انوری (قصاید)/ای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافته

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافته)
'


 ای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافتههرچه جسته جز نظیر از فضل یزدان یافته 
 ای ز رشک رونق بزمت سلیمان را خدایاز تضرع کردن هب‌لی پشیمان یافته 
 منبر از یادت جناب خطبه عالی داشتهدولت از نامت دهان سکه خندان یافته 
 هرچه دعوی کرده از رتبت امیرالممنینروزگار از پایه‌ی تخت تو برهان یافته 
 اختران را شوکتت بر سمت طاعت راندهآسمان را همتت در تحت فرمان یافته 
 بارها از شرم رایت آسمان خورشید رازیر سیلاب عرق در موج طوفان یافته 
 پیش چوگان مرادت گوی گردون را قضابی‌تصرف سالها چون گوی میدان یافته 
 کرده موزن حل و عقد آفرینش را قدرتا ز عدل شاملت معیار و میزان یافته 
 منهیان ربع مسکون زاب روی عدل توفتنه را پنجاه ساله نان در انبان یافته 
 در میان دولتی با حلق ملکی گشته سختهر کمندی کز کف عزم تو دوران یافته 
 بارها آحاد فراشانت شیر چرخ رادر پناه شیر شادروان ایوان یافته 
 حادثه در نرد درد و فتنه در شطرنج رنجبدسگالت را حریف آب دندان یافته 
 زلف‌وارش سر ز تن ببریده جلاد اجلبر دل هرک از خلافت خال عصیان یافته 
 از مصافت قایل تکبیر حیران مانده بازوز نفاذت نامه‌ی تقدیر عنوان یافته 
 هم ز بیم لمعه‌ی تیغ تو جاسوس ظفرمرگ را در چشمه‌ی تیغ تو پنهان یافته 
 جرم خاک از بس و حل کز خون خصمت ساختهابلق ایام را افتان و خیزان یافته 
 زان اثرها کز سنانت یاد دارد روزگاریک نشان معجز از موسی عمران یافته 
 ناقه‌ی صالح، عصای موسی و روح پدرهرسه را در بطن مادر دیده بی‌جان یافته 
 سالها بر خوان رزم از میزبان تیغ تووحش و طیر و دام ودد را چرخ مهمان یافته 
 هرکجا طی کرده یک پی نعل اسبت خاک رزماژدهای رایت از باد ظفر جان یافته 
 آفتاب از سمت رزمت چون به مغرب آمدهچهره چون قوس قزح پر اشک الوان یافته 
 وز گشادت روز دیگر چون به خود پرداختهدیده چون رخسار مه پر زخم پیکان یافته 
 وز بخار خون خصمانت هوای معرکهبی‌مزاج انجم استعداد باران یافته 
 پس به مدتها ز خاک رزمگاهت روزگاررستنی را صورت و ترکیب مرجان یافته 
 خسروا من بنده در اثناء این خدمت که هستگوش و هوش از گوهرش سرمایه‌ی کان یافته 
 قصد آن کردم که ذوالقرنین ثانی گویمتهر غلامت از تو در هر مکرمت آن یافته 
 شاد باش ای مصطفی سیرت خداوند این منمکز قبول حضرتت اقبال حسان یافته 
 تا توان گفتن همی با خسرو سیارگانکای زکیوان پاسبان وز ماه دربان یافته 
 بادت اندر خسروی سیاره از فوج حشمای مه منجوق چترت قدر کیوان یافته 
 هرچه پنهان قضا حزم تو پیدا داشتههرچه دشوار قدر عزم تو آسان یافته