انوری (قصاید)/باغ سرمایه‌ی دگر دارد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(باغ سرمایه‌ی دگر دارد)
'


 باغ سرمایه‌ی دگر داردکان شد از بس که سیم و زر دارد 
 هیچ طفل رسیده نیست دروکه نه پیرایه‌ی دگر دارد 
 می‌نماید که از رسیدن عیدچون همه مردمان خبر دارد 
 طبع بر کارگاه شاخ نگرکه چه دیبای شوشتر دارد 
 گل رعنا به یاد نرگس مستجام زرین به دست بر دارد 
 بلبل اندر هوای بزم وزیرصد نوای عجب ز بر دارد 
 ابر بی‌کوس رعد می‌نرودتا گل اندر جهان حشر دارد 
 گر ز بیجاده تاج دارد گلزیبدش ملک نامور دارد 
 بر ریاحین به جملگی ملکستنه سر و کار مختصر دارد 
 نی کدامست وز کجا باریکه ز فیروزه صد کمر دارد 
 هر زمانی چنار سوی فلکبه مناجات دست بر دارد 
 مگر اندر دعای استسقاستورنه او با فلک چه سر دارد 
 پیش پیکان گل ز بیم گشادهر شب از هاله مه سپر دارد 
 با بقایای لشکر سرماگر صبا عزم کر و فر دارد 
 تیغ در دست بید می‌چکندوز چه معنی زره شمر دارد 
 در چنین موسمی که باغ هنوزکس نداند چه مدخر دارد 
 یاسمین را ببین که تا دو سه روزبی‌رفیقان سر سفر دارد 
 دهن لاله چون دهان صدفابر پیوسته پر گهر دارد 
 لاله گویی که بر زبان همه روزمدح دستور دادگر دارد 
 تا که اندر دعا و مدح وزیرلب لعلش همیشه تر دارد 
 ناصر دین که شاخ دولت و دیناز معالیش برگ و بر دارد 
 طاهربن المظفر آنکه خدایهمه وقتیش با ظفر دارد 
 آنکه گیتی ز شکر هستی اویک دهان سر به سر شکر دارد 
 وانکه از عشق نام و صورت اوخاک سمع و هوا بصر دارد 
 رایش اندر نظام کار جهاناز قضا سعی بیشتر دارد 
 کلکش اندر بیان باطل و حقکمترین مستمع قدر دارد 
 دستش ار واهب حیات نشددر جمادات چون اثر دارد 
 اثری بیش از این بود که دروکلک نطق و نگین نظر دارد 
 کسوت قدر اوست آن کسوتکز نهم چرخ آستر دارد 
 در نه اقلیم آسمان حکمشکارداران خیر و شر دارد 
 زاتش باس اوست اینکه هواشروز و شب شعله و شرر دارد 
 زده‌ی پشت پای همت اوستهرچه ایام خشک و تر دارد 
 سعد اکبر که از سعادت عامخویشتن در جهان سمر دارد 
 هنرش زاسمان بپرسیدمکز چه این اختصاص و فر دارد 
 گفت شاگرد رای دستورستبس بود گر همین هنر دارد 
 ای به جایی که رایت ار خواهدرسم شب از زمانه بردارد 
 ناید اندر کرشمه‌ی نظرتهرچه تقدیر منتظر دارد 
 کلبه‌ای از جهان جاه تو نیستفوق و تحتی که جانور دارد 
 چشم بخت تو در جهان‌بانیسال و مه سرمه‌ی سهر دارد 
 فتنه زان سوی خوابگاه فناروز و شب شیوه‌ی حذر دارد 
 عرصه‌ی ساحت تو چیست سپهرکاختر و برج و ماه و خور دارد 
 روضه‌ی مجلس تو چیست بهشتکه فنا از برون در دارد 
 حیرت نعمت تو چو جذر اصمیک جهان عقل گنگ و کر دارد 
 مهر تو از بهشت دارد قدرخشم تو صولت سقر دارد 
 عقل آزاد بر تو می‌نرسدکه جهان جمله زیر پر دارد 
 مرغ فکرت کجا رسد که هنوزرشته در دست خواب و خور دارد 
 نیمه‌ای زین سوی ولایت تستهر ولایت که آن فکر دارد 
 پدر اول آدم آنکه وجودنه ز مادر نه از پدر دارد 
 قبله‌ی آسمانیان زانستکه چو تو در زمین پسر دارد 
 در دریای دهر کیست؟ توییوین سخن عقل معتبر دارد 
 گوهرت زانکه زبده‌ی بشرستجای در حیز بشر دارد 
 آفتاب ار زبرترست چه شدکار گوهر نه مستقر داد 
 جرم خاشاک را از آن چه شرفکاب دریاش بر زبر دارد 
 به تحمل چو تو نگردد خصمخود ندارد هنوز و گر دارد 
 چون کلیم و مسیح کی باشدهرکه چوب کلیم و خر دارد 
 خصم چندان هوس پزد که تراحلم بر عفو ماحضر دارد 
 دیو چندان علم زند که نبیمکه بی‌سایه‌ی عمر دارد 
 با خلاف تو دست کیست یکیکه نه یک پای در سقر دارد 
 نوح پیغمبری که بر اعداقهرت اعجاز لاتذر دارد 
 شکر این در جهان که یارد کردآنکه توفیق راهبر دارد 
 کاب در جوی تست و چرخ چو پلدشمنان را لگد سپر دارد 
 تا ز تکرار دور چنبر چرخبر جهان خیر و شر گذر دارد 
 روز عمر تو باد کز پی تستکه شب انس و جان سحر دارد 
 بر کران بادی از خطر که جهانبه تو دارد اگر خطر دارد 
 چون گل از خنده لب مبند که خصمداغ چون لاله بر جگر دارد