انوری (قصاید)/ای قاعده‌ی تازه ز دست تو کرم را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای قاعده‌ی تازه ز دست تو کرم را)
'


 ای قاعده‌ی تازه ز دست تو کرم راوی مرتبه‌ی نو ز بنان تو قلم را 
 از سحر بنان تو وز اعجاز کف تستگر کار گذاریست قلم را و کرم را 
 تقدیم تو جاییست که از پس روی آنافلاک عنان باز کشیدند قدم را 
 دین عرب و ملک عجم از تو تمامستیارب چه کمالی تو عرب را و عجم را 
 اجرام فلک یک به یک اندر قلم آرندگر عرض دهد عارض جاه تو حشم را 
 بر جای عطارد بنشاند قلم توگر در سر منقار کشد جذر اصم را 
 ای در حرم جاه تو امنی که نیایداز بویه‌ی او خواب خوش آهوی حرم را 
 آن صدر جهانی تو که در شارع تعظیمهمراه دوم گشت حدوث تو قدم را 
 از بهر وجود تو که سرمایه‌ی اشیاستنشگفت که در خانه نشانند عدم را 
 با دایه‌ی عفو و سخطت خوی گرفتندچون ناف بریدند شفا را و الم را 
 تا خاک کف پای ترا نقش نبستنداسباب تب لرزه ندادند قسم را 
 انصاف بده تا در انصاف تو بازستغمخوارتر از گرگ شبان نیست غنم را 
 سوهان فلک تا گل عدل تو شکفتستتیزی نتواند که دهد خار ستم را 
 برتر نکشد قدر ترا دست وزارتافزون نکند سعی شمر ساحت یم را 
 گر شاه‌نشان خواجه بود خواجگی اینستروز است و درو شک نبود هیچ حکم را 
 از حاصل گیتی چو تویی را چه تمتعاز خاتم خضرا چه شرف خنصر جم را 
 زین پیش به اندازه‌ی هر طایفه مردمآوازه‌ی اعزاز قوی بود نعم را 
 امروز در ایام تو آن صیت نداردبیچاره نعم چون تو شدی مایه کرم را 
 دودی که سر از مطبخ جود تو برآردآماده‌تر از ابر بود زادن نم را 
 آنجا که درآید به نوا بلبل بزمتجز جغد زیارت نکند باغ ارم را 
 روزی که دوان بر اثر آتش شمشیرچون باد خورد شیر علم شیر اجم را 
 در نعره خناق آرد و در جلوه تشنجگر باس تو یاری ندهد کوس و علم را 
 یک ناله که کلک تو کند در مدد ملکآنجا که عدو جلوه دهد بخت دژم را 
 با فایده‌تر زانکه همه سال و همه روزاز شست کمان ناله دهد پشت به خم را 
 در همت تو کس نرسد زانکه محالستپیمودن آن پایه مقاییس همم را 
 خصم ار به کمال تو تبشه نکند بهتا می‌چکند بازوی بی‌دست علم را 
 بختت نه هماییست که ره گم کند اقبالگر نیل کشد دشمن بدبخت ورم را 
 بدخواه تو در سکنه‌ی این تخته‌ی خاکیصفریست که بیشی ندهد هیچ رقم را 
 حساد ترا در بدن از خوف تو خون نیستور هست چنان نیست که اصناف امم را 
 سبابه‌ی بقراط قضا یک حرکت یافتشریان عدوی تو و شریان بقم را 
 جمره است مگر خصم تو زیرا که نپایددر هیچ عمل منصب او بیش سه دم را 
 تا خاک ز آمد شد هر کاین و فاسدپرداخته و پر نکند پشت و شکم را 
 بر پشت زمین باد قرارت به سعادتکاندر شکم چرخ تویی شادی و غم را 
 در بارگهت شیوه‌ی حجاب گرفتهبهرام فلک نظم حواشی و خدم را 
 در بزمگهت چهره به عیوق نمودهناهید فلک شعبده‌ی مثلث و بم را 
 خاک درت از سجده‌ی احرار مجدرتا سجده برد هیچ شمن هیچ صنم را 
 این شعر بر آن وزن و قوافی و ردیفستکامروز نشاطی است فره فضل و کرم را