انوری (قصاید)/حبذا بخت مساعد که سوی حضرت شاه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(حبذا بخت مساعد که سوی حضرت شاه)
'


 حبذا بخت مساعد که سوی حضرت شاهمردمی کرد و رهم داد پس از چندین گاه 
 بعد ما کز سر حسرت همه روز افکندیسخن رفتن و نارفتن من در افواه 
 اندر آمد ز در حجره‌ی من صبحدمیروز بهمنجنه یعنی دوم از بهمن ماه 
 سال بر پانصد و سی و سه ز تاریخ عجمگفت برخیز که از شهر برون شد همراه 
 چه روی راه تردد قضی‌الامر فقمچه کنی نقش تخیل بلغ السیل زباه 
 چون برانگیخت مرا رفت و چراغی بفروختبی‌تحاشی چو رفیقی که بود از اشباه 
 تا که من جامه بپوشیدم و بیرون رفتمبه شتابی که وداعم نه رهی کرد و نه راه 
 او برون برد به در مفرش و آورد ستورمحملی بست مرا کرد چو شاهی بر گاه 
 گفت ساکت شو و هشدار و به تعجیل براندآنچنان کز ره و بی‌راه نبودم آگاه 
 منتی داشتم از وی که ندارد به مثلاعمی از چشم و فقیر از زر و عنین از باه 
 اتفاقا به در رحبه بوفدی برسیدهمه اعیان و بزرگان نشابور و هراه 
 همچنین جمله‌ی راهم به سلامت می‌بردنه در آن طبع ملالت نه در آن طوع اکراه 
 تا به جایی که مرا داد همی مسحی و کفشتا به حدی که همی داد خرم را جو و کاه 
 خوف جیحون مگر اندر سخنم پیدا شدکه حدیثم همه ره بود ز انهار و میاه 
 رخ به من کرد و مرا گفت کزین جوی مترسای ز ناجسته و ناگشته ز جویت آگاه 
 به شنا کرد مرا گفت که این جوی ببینای بسا جسته و من دیده ز جوی و از چاه 
 اندر آن عهد که تعلیم همی داد آنجاکند کرت به زبان راند که ماشاء الله 
 بالله ار نیمه‌ی این باشد جیحون صد بارعبده پیش نبشتستست بدین جوی و فداه 
 گفتم آری چو چنین است مرا باکی نیستکه ز ما منع نیاید ز شما استکراه 
 چون به جیحون برسیدیم ز من هوش برفتگفت لا حول و لا قوة الا بالله 
 باز از آن ساده دلیهای حکیمان آوردچه کنم تا نکند مصلحت خویش تباه 
 رفت و بربست ازاری و به جیحون درجستدست‌اندازان بگذشت به یک‌دم به شناه 
 باز بازآمد و گفتا که بدیدی سهلستدرنشین خیز و مکن وقت گذشتن بی‌گاه 
 کشتی آورد و نشستیم درو هر دو به همچون دو یار او همه یاری‌ده و من یاری‌خواه 
 او چو شیری به یکی گوشه‌ی کشتی بنشستمن سر اندر زن و بیرون‌زن همچون روباه 
 آخرالامر چو کشتی به سلامت بگذشتجستم از کشتی و آمد به لب کشتی گاه 
 عرصه‌ای دیدم چون جان و جوانی به خوشیشادی‌افزای چو جان و چو جوانی غم‌کاه 
 گفتم ای بخت بهشتست سواد ترمدگفت راضی مشو از روضه‌ی رضوان به گیاه 
 باش تا شهر ببینی و درو باد ملکباش تا قلعه ببینی و درو عرض سپاه 
 تا درین بودم گردی ز در شهر بخاستگفتم آن چیست مرا گفت جنیبت‌کش شاه 
 آفرین کردم بر شاه که اندر دو جهانشآفریننده ز هر حادثه داراد نگاه 
 آمد القصه و آورد جنیبت پیشمدیده‌ی من چو در آن شکل و شبه کرد نگاه 
 استری بود سیه زیر مغرق زینیراست چون تیره شبی بسته برو یک شبه ماه 
 بوسه دادم سم و زانو و رکابش هر سهگفتم ای روز براق از تو چو رنگ تو سیاه 
 به سعادت به سوی آخر خود باز خرامکه ترا پایه بلندست و مرا ره کوتاه 
 این همی گفتم و او دست همی کوفت که نیترک فرمان به همه روی گناهست گناه 
 متنبه شدم و قصد عنانش کردمبخت آنجا به من و پایه‌ی من کرد نگاه 
 گفت ما را به در شاه فراموش مکنکه چو ماهست کنون گرد رکابت پنجاه 
 گفتم آخر نه همانا که من آن‌کس باشمکه به پاداش چنین سعی کنم باد افراه 
 کردمش خوشدل و پس پای درآوردم و راندتا بدان سده که از سدره فزونست به جاه 
 سده‌ی درگه اعلای خداوند جهانکه سلاطین جهان سجده برندش به جباه 
 شاه حیدر دل هاشم تبع احمد نامکه ز گردونش سریرست و ز خورشید کلاه 
 آنکه با خنجر او هست قضا کارافزایوانکه در حضرت او هست قدر کارآگاه 
 درشدم جان به طرب رقص‌کنان در پی بختگویی اندر سر من هوش نوایی زد و راه 
 چون ازو حاجب بارم بستد مسکین گفتآه آمد به سرم آنچه گمان بردم آه 
 حاجبش گفت معاذالله ازو باز مگردویحک آن رشته همه ساله چنین باد دوتاه 
 هردو ما را به سر مائده بردند که چشمتا نشد صایم ما زاغ نگفتند صلاه 
 چو ز ابرام لبم دست ملک فارغ شدگفت بختم خنکا موزه بنه کفش بخواه 
 زین قدم من چو روی گشته و بختم چو ردیفحالها نیز بگردد ز نسق گاه به گاه 
 نه کلیمی تو برین کوه که گیری کم تیهنه عزیزی تو درین مصر که گیری کم چاه 
 بیتکی چند بخوان لایق این حال و بروبر غلامان ملک تنگ چه داری خرگاه 
 همچنان کردم و این شعر ادا کردم و رفتجان از آن رجعت بر فور پر از واشوقاه 
 پای یالیت ز پس دست مناجات ز پیشکای بهستی تو بر هرچه وجودست گواه 
 بخت بیدار ملک را ملکا دایم دارتا جهان هرگز ازین خواب نگردد آگاه