انوری (قصاید)/ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری)
'


 ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبریوز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری 
 کار آب نافع اندر مشرب من آتشیستشغل خاک ساکن اندر سکنه‌ی من صرصری 
 آسمان در کشتی عمرم کند دایم دو کاروقت شادی بادبانی گاه انده لنگری 
 گر بخندم وان به هر عمریست گوید زهرخندور بگریم وان همه روزیست گوید خون‌گری 
 بر سر من مغفری کردی کله وان درگذشتبگذرد بر طیلسانم نیز دور معجری 
 روزگارا چون ز عنقا می‌نیاموزی ثباتچون زغن تا چند، سالی مادگی سالی نری 
 به بیوسی از جهان دانی که چون آید مراهمچنان کز پار گین امید کردن کوثری 
 از ستمهای فلک چندانکه خواهی گنج هستواثقم زیرا که با من هم بدین گنبد دری 
 گوییا تا آسمان را رسم دوران آمده استداده‌اندی فتنه را قطبی بلا را محوری 
 گر بگرداند به پهلو هفت کشور مر ترایک دم از مهرت نگوید کز کدامین کشوری 
 بعد ما کاندر لگدکوب حموادث چند سالبخت شومم حنجری کردست و دورش خنجری 
 خیر خیرم کرد صاحب تهمت اندر هجو بلختا همی گویند کافر نعمت آمد انوری 
 قبه‌ی اسلام را هجو ای مسلمانان که گفتحاش لله بالله ار گوید جهود خیبری 
 آسمان ار طفل بودی بلخ کردی دایگیشمکه داند کرد معمور جهان را مادری 
 افتخار خاندان مصطفی در بلخ و منکرده هم سلمانی اندر خدمتش هم بوذری 
 مجد دین بوطالب آن عالم که گمره شد دروعقل کل آن کرده از بیرون عالم ازهری 
 آن نظام دولت و دین کانتظام عدل اودر دل اغصان کند باد صبا را رهبری 
 آنکه نابینای مادرزاد اگر حاضر شوددر جبین عالم آرایش ببیند مهتری 
 در پناه سده‌ی جاه رعیت‌پرورشبر عقاب آسمان فرمان دهد کبک دری 
 هم نبوت در نسب هم پادشاهی در حسبکو سلیمان تا در انگشتش کند انگشتری 
 مسند قاضی القضاة شرق و غرب افراشتهآنکه هست از مسندش عباسیان را برتری 
 آنکه پیش کلک و نطقش آن دو سحر آنگه حلالصد چو من هستند چون گوساله پیش سامری 
 آب و آتش را اگر در مجلسش حاضر کننداز میان هر دو بردارد شکوهش داوری 
 کو حمیدالدین اگر خواهی که وقتی در دو لفظمطلقا هرچ آن حمیدست از صفتها بشمری 
 در زمان او هنر نشگفت اگر قیمت گرفتگوهرست آری هنر او پادشاه گوهری 
 خواجه‌ی ملت صفی‌الدین عمر در صدر شرعآنکه نبود دیو را با سایه‌ی او قادری 
 مفتی مشرق امام مغرب آنک از رتبتشعرش زیبد منبرش کوتاه کردی منبری 
 حکم دین هر ساعت از فتوای او فربه‌ترستدیده‌ای فربه کنی چون کلک او از لاغری 
 احتساب تقوی او دید ناگه کز کسوفآفتاب اندر حجاب مه شد از بی‌چادری 
 از رخش هر روز فال مشتری گیرد جهانکیست آن‌کو نیست فال مشتری را مشتری 
 ذوالفقار نطق تاج‌الدین شریعت را به دستآن به معنی توامان با ذوالفقار حیدری 
 بلبل بستان دین کز وجد مجلسهای اوصبح را چون گل طبیعت گشت پیراهن دری 
 توبه کردندی اگر دریافتندی مجلسشهم مه از نمامی و هم زهره از خنیاگری 
 من نمی‌دانم که این جنس از سخن را نام چیستنی نبوت می‌توانم گفتنش نی ساحری 
 ساقیان لهجه‌ی او چون شراب اندر دهندهوش گوید گوش را هین ساغری کن ساغری 
 بازوی برهان ز تقریر نظام‌الدین قویستآنکه از تعظیم کردی جبرئیلش چاکری 
 آنکه بر اسرار شرع اندر زمان واقف شویاز ورقهای ضمیرش یک ورق گر بنگری 
 نامدی اوراق اطباق فلک هرگز تمامگر ضمیر او نکردی علم دین را دفتری 
 وارثان انبیا اینک چنین باشند کوستعلم و تقوی بی‌نهایت پس تواضع بر سری 
 در ثنای او اگر عاجز شوم معذور دارتا کجا باشد توان دانست حد شاعری 
 لاشه‌ی ما کی رسد آنجا که رخش او کشندکاروانی کی رسد هرگز به گرد لشکری 
 با چنین سکان که گر از قدرشان عقدی کنندفارغ آید چرخ اعظم از چه از بی‌زیوری 
 هجو گویم بلخ را هیهات یارب زینهارخود توان گفتن که زنگارست زر جعفری 
 بالله ار بر من توان بستن به مسمار قضاجنس این بدسیرتی یا نوع این بدگوهری 
 خاتم حجت در انگشت سلیمان سخنافترا کردن بدو درگیرد از دیو و پری 
 باز دان آخر کلام من ز منحول حسودفرق کن نقش الهی را ز نقش آزری 
 عیش من زین افترا تلخی گرفت و تو هنوزچربک او همچنان چون جان شیرین می‌خوری 
 مرد را چون ممتلی شد از حسد کار افتراستبد مزاجان را قی افتد در مجالس از پری 
 چون مر او را واضع خر نامه گیرد ریش گاوگاو او در خرمن من باشد از کون خری 
 آن نمی‌گویم که در طی زبان ناورده‌امآن هجا کان نزد من بابی بود از کافری 
 گر به خاطر بگذرانیدستم اندر عمر خویشیابیم چونان که گرگ یوسف از تهمت بری 
 جاودان بیزارم از ذاتی که بیزاری ازوهست در بازار دین صراف جان را بی‌زری 
 آن توانایی و دانایی که در اطوار غیبدام بدبختی نهاد و دانه‌ی نیک‌اختری 
 آنکه تاثیر صبای صنع او را آمدستگل‌فشان اختران بر گنبد نیلوفری 
 آنکه خار اژدها دندان عقرب نیش راشحنگی دادست بر اقطاع گلبرگ طری 
 تا به زلف سایه‌ی شب خاک را تزیین ندادروز بر گوش شفق ننهاد زلف عنبری 
 باز شد چون قدرتش گیسوی شب را شانه کرددر خم ابروی گردون دیدهای عبهری 
 بزم صنعش را زنیلوفر چو گردون عود سوختآفتاب و آب کرد این آتشی آن مجمری 
 آنکه اندر کارگاه کن فکان ابداع اوبی‌اساس مایه‌ای از مایهای عنصری 
 داد یک عالم بهشتی روز ازرق‌پوش راخوشترین رنگی منور بهترین شکلی‌گری 
 وآنکه عونش بر تن ماهی و بر فرق خروسپیرهن را جوشنی داد و کله را مغفری 
 آنکه گر آلای او را گنج بودی در عددنیستی جذر اصم را غبن گنگی و کری 
 آنکه بر لوح زبانها خط اول نام اوستاین همی گوید اله آن ایزد و آن تنگری 
 آنکه از ملکش خراسی دیده باشی بیش نهگر روی بر بام این سقف بدین پهناوری 
 آنکه قهرش داد انجم را شیاطین افکنیوانکه لطفش داد آتش را سمندر پروری 
 آنکه در امعای کرمی از لعاب چند برگکار او باشد نهادن کارگاه ششتری 
 آنکه در احشای زنبوری کمال رافتشنوش را با نیش داد از راه صحبت صابری 
 آنکه از تجویف نالی ساقی احسان اوجام گه خوزی نهد بر دستها گه عسکری 
 آنکه چون بر آفرینش سرفرازی کرد عقلگفت می را گوشمالش ده به دست مسکری 
 آنکه ترک یک ادب بر پیشگاه حضرتشوقف کرد ابلیس را بر آستان مدبری 
 آنکه آدم را عصی آدم ز پا افکنده بودگرنه از ثم اجتباه اوش دادی یاوری 
 آنکه قوم نوح را از تندباد لاتذردردودم کرد از زمین آسیب قهرش اسپری 
 آنکه چون خلوت سرای خلتش خالی کندشعله ریحانی کند آنجا نه اخگر اخگری 
 آنکه دشتی جادویی را در عصایی گم کندیک شبان از ملک او بی‌تهمت مستنکری 
 آنکه نیل مادری بر چهره‌ی مریم کشیدحفظ او بی‌آنکه باطل شد جمال دختری 
 آنکه از مهری که بودی مصطفی را برکتفمهر کردست از پس عهدش در پیغمبری 
 آنکه از ایمای انگشتش دو گیسو بند کرداز چه از یک آینه بر سقف چرخ چنبری 
 آنکه بر دعویش چون برهان قاطع خواستنددر زبان سوسمار آورد حجت گستری 
 آنکه گر بر اسب فکرت جاودان جولان کنیاز نخستین آستان حضرتش درنگذری 
 آنکه هم در عقل ممنوعست و هم در شرع شرکجز به ذاتش گر به عزم وقصد سوگندی خوری 
 اندرین سوگند اگر تاویل کردم کافرمکافری باشد که در چون من کسی این ظن بری 
 خود بیا تا کج نشینم راست گویم یک سخنتا ورق چون راست بنیان زین کژیها بستری 
 چون مرا در بلخ هم از اصطناع اهل بلخدق مصری چادری کردست و رومی بستری 
 بر سر ملکی چنان فارغ نباشد کس چو منحبذا ملکی که باشد افسرش بی‌افسری 
 دی ز خاک خاوران چون ذره مجهول آمدهگشته امروز اندرو چون آفتاب خاوری 
 با چنانها این چنینها زاید از خاطر مراای عجب از آب خشکی آید از آتش تری 
 این همه بگذار آخر عاقلم در نفس خویشکادمی را عقل هست از ممکنات اکثری 
 پس چه گویی هجو گویم خطه‌ای راکز درشگر درآید دیو بنهد از برون مستکبری 
 تا تو فرصت‌جوی گردی وز کمین‌گاه حسدغصه‌ی ده ساله را باری به صحرا آوری 
 هیچ عاقل این کند جز آنکه یکسو افکنداصل نیکو اعتقادی، رسم نیکو محضری 
 دشمنان را مایه دادن نزد من دانی که چیستجمع کردن موش دشتی با پلنگ بربری 
 مستقیم احوال شو تا خصم سرگردان شودبس که پرگاری کند او چون تو کردی مسطری 
 این دقایق من چنان ورزم که از بی‌فرصتیسکته گیرد این و آن گر بوفراس و بحتری 
 از عقاب و پوستینش گر نگوید به بودگرچه در دریا تواند کرد خربط گازری 
 چند رنجی کز قبولم تازه شاخی می‌دمدهرکجا پنداری ای مسکین که بیخی می‌بری 
 رو که از یاجوج بهتان رخنه هرگز کی فتدخاصه در سدی که تاییدش کند اسکندری 
 یک حکایت بشنوی هم از زبان شهر خویشتا در این اندیشه باری راه باطل نسپری 
 دی کسی در نقص من گفت او غریب شهر ماستبلخ گفت اینهم کمال اوست چند ار منکری 
 او غریب اندر جهان باشد چو از رتبت مراآسمان هر ساعتی گوید زمین دیگری 
 خاک پای اهل بلخم کز مقام شهرشانهست بر اقران خویشم هم سری هم سروری 
 حبذا تاریخ این انشا که فرمانده به بلخرایت طغرل تکینی بود و رای ناصری