انوری (قصاید)/ای فخر کرده دین خدای از مکان تو

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای فخر کرده دین خدای از مکان تو)
'


 ای فخر کرده دین خدای از مکان تووی پشت ملک و روی جهان آستان تو 
 ای کرده ملک را متمکن مکان تووی مقصد زمین و زمان آستان تو 
 ای چرخ پست از بر رای رفیع تووی ابر زفت در بر بذل بنان تو 
 ذات مقدس تو جهانیست از کمالیک جزو نیست کل کمال از جهان تو 
 گر بر قضا روان شودی امر هیچ‌کسراه قضا ببستی امر روان تو 
 آرام خاک تابع پای و رکاب تستتعجیل باد واله دست و عنان تو 
 رازی که از زمانه نهان داشت آسمانراند در این زمانه همی بر زبان تو 
 اسرار عالمش به حقیقت یقین شودهر کو کند مطالعه لوح گمان تو 
 جوزا به پیش طالع سعدت کمر ببستچون دست بخت بست کمر بر میان تو 
 الا زبان رمح ترا آسمان نگفتکای سر فتح سخره‌ی کشف و بیان تو 
 بر آتش اثیر نهادند اخترانرمح سماک از چه، ز سرم سنان تو 
 گر با زمانه تیغ تو گوید که آب فتحاندر کدام چشمه بود گوید آن تو 
 بر ذروه‌ی وجود رساند خدنگ خویششست شهاب اگر به کف آرد کمان تو 
 دست اجل عنان املها کند سبکچون استوار گشت رکاب گران تو 
 گر بر جهان جاه تو گردون گذر کندره تا ابد برون نبرد ز آستان تو 
 جاهت جهان تست و دو گیتی به اسرهاشهری و روستایی اندر جهان تو 
 از رسمهای خوب تو اصل زمانه رافهرست نامهای هنر شد زمان تو 
 وز وعده‌ی طبیعی و جود تکلفینام و نشان نماند ز نام و نشان تو 
 آن روز کافرینش آدم تمام شدشد در ضمان روزی نسلش به نان تو 
 جاوید از امتلا چو قناعت شود نیازگر یک رهش طفیل برد طفیل برد میهمان تو 
 با پادشا منادی اقبال هر زمانگوید که ای زمین و زمان در امان تو 
 تو قهرمان ملک خدایی و ظل اووینانج باد ظل تو و قهرمان تو 
 ای حکم تو چو حکم قضا بر جهان روانساکن مباد مسرع حکم روان تو 
 زودا که حکم توبره‌ی مرغزار چرخبر خوان مه نهاده بر سوی خوان تو 
 من بنده مدتی است که در پیش خاص و عامرطب اللسانم از تو آیین و سان تو 
 گاهم حدیث خنجر گوهرنگار تستگاهم ثنای خاطر گوهرفشان تو 
 عمریست تا دو دیده چو نرگس نهاده‌امدر آرزوی مجلس چون بوستان تو 
 آخر خدای عزوجل کرد روزیمبوسیدن دو دست چو دریا و کان تو 
 تا آسمان به ماه مزین بود مبادماه بقا فرو شده از آسمان تو 
 جان ترا بقای فلک باد و بر فلکسوگند اختران به بقا و به جان تو 
 حزم تو پاسبان جهان باد و در جهاندایم قضا به عین رضا پاسبان تو 
 افتاده تا که سایه بود ضد آفتاببر چرخ پیر سایه‌ی بخت جوان تو 
 فرخنده و مبارک و میمون و سعد بادنوروز و مهرگان و بهار و خزان تو