‌های نقش بلا کرد روزگار 
 در بندگیت صادق و صافیست هرکه هستوین بندگی ز صدق و صفا کرد روزگار 
 ای انوری مداهنت سرد چون کنیاین سعی کی نمود و کجا کرد روزگار 
 خسرو عماد دولت و دین را شناس و بسکش خدمت خلا و ملا کرد روزگار 
 این کام دل عطیت تایید جاه اوستبی‌عون جاه او چه عطا کرد روزگار 
 پیروز شه که تا به قیامت ز نوبتشسقف سپهر وقف صدا کرد روزگار 
 آن خسروی که پیش ظفرپیشه رایتشپیشانی ملوک قفا کرد روزگار 
 آن آسمان محل که ز بس چرخ جود اوخورشید را چو سایه گدا کرد روزگار 
 آنک از برای خطبه‌ی ایام دولتشبرجیس را ردا و وطا کرد روزگار 
 وانک از برای خدمت میمون درگهشبهرام را کلاه و قبا کرد روزگار 
 دست چنار دولت فتراک او نیافتزانش ممر باد هوا کرد روزگار 
 پشت بنفشه خدمت میمونش خم ندادزان پیش چون خودیش دوتا کرد روزگار 
 شاهی که در اضافت قدرش به چشم عقلاز قالب سپهر سها کرد روزگار 
 خانی که در جهان خلافش به یک زماناز عز بد سگال عزا کرد روزگار 
 در موقفی که بیلکش از حبس کیش رستبر شیر بیشه حبس فنا کرد روزگار 
 چون اژدهای نیزه بپیچید در کفشدر دست خصم نیزه عصا کرد روزگار 
 ای خسروی که فضله‌ای از خشم و خلق تستآن مایه کاصل خوف و رجا کرد روزگار 
 جم‌دولتی که در نفسی کلبه‌ی مرااز نعمت تو عرش سبا کرد روزگار 
 با من تو کردی آنچه سخا خواندش خردوان دیگران دغا نه سخا کرد روزگار 
 در خدمت تو عذر همی خواهدم کنونزین پیش با من از چه جفا کرد روزگار 
 ای پایه‌ی کمال تو جایی که از علواول حجاب از اوج سما کرد روزگار 
 من بنده را ز عاجزی اندر ثنای توتا حشر پایمال حیا کرد روزگار 
 دست ذکای من به کمال تو کی رسدگیرم که گوهرم ز ذکا کرد روزگار 
 ذکر ترا چه نام فزاید ثنای منخود نام تو ز حمد و ثنا کرد روزگار 
 تا در سرای شادی و غم در زبان فتدچون نیک و بد صواب و خطا کرد روزگار 
 اندر نفاذ خسرو و صاحب نهاده بادهر امر کان قرین قضا کرد روزگار 
 در دولتی که پیش دوامش خجل شوددوران که نسبتش به بقا کرد روزگار