انوری (قصاید)/ای ز تیغ تو در سرافرازی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای ز تیغ تو در سرافرازی)
'


 ای ز تیغ تو در سرافرازیملک ترکی و ملت تازی 
 روزگاری به حل و عقد و سزدبه چنین روزگار اگر نازی 
 بحر سوزی چو در سخط رانیکان فشانی چو با کرم سازی 
 به سر تیغ ملک بستانیبه سر تازیانه دربازی 
 به مباهات آسمان به صداکرده با کوس تو هم‌آوازی 
 فتح رابا سپید مهره‌ی رزمبوده در موکب تو دمسازی 
 آسمانت شکارگاه مرادواختران بازهای پروازی 
 روز هیجا که ترکیان گردندزیر ران مبارزان تازی 
 تیغ بینی زمرد و مرد از تیغهر دو نازان ز روی دمسازی 
 زلف پرچم نگارد اندر چشمشکل جرارهای اهوازی 
 باشد از روی نسبت و صولتسوی دشمن چو حمله آغازی 
 تیغ تو تیغ حیدر عربیکوس او طبل حیدر رازی 
 چون گشاد تو در هوای نبردکرد شاهین فتح پروازی 
 نوک پیکانت بر فلک دوزدحکم آینده را به طنازی 
 مرگ در خون کشته غوطه خوردگر در آن کر و فر درو یازی 
 تو که از رعد کوس و برق سناندر دل دیو راز بگدازی 
 در چنان موقفی ز حرص سخاخصم را در سال بنوازی 
 ور ز تو جان رفته خواهد بازبه سر نیزه در وی اندازی 
 ملک می‌کرد با ظفر یک روزفتنه را در سکوت غمازی 
 کاین چنین خصم در کمین و تو بازفارغ از هر سویی همی تازی 
 رونق کار من که خواهد دادگر تو روزی به من نپردازی 
 ظفر آواز داد و گفت ای ملکچه حذوریست این و مجتازی 
 سایه‌ی ایزد آفتاب ملکآن ظفرپیشه خسرو غازی 
 شاه سنجر که کار خنجر اوستفتنه‌سوزی و عافیت‌سازی 
 آنکه چون آتش سنانش راباد حمله دهد سرفرازی 
 فتح بینی که با زبانه‌ی اوچون سمندر همی کند بازی 
 آنکه در ظل رایتش عمریستتا به نهمت همی سرافرازی 
 وانکه بر طرف رسته‌ی عدلششیر دکان ستد به خرازی 
 وانکه در مصر جامع ملکشقرص خورشید کرد خبازی 
 ای زمان تو بی‌تناسخ نفسکبک را داده در هنر بازی 
 وی ز خرج کفت مجاهز کانکرده با آفتاب انبازی 
 تا خزان و بهار توبه نکرداین ز صرافی آن ز بزازی 
 باغ ملک ترا مباد خزانتا درو چون بهار بگرازی