انوری (قصاید)/ای چو عقل اول از آلایش نقصان بری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای چو عقل اول از آلایش نقصان بری)
'


 ای چو عقل اول از آلایش نقصان بریچون سپهرت بر جهان از بدو فطرت برتری 
 مسند تست آن کزو عالی نسب شد کبریاپایه‌ی تست آن کزو ثابت قدم شد مهتری 
 سایه و خورشید نتوانند پیمودن تمامگر ز جاه خویش در عالم بساطی گستری 
 تا تو باشی مشتری را صدر و مسند کی رسدگر دوات زر شود خورشید پیش مشتری 
 تو در آن جمع بدین منصب رسیدستی کزوماه با پیکی برون شد زهره با خنیاگری 
 باز پس ماند ز همراهیت اگر آصف بودکاروانی کی رسد هرگز به گرد لشکری 
 آصف ار آن ملک را ضبط آنچنان کردی به رایگم کجا کردی سلیمان مدتی انگشتری 
 فرق باشد خاصه اندر جلوه‌گاه اعتبارآخر از نقش الهی تا به نقش آزری 
 آن شنیدستی که روزی کلکت از روی عتابآنکه بی‌تمکین او ناید ز افسر افسری 
 گفت نیلوفر چو کلک از آب سر بیرون کشدکیست او تا پیش کلک اندر سرش افتد سری 
 آفتاب از بیم آن کین جرم را نسبت بدوستهمچو کلکت زرد شد بر گنبد نیلوفری 
 گر نفاذ دیو بندت باس آهن بشکنددرع داودی کند در دستها زین پس پری 
 ای به جایی در خداوندی کز آنسو جای نیستمی‌توانی چون همی از آفرینش بگذری 
 بر بساط بارگاهت جای می‌جست آفتابچرخ گفتش خویش را چند بر جایی بری 
 باد را هردم بساطت گوید ای بیهوده‌روعرش داری زیر پاهان تا به غفلت نسپری 
 در چنین حضرت که از فرط تحیر گم شودسمت وزن و قافیت بر بونواس و بحتری 
 از قصور مایه یا از قلت سرمایه دانگر تحاشی می‌کند از خدمت تو انوری 
 تو خود انصافش بده در بارگاه آفتابهیچکس خفاش را گوید چرا می‌ننگری 
 گر خلافی رفتش اندر وعده روزی درگذارمشمر از عصیان و خود دانم ز خدمت بشمری 
 ور ز روی بندگی ترتیب نظمی می‌کندتا ازو روزی چنان کز بندگان یاد آوری 
 عقل فتوی می‌دهد کین یک تجاوز جایزستورنه حسان کیست خود در معرض پیغمبری 
 راستی به، طوطیان خطه‌ی اسلام رابا وجودت خامشی دانی چه باشد کافری 
 نیست مطلوبش مواجب زانکه در هر نوبتیبی‌تقاضا خود خداوندا نه آن غم می‌خوری 
 اندرین نوبت خرد تهدید می‌کردش که هانجای می بین حاصلت زیفست و ناقد جوهری 
 عشق گفت ای انوری دانی چه منیوش این سخنشاعری سودا مپز رو ساحری کن ساحری 
 لیکن ار انصاف خواهی هیچ حاجت نیستتتا طریق فرخی گویی و طرز عنصری 
 چون بگفتی صدر دنیا صاحب عادل عمرمدح کلی گفته شد دیگر چه معنی پروری 
 سایه‌ی او بس ترا بر سر که اندر ضمن اونوربخش اختران ننهاد جز نیک‌اختری 
 چاکر او باش آیا گر مسلم گرددتبس خداوندی که بر اقران کنی زان چاکری 
 تا بود در کارگاه عالم کون و فسادچار ارکان را بهم گه صلح و گاهی داوری 
 بسته بادا بر چهار ارکان به مسمار دوامدور عمرت زانکه عالم را تو رکن دیگری 
 پایه‌ی گردون مسلم دور گردون زیردستسایه‌ی سلطان مربی حفظ یزدان بر سری 
 از جهان برخور بدان منگر که در خورد تو نیستنیست او در خورد تو لیکن تو او را درخوری