انوری (قصاید)/به نیک طالع و فرخنده روز و فرخ فال

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(به نیک طالع و فرخنده روز و فرخ فال)
'


 به نیک طالع و فرخنده روز و فرخ فالبه سعد اختر و میمون زمان و خرم حال 
 به بارگاه وزارت به فرخی بنشستخدایگان وزیران و قبله‌ی آمال 
 نظام مملکت و صدر دین و صاحب عصرسپهر رفعت و قدر و جان عز و جلال 
 محمدآنکه به اقبال او دهد سوگندروان پاک محمد به ایزد متعال 
 زمانه بخشش و خورشیدرای و گردون‌قدرکریم‌طبع و پسندیده‌فعل و خوب‌خصال 
 ببسته از پی حکمش میان زمین و زمانگشاده از پی حمدش زبان نسا و رجال 
 به گام عقل مساحت کند محیط فلکبه نور رای تصور کند خیال حیال 
 بهجنب قدر بلندش مدار انجم پستبه پیش رای مصیبش زبان حجت لال 
 به کینش اندر مضمر عنا و محنت و مرگبه مهرش اندر مدغم بقا و نعمت و مال 
 حواله کرد به دیوان و مهر و کینش مگرخدای نامه‌ی ارواح و قسمت آجال 
 به فر دولت او شیر فرش ایوانشتواند ار بکند شیر چرخ را چنگال 
 به حشمتش بکند دیده تیهو از شاهینبه قوتش بکند پنجه روبه از ریبال 
 ز بیم او همه عمر استخوان دشمن اوستچو از بخار دخانی زمین گه زلزال 
 ز دست بخشش او حاکی است اشک سحابز حزم محکم او راوی است سنگ جبال 
 دلش ملال نداند همی به بخشش و جودمگر ز بخشش و جودش ملول گشت ملال 
 تو آن کسی که سپهرت نپرورید نظیرتو آن کسی که خدایت نیافرید همال 
 عنایتی بد و صلصال، اصل آدم و تواز آن عنایت محضی و آدم از صلصال 
 به قدر و جاه و شرف از کمال بگذشتیدرست شد که کمالیست از ورای کمال 
 اگر به کوه برند از عنایت تو نشانوگر به بحر برند از سیاست تو مثال 
 در آن بنفشه به جای خاره‌ی صلبوزین پشیزه بریزد ز پشت ماهی دال 
 فلک خرام سمند ترا سزد که بودجهان به زیر رکاب و فلک به زیر نعال 
 ز نعل مرکب و از طبل باز تو گیرندهلال و بدر به چرخ بلند بر اشکال 
 مه نوی تو به ملک اندر از خسوف مترساز آنکه راه نباشد خسوف را به هلال 
 چگونه یازد بدخواه زی تو دست جدلچگونه آرد بدگوی با تو پای جدال 
 که شیر رایت قهرت چو کام بگشایدفرو شوند هزبران به گوشها چو شکال 
 نهان از آن ننماید ضمیر او که دلشز تف هیبت تو همچو لب شکسته سفال 
 چو باد در قفس انگار کار دولت خصماز آنکه دیرنپاید چو آب در غربال 
 شد آنکه دشمن تو داشت گربه در انبانکنون گهست که با سگ درون شود به جوال 
 بزرگوارا من بنده گرچه مدت دیربه خدمتت نرسیدم ز گردش احوال 
 بخیر بر تو دعا کرده‌ام همی شب و روزبطبع بر تو ثنا گفته‌ام همی مه و سال 
 به خدمت تو چنان تشنه بوده‌ام بخدایکه هیچ تشنه نباشد چنان به آب زلال 
 به بخت تیره‌ی برگشته گفتم آخر همبه کام باز بگردد سپهر خیره منال 
 جمال جاه تو از پرده برگشاید رویهمان قدر تو بر بنده گستراند بال 
 بحق خاتم و کلک تو بر یسار و یمینکه بی‌تو باز ندانسته‌ام یمین ز شمال 
 به بند چرخ بدم بسته تاکنون که گشادخدای بر من و بر دیگران در اقبال 
 به ایمنی و خوشی در سرای عمر بمانبفرخی و فرح بر سریر ملک ببال 
 ز رشک چهره‌ی بدخواه تو چو زر عیارز اشک دیده‌ی بدگوی تو چو بحر طلال 
 مباد اختر خصم ترا سعود و شرفمباد کوکب خبت ترا هبوط و زوال