انوری (قصاید)/ای فخر همه نژاد آدم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای فخر همه نژاد آدم)
'


 ای فخر همه نژاد آدمای سیده‌ی زنان عالم 
 روح‌القدس از پی تفاخرمهر تو نهاد مهر خاتم 
 سلطانت کریمةالنسا خواندشد ذات شریف تو مکرم 
 راضی ز تو ای رضیةالدینجبار تو ذوالجلال اکرم 
 در خدمت طالع تو داردسعد فلکی دو دست برهم 
 بر خستگی نیازمندانپیوسته ز لطف تست مرهم 
 اسبی که عنان‌کش تو باشدزاقبال شود چو رخش رستم 
 عمرت ندب هزار گرددنراد فلک اگر زند دم 
 روح‌الله اگر چه بود عیسیتو راحت روح و آن دل هم 
 موجود شداز تو جود و احسانچونان که مسیح شد ز مریم 
 اقبال تو بر فزون به هر روزدر دولت خسرو معظم 
 آن پادشهی که خسروان رااز هیبت او فرو شود دم 
 از ورد و تضرعت سحرگاهبنیاد بقای اوست محکم 
 با خاک در تو ز ایران راستبر چهره صفای آب زمزم 
 در مدح و ثنات شاعران‌راستتشریف و صلات خز معلم 
 ارواح ملک به ناله آمدصوت تو گرفت چون ترنم 
 جز بر تو ثنا و مدح گفتنباشد چو تیمم و لب یم 
 احباب ترا به زیر رانستز اقبال توبارگی و ادهم 
 اعدای ترا زه گریبانطوقیست بسان مار ارقم 
 از قربت تو سرور و شادیوز فرقت تو مراست ماتم 
 گیرد فلک ار بخشک ریشممن در ندهم به خویشتن نم 
 بودی پدرم به مجلس تویاری سره و حریف محرم 
 تو شاد بزی که رفت و زو ماندمیراث به ماندگان او غم 
 ارجو که رهی شود ز لطفتبر اغلب مادحان مقدم 
 تا هشت سپهر و چار طبع‌اندآمیخته ز امتزاج بر هم 
 بادات بقا و عز و اقبالبیش از رقم حروف معجم 
 ماه رمضان خجسته بادتتا پیش صفر بود محرم